پنجشنبه ها
یادم باشه پنج شنبه ها جایی نرم
تاوان
پرتره
هنرمندا وقتی از یکی خوششون میاد چهره شو طراحی می کنن.
همه شاید نه ولی بعضی هامون اینجوری هستیم.
امروز پرتره ای که کشیده بودم بعد از چند سال اومد بیرون.
ریز ریز شد و به سطل زباله پیوست🙂
خط چشم
چند وقت پیش واسه پسر بچه ی فامیل خط چشم کشیدم.خیلی خوشش اومده بود 😄
امروز هم اومد اول گفت برام خط چشم بکش.
از حق نگذریم خیلی بهش میومد😁😉
یادگاری
یه افسانه قدیمی هست که میگه هرجای بدنتون که خال داره یعنی تو زندگی قبلیتون توسط معشوقتون بوسیده شده
می دونم افسانه اس ولی من خیلی دوستش دارم.
سر یکی از انگشتای دست راستم هست...
حس ملکه بودن می ده بهم
سورپرابز
دیشب داشتم کادوی عروسی دوستم رو حاضر می کردم.نمی دونستم می تونم برم یا نه ولی قصد داشتم پست کنم براش و سورپرایز بشه که گفت کات کردن😐😐😐
زوجی که منتظر عروسیشون بودیم...
و بله
من بودم که سورپرایز شدم...![]()
حرفای12 شبی45 و آخر
سلام سلاااااااااااام
حال و احوال؟
بله همونطور که ملاحظه می کنید نوشتم پارت آخر...
گاهی باید یه سری پرونده ها رو برای همیشه بست.
حرفای 12 شبی هم از هموناس.
ادامه مطلب . . .بدون شرح
خوشبختانه گفتینو ندارم
حرفی سخنی هست،کامنتا بازه دوستان
اگه وب دارین وبتون رو بذارید همراه کامنتتون
وب هم ندارید آیدی تلگرامتونو بذارید تا دوستان از خجالتتون در بیان
عزت زیاد
حرفای 12 شبی 44
سلام سلاااااام
حال و احوال؟
از دیشب تا حالا چتر بودم داخل دو تا از وبلاگ های دوستان. (اگه دارید پست جدیدم رو میخونید یه سلام ویژه عرض می کنم خدمتتون
)
و خودمو رسما خفه کردم با وب خونی.از اولین پست تا آخرین پست خوندم.
این کاری هست که وقتی بیکارم و کار دیگه ای غیر از گوشی دست گرفتن نمی تونم انجام بدم و وقتی که میخوام از درگیری های ذهنی خودم خلاص بشم انجام میدم جدیدا.
قبلا خیلی آهنگ گوش می دادم.البته هنوز هم همین طورم ولی آهنگ گوش دادن جذابیت قبل رو برام نداره.واسه ام خیلی زود تکراری می شن.
تصمیم گرفتم
تصمیم کبری![]()
![]()
تصمیم گرفتم یه لیست بگیرم از کارایی که تا شهریور باید بهشون رسیدگی کنم و انجامشون بدم.
و یه تصمیم دیگه که گرفتم اینه که از آپشن ادامه مطلب رمزدار استفاده کنم و راحت تر بنویسم و رمزش رو هم فقط به رفقای بلاگفاییم که خیلی وقته می شناسم در صورتی که خودشون تمایل داشته باشن بفرستم.پس اگه موافقید توی کامنتا بهم بگید.
به بیانی بهتر،تصمیم گرفتم انقدر خودم رو با کارای مختلف سرگرم کنم که فرصت فکر کردن نداشته باشم.
دقیقا مثل تصوری که از تهران و مردمش داشتم در همون اندازه میخوام سر خودمو شلوغ کنم و اجازه بدم مدرنیته و چالش هاش بهم چیره بشن.به دور از احساسات انسانی.
قطعا نمی تونم مدت طولانی بهش پایبند بمونم ولی برای یک بازه ی زمانی اینو لازم می دونم.
