حرفای 12 شبی 44
سلام سلاااااام
حال و احوال؟
از دیشب تا حالا چتر بودم داخل دو تا از وبلاگ های دوستان. (اگه دارید پست جدیدم رو میخونید یه سلام ویژه عرض می کنم خدمتتون
)
و خودمو رسما خفه کردم با وب خونی.از اولین پست تا آخرین پست خوندم.
این کاری هست که وقتی بیکارم و کار دیگه ای غیر از گوشی دست گرفتن نمی تونم انجام بدم و وقتی که میخوام از درگیری های ذهنی خودم خلاص بشم انجام میدم جدیدا.
قبلا خیلی آهنگ گوش می دادم.البته هنوز هم همین طورم ولی آهنگ گوش دادن جذابیت قبل رو برام نداره.واسه ام خیلی زود تکراری می شن.
تصمیم گرفتم
تصمیم کبری![]()
![]()
تصمیم گرفتم یه لیست بگیرم از کارایی که تا شهریور باید بهشون رسیدگی کنم و انجامشون بدم.
و یه تصمیم دیگه که گرفتم اینه که از آپشن ادامه مطلب رمزدار استفاده کنم و راحت تر بنویسم و رمزش رو هم فقط به رفقای بلاگفاییم که خیلی وقته می شناسم در صورتی که خودشون تمایل داشته باشن بفرستم.پس اگه موافقید توی کامنتا بهم بگید.
به بیانی بهتر،تصمیم گرفتم انقدر خودم رو با کارای مختلف سرگرم کنم که فرصت فکر کردن نداشته باشم.
دقیقا مثل تصوری که از تهران و مردمش داشتم در همون اندازه میخوام سر خودمو شلوغ کنم و اجازه بدم مدرنیته و چالش هاش بهم چیره بشن.به دور از احساسات انسانی.
قطعا نمی تونم مدت طولانی بهش پایبند بمونم ولی برای یک بازه ی زمانی اینو لازم می دونم.
اخیرا متوجه یه چیزی راجع به احساسات خودم شدم یا شاید بهتره بگم کشف کردم.
اینکه آدمایی که دوستشون دارم رو راحت تر رها می کنم.
1.یادمه اولین بار که از کسی خوشم اومد به خودم گفتم عشق و دوست داشتن این نیست که یکیو در غل و زنجیر خودت نگه داری در حالی که روحش جای دیگه اس.اگه جدی هستی اجازه بده جایی باشه که خوشحال تره.این ارزشش بیشتره.
2.بهترین دوستم توی شرایط بدی به سر می برد و من هم نهایت تلاشم رو برای درکش کرده بودم ولی وقتی خودش گفت از زندگیم برو با وجود همه ی احساسات جریحه دارم،بدون ذره ای تردید و پافشاری رفتم.من نمیخواستم توی اون دوستی ، آزاردهنده باشم.
3.ایده آل ترین انسانی که دوست داشتم رو هم رها کردم.راجع بهش هیچی جز خوبی ندارم که بگم.حتی الان که همه چی تموم شده هم باز به خوبی ازش یاد می کنم.
این سه مورد امشب منو به یه نتیجه خیلی عالی در مورد خودشناسی رسوندن.اونم این که بعضی از آدمایی که نمی تونم رها کنم خرده شیشه دارن ولی از اون جایی که من نمی تونم بنا به دلایلی رهاشون کنم،اشتباه برداشت می کنن و ایـــــــــــــن یه کم پیچیده می کنه اوضاع رو.
خیلی دوست دارم یه سری موارد رو با این آدما حضوری و رو در رو حل و فصل کنم و بگم کاملا برعکس چیزی هست که فکر می کنی دوست من...
ولی خب
زندگی این جوریه که می گه برای هر دیداری باید از قبل بلیط داشته باشی و من همه ی بلیطامو هدر دادم...
طوری نیست.این هم باشه عبرتی که یه سری چیزا رو "در لحظه" حل کنم.
اون خوابم هم راستش الان یادم نیست کامل.فقط یادمه که استادم اون صحبت احساسی رو با مامانش توی جمع ما دانشجو ها داشت و یه موقعیت دیگه هم تو خواب پیش اومد که دوستم ایرپادشو که شبیه مال من بود گم کرده بود و در اصل من اشتباهی از اون رو برداشته بودم.توی خواب به دوستم گفتم میخوای بدونی ایرپاد گم شده ات کجاست؟اونم گفت آره و من ایرپادشو بهش دادم.
