یه مشت چرت و پرت به درد بخور

به وبلاگ من خوش اومدید

گاهی

#در ادامه پست قبل

البته گاهی هم به این فکر می‌کنم که نکنه واقعا مشکل از منه که نمیتونم با آدما معاشرت کنم و خودمو حبس میکنم تو خونه ولی خب هرچی بزرگ تر میشم و بیشتر با هرکسی رفت و آمد میکنم،روی واقعی آدما بیشتر بهم نشون داده میشه.بیشتر به باطنشون پی می برم.بیشتر به شناخت ازشون می‌رسم...

و خب چه فایده؟

بیشتر پشیمون میشم.

دلم میخواد از این به بعد با آدما فقط تا همون تایمی باشم که هنوز یه ماسک خوشگل به چهره شون زدن و خود واقعیشونو نشون ندادن...

واقعا دیگه حوصله بازی در آوردنای بعدشونو ندارم.هر چی کوپن تحمل داشتم تموم شده.

آره داشتم می گفتم گاهی هم به این فکر میکنم که شاید مشکل از منه ولی بازم به نتیجه ای نمیرسم. اون اخلاقای آزاردهنده آدما که خودم ازشون آسیب می بینم رو ندارم.هرچی هم از بقیه اخلاقای بد خودمو میپرسم یا نمیگن یا میگن اخلاق بد نداری.

تنها راهکار هایی که تا حالا باهاشون جلو اومدم یکی قطع رابطه بوده و یکی هم فرو خوردن و کوتاه اومدن بوده.هررررربار که خواستم از خجالت کسی در بیام نذاشتن و گفتن زشته.واسه من دفاع از خود زشته واسه اونا حمله کردن زشت نیست؟واسه اونا یک طرفه به قاضی رفتن زشت نیست؟ همیشه درد و غم و رنج قضیه واسه قلب منه؟لی لی به لا لا گذاشتن و خوش به حالی همیشه برای دیگرون؟خوشحالی واسه من ضرر داره؟همیشه من باید اونی باشم که غصه می خوره؟ در عوض توجیه کردن واسه دیگرونه. واسه اونیه که خودش هم هیچ توجیه منطقی ای غیر از سادیسم پشت کاراش نیست ولی همه وکیل وصی و مدافعش هستن.

همین چیزای به ظااااهر کوچیکه که خرد خرد جمع میشه و باعث میشه آدم یک دفعه طغیان کنه.بعد میگن تو چرا انقد زود رنجی؟تو چرا زود از کوره در میری؟🫵🏻سر این انگشت اتهام همیشه رو به منه و اون آدمی که انگشت اتهام به طرف من میگیره همیشه خدا غافله از اینکه سه تا انگشت دیگه رو به خودشه.

فقط منو میبینه

fa2000 دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود/پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود

منم خیلی وقتا میتونم زخم زبون بزنم و زبونم دردش نیاد ولی قبلش فکر می کنم و می فهمم یکی دیگه ممکنه دردش بیاد.پس دهنمو می‌بندم.

یکی دیگه هم هست که میگه خب به درک.بذار زخمی پخمی کنم طرف رو. از نقطه ضعفش بزنمش و میاد میزنه.

بعد می‌خواد یک طرفه زخم بزنه.خب منم شاید مقابله به مثل نکنم ولی وقتی مسئله ای مربوط به خودمه اجازه دارم از خودم دفاع کنم.ندارم؟

طرف اومده برای زندگی من نسخه می پیچه.در زمینه های شغلی،عاطفی،احساسی،خصوصی و... .

بعد می‌خواد من هیچی نگم. خب من از اون سنم که هی حرفامو فرو میخوردم،گذشته. دیگه خودم هم بخوام،جا ندارم که فرو بخورم.الان تو مرحله سر ریزم. یکی یه جرقه بزنه،من شیِر گازِ بازِ فراموش شده ام.پوووووف💥می ترکم.

بعد میاد میگه تو خیلی با جذبه حرف میزنی.تو با گاردگیری جواب میدی. وقتی یکی دخالت کرده تو زندگی من، چرا که نه؟ مگه من جونم از چیه؟ مگه من مثل بازی های کامپیوتری رمز(چیت) ناراحت نشدن زدم که هرکی با تریلی از روم رد شد بهتر از روز اول پاشم و قاه قاه بخندم؟

علی رغم اینکه اون آدما میخواستن پشیمونی منو از برخوردم ببینن، اصلا از برخوردی که داشتم پشیمون نیستم. همون موقع هم گفتم.میگفتن خیلییییی با جذبه و عزت نفس و ...حرف میزنی. گفتم می‌دونم کار اشتباهی نکردم.وقتی اشتباهی نکردم چرا سست باشم؟چرا وقتی از خودم مطمئنم با شک و تردید حرف بزنم؟خیلی جلو خودمو گرفتم که نگم چرااااا وقتی یه خری داره عر عر می‌کنه من خر تر از اون بهش بگم بله امپراطور.درست می فرمایید؟

میدونی مثل چی میمونه؟ مثل این می مونه که ما فکر کنیم هرکی تو زندانه قاتله ولی بین اون قاتلا(که ممکنه تو ذهن ما قاتل باشن و در اصل جرمشون چیز دیگه ای باشه یا اصلا مجرم نباشن) یکی هم باشه که بی گناه باشه و سر سوءتفاهم جرم خورده باشه تو گردنش.