اخیرا متوجه یه چیزی راجع به احساسات خودم شدم یا شاید بهتره بگم کشف کردم.
اینکه آدمایی که دوستشون دارم رو راحت تر رها می کنم.
1.یادمه اولین بار که از کسی خوشم اومد به خودم گفتم عشق و دوست داشتن این نیست که یکیو در غل و زنجیر خودت نگه داری در حالی که روحش جای دیگه اس.اگه جدی هستی اجازه بده جایی باشه که خوشحال تره.این ارزشش بیشتره.
2.بهترین دوستم توی شرایط بدی به سر می برد و من هم نهایت تلاشم رو برای درکش کرده بودم ولی وقتی خودش گفت از زندگیم برو با وجود همه ی احساسات جریحه دارم،بدون ذره ای تردید و پافشاری رفتم.من نمیخواستم توی اون دوستی ، آزاردهنده باشم.
3.ایده آل ترین انسانی که دوست داشتم رو هم رها کردم.راجع بهش هیچی جز خوبی ندارم که بگم.حتی الان که همه چی تموم شده هم باز به خوبی ازش یاد می کنم.
این سه مورد امشب منو به یه نتیجه خیلی عالی در مورد خودشناسی رسوندن.اونم این که بعضی از آدمایی که نمی تونم رها کنم خرده شیشه دارن ولی از اون جایی که من نمی تونم بنا به دلایلی رهاشون کنم،اشتباه برداشت می کنن و ایـــــــــــــن یه کم پیچیده می کنه اوضاع رو.
خیلی دوست دارم یه سری موارد رو با این آدما حضوری و رو در رو حل و فصل کنم و بگم کاملا برعکس چیزی هست که فکر می کنی دوست من...
ولی خب
زندگی این جوریه که می گه برای هر دیداری باید از قبل بلیط داشته باشی و من همه ی بلیطامو هدر دادم...
طوری نیست.این هم باشه عبرتی که یه سری چیزا رو "در لحظه" حل کنم.
اون خوابم هم راستش الان یادم نیست کامل.فقط یادمه که استادم اون صحبت احساسی رو با مامانش توی جمع ما دانشجو ها داشت و یه موقعیت دیگه هم تو خواب پیش اومد که دوستم ایرپادشو که شبیه مال من بود گم کرده بود و در اصل من اشتباهی از اون رو برداشته بودم.توی خواب به دوستم گفتم میخوای بدونی ایرپاد گم شده ات کجاست؟اونم گفت آره و من ایرپادشو بهش دادم.
استادم هم بابت این کار انسانیم قدردانانه بهم نگاه می کرد.حالا اگه توی بیداری بود قطعا دختره بهم انگ دزد بودن می زد ولی توی خواب همه چی دراماتیک پیش رفت
اون نگاه قدردانانه هم چیزی بود که کل مدت کارشناسی توقعش رو داشتم بابت آثاری که نسبت به خودم خیلی خفن طراحی می کردم و کارای فوق برنامه ای که علاوه بر درس خوندنم انجام میدادم ولی هیچ وقت نصیبم نشد و جالب اینجا که یه بار استادمون گفت که کلا توی ابراز احساساتش مشکل داره ولی خب راستش اصلا توجیهش قانع کننده نبود.چون هم با ورودی های قبل ما و هم بعد ما این داستان خیلی فرق می کرد و با کل کلاس ما کلا سرسنگین بود و گاهی وقتا دلم واسه همکلاسی هام از این بابت می سوخت که غیرمستقیم چوب ندونم کاری های منو می خورن.
بعضی وقتا خوابام اینجورین که اگه یکیو داخلشون ببینم یعنی به زودی توی واقعیت یا میبینمشون یا یه خبری ازشون بهم میرسه.
تو این خوابم هم که مامان استاد رو دیدم(با اینکه از نزدیک هیچ وقت ندیدمش)دیدم استوری تبلیغ یه خوراکی خونگی که خودش درست کرده رو گذاشته.