استادم هم بابت این کار انسانیم قدردانانه بهم نگاه می کرد.حالا اگه توی بیداری بود قطعا دختره بهم انگ دزد بودن می زد ولی توی خواب همه چی دراماتیک پیش رفت
اون نگاه قدردانانه هم چیزی بود که کل مدت کارشناسی توقعش رو داشتم بابت آثاری که نسبت به خودم خیلی خفن طراحی می کردم و کارای فوق برنامه ای که علاوه بر درس خوندنم انجام میدادم ولی هیچ وقت نصیبم نشد و جالب اینجا که یه بار استادمون گفت که کلا توی ابراز احساساتش مشکل داره ولی خب راستش اصلا توجیهش قانع کننده نبود.چون هم با ورودی های قبل ما و هم بعد ما این داستان خیلی فرق می کرد و با کل کلاس ما کلا سرسنگین بود و گاهی وقتا دلم واسه همکلاسی هام از این بابت می سوخت که غیرمستقیم چوب ندونم کاری های منو می خورن.
بعضی وقتا خوابام اینجورین که اگه یکیو داخلشون ببینم یعنی به زودی توی واقعیت یا میبینمشون یا یه خبری ازشون بهم میرسه.
تو این خوابم هم که مامان استاد رو دیدم(با اینکه از نزدیک هیچ وقت ندیدمش)دیدم استوری تبلیغ یه خوراکی خونگی که خودش درست کرده رو گذاشته.
کاری که همیشه فکر می کردم با پرستیژ خانوادگیشون متناقض باشه و حتی خودم هم با اینکه موقعیتش رو دارم،باهاش نمی تونم کنار بیام.
این استوری منو یه کم دچار تردید کرد که شاید منم باید به کسب درآمد از فضای مجازی فکر کنم...نمیدونم.هنوز که به نتیجه ای نرسیدم راجع به این مورد.
راستی همین جا یه شفاف سازی کنم.منظورم از تناقض این نیست که منِ نوعی لولم بالاست و این کار به من نمی خوره.نه
راستش یه سری آدمایی هستن داخل پیجم که من خیلی رو دروایسی دارم باهاشون و دوست ندارم شاهد کسب درآمد غیر مرتبط با رشته و علاقه ام باشن.روی این لحاظ می گم تناقضو و فکر می کردم مامان استادم هم شاید همچین دیدگاهی داشته باشه که دیدم نه.خوشبختانه اون واقعا آپدیت تر از من فکر میکنه.در کل خیلی آدم باحالیه.خیلی دلم میخواد یه بار از نزدیک ببینمش.
امروز استارت رسیدگی به وظایف تک فرزندیم که مدت ها پشت گوش انداخته بودم رو زدم.خوب که فکر میکنم میبینم من هم دختر بودم برای خونواده ام.هم پسر.هم تراپیست.هم خیلی نقوشی که نمی دونم اسم معینی دارن یا نه...
چند سال اخیر به خاطر دانشجویی و زندگی خانه به دوشی من و بلاتکلیفی که راجع به محل سکنی گزیدنمون بود باعث شده بود دکوراسیون خونمون به حداقل وسیله در دسترس برای استفاده تغییر شکل بده.تاااازه انگار داشتم به خونه دقت می کردم و دیدم اصلا ریختش به عنوان خونه ای که دختر داره و فصل مهمونای سرزده اش هست،اصلا مناسب نیست
خلاصه که استارت خونه تکونی رو از امروز زدیم.
اول هم از شلوغ ترین قسمت خونه یعنی انباری شروع کردیم.واقعا نفس گیر بود و هنوز فقط در حد یه استارته همه چی.
ولی همین روز اول آسفالت شدم رسما...
بعد حالا باز یه عده نفسشون از جای گرم بلند میشه میگن تک فرزندی؟نونت تو روغنه پس...نمی دونن تا نونی به روغن بره،اول کلاهه که میره پس معرکه.
خوابم گرفت.باز هم لیست گرفتن موکول میشه به فردا.شب بخیر![]()