کاری که همیشه فکر می کردم با پرستیژ خانوادگیشون متناقض باشه و حتی خودم هم با اینکه موقعیتش رو دارم،باهاش نمی تونم کنار بیام.
این استوری منو یه کم دچار تردید کرد که شاید منم باید به کسب درآمد از فضای مجازی فکر کنم...نمیدونم.هنوز که به نتیجه ای نرسیدم راجع به این مورد.
راستی همین جا یه شفاف سازی کنم.منظورم از تناقض این نیست که منِ نوعی لولم بالاست و این کار به من نمی خوره.نه
راستش یه سری آدمایی هستن داخل پیجم که من خیلی رو دروایسی دارم باهاشون و دوست ندارم شاهد کسب درآمد غیر مرتبط با رشته و علاقه ام باشن.روی این لحاظ می گم تناقضو و فکر می کردم مامان استادم هم شاید همچین دیدگاهی داشته باشه که دیدم نه.خوشبختانه اون واقعا آپدیت تر از من فکر میکنه.در کل خیلی آدم باحالیه.خیلی دلم میخواد یه بار از نزدیک ببینمش.
امروز استارت رسیدگی به وظایف تک فرزندیم که مدت ها پشت گوش انداخته بودم رو زدم.خوب که فکر میکنم میبینم من هم دختر بودم برای خونواده ام.هم پسر.هم تراپیست.هم خیلی نقوشی که نمی دونم اسم معینی دارن یا نه...
چند سال اخیر به خاطر دانشجویی و زندگی خانه به دوشی من و بلاتکلیفی که راجع به محل سکنی گزیدنمون بود باعث شده بود دکوراسیون خونمون به حداقل وسیله در دسترس برای استفاده تغییر شکل بده.تاااازه انگار داشتم به خونه دقت می کردم و دیدم اصلا ریختش به عنوان خونه ای که دختر داره و فصل مهمونای سرزده اش هست،اصلا مناسب نیست
خلاصه که استارت خونه تکونی رو از امروز زدیم.
اول هم از شلوغ ترین قسمت خونه یعنی انباری شروع کردیم.واقعا نفس گیر بود و هنوز فقط در حد یه استارته همه چی.
ولی همین روز اول آسفالت شدم رسما...
بعد حالا باز یه عده نفسشون از جای گرم بلند میشه میگن تک فرزندی؟نونت تو روغنه پس...نمی دونن تا نونی به روغن بره،اول کلاهه که میره پس معرکه.
خوابم گرفت.باز هم لیست گرفتن موکول میشه به فردا.شب بخیر![]()
حرفای 12 شبی 43
سلام سلااااام
امشب خیلی حرف داشتم واسه گفتن ولی...بهتره برم اون یکی وبم...
حرفای 12 شبی42
سلام سلاااااام
حال و احوال؟
امروز روز «کمک» دادن من بود.
امروز عمدا گوشیمو رو سایلنت نذاشتم و منتظر تماس اون دوستم بودم که بهش قول داده بودم برای فایل نهاییش کمکش می کنم...
از برکت سر اون،چند نفر دیگه هم که سال تا سال یادم نمی کنن ازم راهنمایی می خواستن و از روی بی صبری بهم زنگ میزدن یا هم تک زنگ میزدن که گوشیمو چک کنم...
حالا منم شب رو از اون فکر هایی که دیشب گفتم به سختی خواب رفته بودم و صبحش هم همه اش خودم گوشیمو چک می کردم که نکنه دوستم فایلشو فرستاده باشه و من خواب مونده باشم؟می بایست قبل ظهر تحویل بده...،خلاصه که کار دو سه نفر رو اول صبح تو خواب و بیداری راه انداختم که الان حتی یادم نمیاد درست صحبت کردم باهاشون یا نه![]()
خلاصه که خواب درست و درمونی نداشتم دیشب...
فایل دوستم هم بالاخره حاضر کردم اون قسمتی که لازم داشت و فرستادم براش.
بعد خوابم میومد همچنان ولی خواب نمی رفتم.بد موقع بود...
گفتم خب حالا که اینجوریه یه زنگ به خواهرم که قرار بود ظهر بیاد بزنم ببینم چی میشه.میاد نمیاد؟
اول گفت که شوهرش نمیتونه بیارتش و کار پیش اومده براش.گفتم خب ببین برای کی اوکیه؟
گفت اون کاره کنسل شده و حالا کی بیام خوبه؟گفتم به من باشه میگم همین الان بیا.دیگه گفت طرفای عصر میاد.
منم از خدا خواسته که یعد یکی دو سال قراره ببینمش،کل خونه رو به اون گندگی نفهمیدم چجوری توی یک ساعته جارو کشیدم و گردگیری کردم و یه دوش و کیک هم حاضر کردم و گذاشتم فر و اومدم ببینم ساعت چنده که چه موقع کیک رو بیارم بیرون دیدم نوشته راه افتادم.نوشتم حله.نوشت پشت درم![]()
رفتم دم در اول بچه شو تحویل گرفتم و به شوخی به خودش گفتم تو دیگه کجا میای؟خدافظ
شوهرش بنده خدا خیلی خجالتیه.با این حال تعارفش کردم.گفت باید برم نوبت دکتر بگیرم برای بچه ام.گفتم خب به سلامت
بعد فکر میکرد هنوز خیلی قراره اصرار کنم و اینا ولی متاسفانه رکب خورد![]()
دیگه خلاصه اوقات خوشی سپری شد با خواهر قشنگم و نی نیش.
غذای مورد علاقه رو راستش نشد درست کنم.چون اونو برای وقتی در نظر گرفته بودم که خواهرونه قرار بود باشیم ولی خب خونه یه کم شلوغ تر از صرفا ما دو نفر و نصفی بود.
آخراش به خواهرم گفتم از طرفم از شوهرت معذرت خواهی کن که کم تعارفش کردم.وقتی گفت نوبت دکتر راستش واقعا قانع شدم و نخواستم الکی معطلش کنم...
اونم گفت نه بابا سخت نگیر.نیست اینجوری...
موقع بدرقه به شوهرش گفتم ببخشید اگه درست درمون تعارفت نکردم بیای و اینا.
گفت چرا؟
گفتم راستش نمیخواستم مانع وظایف پدرانه ات بشم ولی عذاب وجدان گرفتم اون جور که باید تعارفت نکردم یه چایی بخوری لااقل.
اونم بنده خدا گفت نه طوری نیست و ...
حالا خدایی هم کار داشت هااااا ولی حس کردم زشت شد.یعنی یادم نبود که با ورژن جدیدم آشنا نیستن
قبلا رسمی،جدی و مبادی آداب بودم.الان هر چه پیش آید خوش آید با سطح طنزی که روز به روز میره بالاتر.
من و شوهر خواهرم از اونایی هستیم که سر خواهرم به صورت غیر مستقیم بحث داریم![]()
خواهرم اولش نمیدونستم وقتی بچه بغلشه چطوری مثل همیشه باهاش روبوسی و احوالپرسی کنم که بچه پرس نشه.بیخیال شدم ولی موقع رفتن دیدم هم اون شاید غصه اش بگیره که چرا بچه شو بیشتر از خودش تحویل گرفتم.هم خودم واقعا دلم تنگ می شه براش.درسته هر روز حرف میزنیم با هم ولی زندگی جفتمون انقدر پیش بینی نشده هست که نمیدونیم دفعه بعد که شرایط جور میشه هم رو ببینیم چند سال دیگه باشه.
من این سر کشورم و اون فردا میره دور ترین نقطه کشور نسبت به محل زندگی من...
دلم براش تنگ میشه واقعا ولی چاره چیه؟فقط امیدوارم کسی رو مخش نره چون نه تنها خودش بلکه منم آسیب می بینم این جور وقتا.
چجوری؟
اینجوری که حتی اگه بهم نگه هم ما تله پاتی داریم.یکیمون غمگین باشه اون یکی هم ناخودآگاه و بی دلیل دپرس میشه.من خودم اینجوریم که ممکنه از خواب بترکم ولی خوابم نبره و بعدش که صحبت کنیم می فهمیم آره اون یکیمون یه چالش داشته...
اوایل نمی دونستم چیه اوضاع میپرسیدم و انقد کنکاش می کردیم تا شاید به نتیجه ای برسیم.الان که می دونم راستش نمیرم بپرسم.عذاب اون تله پاتی رو می کشم ولی به خاطر اینکه می دونم عامل اون ناراحتیه خودم نیستم و راهکاری هم معموووولا ندارم،دیگه پرسیدن و یادآوری دوباره اش بنظرم بیشتر رو مخ جفتمون میره و فایده نداره.
هعععییییی الان که اینا رو گفتم یه دور کل این مدت از جلو چشمم گذشت.چه وقتا که از این دوریه غصه خوردیم و دوتامون بدون اینکه چشم تو چشم هم و نزدیک هم باشیم گلوله گلوله اشکامون همزمان ریخت پایین...
واقعا این دل چیه که وقتی همدل داشته باشه از دو نفر کاملا لانگ دیستنس و متفاوت یک ارتباطی می سازه که شاید بین خیلی از دو قلو ها هم وجود نداشته باشه...
بعد اینکه خواهرم رفت تصمیم گرفتیم یه سر به نزدیکانمون بزنیم و وسیله هایی که واسه شون از سفر خریده بودیم تحویل بدیم که دیدیم مهمون دارن.
دیگه کلی هم کمک اونا دادیم و اومدیم خونه.
بماند که این حین هم باز کمک های مجازی به سایر دوستان هم ادامه داشت.دیگه فکر کنم شده جزو روتین روزانه ام و باید مثل میز خدمت ادارات یه تایم خاصی در نظر بگیرم براش![]()
![]()
خونه هم اومدم باز همون دوستم که فایلشو تحویل داده بودم به مشکل خورده بود و مشورت می خواست ازم.همزمان با اون، یکی دیگه از رفیقام سر یه مسئله حیاتی گفت دعا کن برام...شمام دعا کنین براش![]()
حرفای12 شبی41
سلام سلاااااااااام
خبببب
با یه به نام خدا می تونیم وارد چله ی دوم حرفای 12 شبی بشیم.الهی به امید تو...
آنچه گذشت...
آنچه امروز گذشت:امروز بعد یه هفته ده روز برگشتیم خونمون ولی
ادامه مطلب . . .حرفای ۱۲شبی۴۰
سلام سلااام
حالتون خوبه؟
امشب توی عمل انجام شده قرار گرفتم و یه کار خیر انجام دادم...
و فکر نمیکردم تا این موقع شب (الان ۳:۴۰بامداد) طول بکشه.
خیلی دوست داشتم کامنتا رو امشب بتونم جواب بدم ولی خسته تر از این حرفام.
فردا حتما از رو حوصله جواب میدم.
خوشحالم که ۴۰شب تونستم حرفای ۱۲شبی رو آپلود کنم.
همیشه فکر می کردم نمیتونم به انجام یه کار روتین پایبند بمونم ولی الان دارم می فهمم که می تونم و این خیلی خوشحال کننده است🌝
شب بخیر قشنگا
دلی
...
ادامه مطلب . . .حرفای ۱۲شبی۳۹
سلام سلااااااام
چطور مطوراایین؟
یه نکته ی خیلی جالبی که جدیدا بهش پی بردم اینه که خانواده ام منو دوست دارن ولی با ورژن شادم منو بیشتر دوست دارن.این ورژن من که هم می خندم و هم می خندونم رو خیلی دوست دارن.این دوست داشتنشون اخیرا باعث شده که اعتماد بنفسم خیلی بهتر بشه.
رفیقام قبلا به می گفتن تو که انقدر سطح طنزت بالاست،چرا با خود تخریبی خرابش میکنی؟
اون خود تخریبی در حقیقت افسردگیم بود که تو اوج خوشی میومد حاضریشو (ضد حالش رو)میزد و می رفت.
راجع به یه سری موارد قبلا خیلی گارد داشتم.خیلی خیلی زیاد که الان گاردم رو آوردم پایین.
مثلا راجع به همین که گفتم خانواده ام ورژن غمگینم رو زیاد دوست ندارن...قبلا گارد داشتم که خب باید منو همین جور که هستم دوست داشته باشن.اگه منو دوست دارن پس باید نسخه ی غمگینم رو هم دوست داشته باشن.وقتی منِ غمگین رو دوست ندارن پس یعنی کلا منو دوست ندارن و هیچ وقت هم نمیتونن دوستم داشته باشن.
(راستی یه نکته رو بگم:وقتی از خانواده حرف میزنم منظورم کل آدمایی هست که از لحاظ عاطفی و نه صرفا روابط خونی بهم نزدیک هستن.)
الان نه.الان راستش خودم هم لذت می برم از اینکه خنده ی آدما رو می بینم.آدما وقتی می خندن چهره شون به زیبا ترین حد ممکن می رسه و چه لذت و خودخواهی بهتر از اینکه نه از بابت یه مشت معیار زیبایی شناسی که معلوم نیست کی تعریف کرده و فرو کرده توی مغزمون،بلکه زیباترین ورژن هر فرد نسبت به خودش رو بخوایم ببینیم؟
خلاصه که...
این روزا دارم از زندگی لذت می برم.
به این فکر نمی کنم که دارم با چه بیماری های دست و پنجه نرم می کنم و چیا ممکنه به سرم بیاد...
به این فکر نمی کنم که در آینده چی پیش میاد.
خوشحالم که از عادی ترین چیزا دارم لذت می برم.
از این که یه بچه پنج ساله انقدری منو آدم حساب می کنه که تلاش کنه نوشتن اسممو یاد بگیره کیف می کنم.
از این که یک نفر با وجود نگرانیاش باز هم به رانندگیم اعتماد می کنه خوشحال و ممنونم.
حتی اون رفیقم که از رو یک کلمه ی انحصاری که داخل کامنتی که توی وبش گذاشتم پست مینویسه وااااقعا دلبری می کنه ازم و ممنونم ازش.
شاید بعضی وقتا یکی یه چیزی بگه که انگار منو از خودم بهتر بشناسه ناراحت بشم ولی امشب حتی اینم برام خوشحال کننده است.از این زاویه بهش فکر میکنم که اون انقدر مهم بودم براش که بخواد خیلی از اخلاقام رو بشناسه و با تصور این که کلش همونه فکر کنه شناخت کامل داره ازم.معمولا ما راجع به آدمایی که بهشون اهمیت نمیدیم کنجکاو نمیشیم.هوم؟
کلا...از دیدن غمای دنیا خسته شدم.غم خیلی سنگین و نفس گیره ولی بنظرم اونی که با وجود همه غماش سعی میکنه که از کوچکترین چیزا لذت ببره هنرمند واقعیه.
من از اینایی هستم که یه بچه ازم وایب خوبی بگیره انگار کل دنیا رو دادن بهم.
رفیقم یه دونه نقل داشته باشه واسه ام بگه اینو واسه تو آوردم،پا میشم بغلش میکنم و کلی جیغ جیغ و بپر بپر می کنم و اشک ذوق تو چشام حلقه میزنه.
من اینم
اینا رو نوشتم که یادم بمونه خود واقعیم اینه و امیدوارم کسی عوض نکنه منو
امروز با رفیقم رفتیم بیرون
یه زیر انداز انداختیم دمنوش خوردیم.
دمنوش هل و گل محمدی و زعفرون
حتما امتحانش کنین.خوشمزه است.
شب خوبی بود.
این رفیقم رو خیلی نمی بینمش.تقریبا ۹۰درصد رفیقام لانگ دیستنس هستن.یادم نمیومد دفعه قبلی که دیدمش کی بوده دقیقا ولی بازم وقتی دیدمش انگار همیشه می دیدمش.
شاید اون بنظرش می رسید که من ذوق نکردم از دیدنش ولی من اینجوری بودم که هر بار اسمش رو هم دیده بودم روی صفحه گوشیم حس کردم کنارمه به همین خاطر برخورد امشبم خیلی عادی بود.
نمیدونم چجوری توضیحش بدم...
شما وقتی خانواده تون رو هر روز می بینین هر روز چشاتون قلب قلبی میشه؟
نه
ولی وقتی ازتون دور باشن و بعد یه مدت ببینینشون سورپرایز میشین و بروز میدین.
این دوست من نزدیکم نبود ولی همیشه نزدیک خودم حسش کرده بودم.
الان که فکر میکنم با خودم می گم چه عجیب...
راستییییی
امشب تاب بازی کردم😁😁😁خیلی کیف داد ولیییی
این فوبیا داشتن چه چیز مسخره ای هست🤔☹️😒😒😒روز به روز هم دارن بیشتر و مسخره تر میشن.
ترس از ارتفاعم اجازه نمیداد که بخوام خیلی تاب بازی کنم و اوج بگیرم🤦🏻♀️
و من همون آدمی ام که قبلا وقتی تاب بازی می کردم تا جایی که می تونستم اوج می گرفتم و بعد
عمدا تو اوج می پریدم زمین😂
شب بخیر قشنگا 🫶🏻
حرفای ۱۲شبی۳۸
حرفای ۱۲شبی۳۷
حرفای ۱۲شبی۳۶
حرفای ۱۲شبی۳۵
دلی
شاید اگر ما آدما یاد نمیییی گرفتیم که احساساتمون رو پنهون کنیم،دنیا جای قشنگ تری می شد.
نه که فقط منظورم احساسات مثبت باشه،احساسات منفی هم اگر بروز بشه خیلی چیزا بهتر میشه.دیگه با پدیده ای به اسم گول زدن و گول خوردن مواجه نمی شویم.
راجع به احساسات مثبت بروز نشده هم فقط اینو بگم که اگه بروز می شدن دیگه چیزی به اسم نگهداری توی آب نمک وجود نداشت.
نظرتون چیه؟
حرفای ۱۲شبی34
حرفای ۱۲شبی۳۳
سلام
شب بخیر
راستش این چند وقت خیلی درگیرم ولیییی
اومدم اون جمله ی معروفم رو بگم و برم:
زندگی یه شعبده بازه که هر بار یه خرگوش جدید برای در آوردن از جیبش داره
حرفای ۱۲شبی۳۲(دیشب)
سلام سلااااام
اول از هر چیزی،معذرت خواهی میکنم از دوستان قشنگم که شبا سر ساعت دوازده منتظر آپلود پست هستن و من دیشب بد قول شدم.
دیروز روز سوتی و سورپرایز بود
ادامه در ادامه نوشته![]()
حرفای ۱۲شبی ۳۱
حرفای ۱۲شبی۳۰
سلام سلاااام
دارم برای امتحان حاضر میشم.
یه چیزایی رو لازم میدونم بگم اینجا.
ادامه در ادامه نوشته![]()
حرفای ۱۲شبی۲۹
سلام سلااااام
امروز دوستم اومد که برای ترم بعد همین خوابگاهی که من هستم خوابگاه بگیره.
باهاش سلفی آسانسوری گرفتم و متوجه شدم داخل عکسا وقتی کنار آدمای دوست داشتنی زندگیم هستم جور دیگه ای خوشحالم.
ادامه در ادامه نوشته![]()