بعد ما هیییی انگشت اتهام بگیریم سمتش که تو قاتلی.بپذیر که قاتلی.چرا مقتول رو کشتی...

خلاصه که برای من خیلی وقتا پیش میاد که مقصر نیستم (و اصلا مقصر هم باشم آقا زندگی خودمه😂وقتی به بقیه آسیبی نمیرسونم،به اونا چه مربوط؟) ولیییی یه عده ای سرشون تو زندگی منه. منم هیییییچ وقت نفهمیدم چرا این آدمای داغون رو به خودم جذب می کنم؟روزی که اینو بفهمم و اون اخلاقی که منجر به این قضیه میشه رو تو خودم درست کنم،عید منه.

و خلاااااصه کهههههه

اینجوری میشه که من میشم آدم بده داستان هر روز🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

راجع به اون پست قبلی هم...

آخرش اشکم از غصه در اومد.هر چقدر هم صورتمو مخفی کردم بازم هق هقم اون قدر خفه نشد. ازم پرسیدن چته.دروغ گفتم بدنم درد می‌کنه...

بدنم درد می کرد ولی دلم که شکسته بود بدنم بیشتر درد می‌کرد.

اون لحظه هم که غصم گرفته بود کمرم آنقدر درد می کرد که انگار شکسته.داشتم ظرف میشستم.خودمو تکیه داده بودم به سینک که از کمردرد نیافتم زمین و به روی خودم نیاوردم.

الان هم بغض دارم ولی اشکی جاری نمیشه.اون موقعی هم که عزادار بودم خیلی غصه داشتم ولی غرورم نمی‌ذاشت گریه کنم.غرور مهم تر از عزایی که داشتم نبود ولی خب...جلو بقیه اشکم در نمیومد.شاید هم تموم شده بود.

عوضش شب که می خوابیدم،خواب می‌دیدم همه چی گل و بلبله.هیشکیو از دست ندادم.لب خندون و دل شاد همه دور همین.صبحش که بیدار می‌شدم، بیداری کابوس بود برام.باااز هم خبری از گریه و زاری نبود.فقط انقد جیغ می کشیدم تا صِدام تموم میشد.تا آسایش محله از جیغای من قطع میشد و هرکسی برای آسایش خودش یه چیزی می فرستاد خونمون.یکی میوه می‌فرستاد میدید افاقه نمیکنه میومد دلداری میداد.میگفت دردت از حضرت زینب(س) که بیشتر نیست.

نه

دردم از اونا بیشتر نیست ولی برای خودم هم کم نیست.

الان هم همون حالم. دلم شکسته ولی اشکم در نمیاد.جیکم هم در نمیاد.خفگی روی خفگی.عوضش تا مغز استخونام درد می‌کنه.

من این همه غصه میخورم.اونی که دل منو شکست چی؟اوناااایی که در منو شکستن چی؟هیچی

پی عشق و حال

انگار نه انگار با تریلی از رو یکی رد شدن با حرفاشون...

fa2000 دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

بحث بحثِ ناراحت شدن نیست...

از یه آدمایی توقع یه رفتارهای نامناسبی رو ندارم.با اینکه دارم روی خودم کار می‌کنم که از همه انتظار هر برخوردی رو داشته باشم و هیشکی نعوذ بالله پسر/دختر خدا نیست،باااااز هم ناراحت میشم.باااااز هم اون ته مها بغض می‌کنم. بعدش با خودم هم که حرف میزنم، گردن نمی گیرم که ناراحت شدم.میگم نه به خاطر گرفتگی گلومه...نه به خاطر اینه که فلان غذای آلرژیک رو خوردم و... .

اکثر اوقات سوءتفاهم ها با حرف زدن برطرف میشه.مگه اینکه یکی از طرفین نخواد برطرف بشه.

#تصمیم کبری

دقیقا از همین امشب دیگه به سوالات درسی کسی جواب نمیدم و کمک هم نمیدم.

فهم:

امروز فهمیدم علاوه بر اینکه احساس دلسوزیم زیاده به مقدار زیادی هم خرم.بله درست خوندید. حس خریت می کنم.وقتی یه بحثی بالا می گیره من اول حس میکنم که باید دفاع کنم از اونی که مظلوم واقع میشه.غافل از اینکه من دایه عزیز تر مادر نیستم.اونی که داره اذیتش می‌کنه از من نزدیک تره بهش و اینجوری بنظر میرسه که من میخوام چاپلوسی کنم.

این بغضه گیر سه پیچ داده و منم نمی‌خوام اینجا کسی بفهمه.از قضا جای خلوتی هم نیست.

دلم می خواد صورت مسئله رو پاک کنم ولی خودم این مسئله رو نوشتم.خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

اعتماد به نفس پایین؟ کلا الان چیزی به اسم اعتماد به نفس رو نمی شنااااسم.

در عوض یه چیزی هست که دلم نمی‌خواد جلو آدما گریه کنم.اسمش نمی‌دونم چیه ولی مهم نیست.

fa2000 پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

این داستان: چگونه شیرین زبان باشیم؟

کافیه بدیهی ترین حرفایی که همه می فهمن رو با صدای ناااااازک بیان کنیم و بعدش از ته دل مثل مرفهان بی درد بخندیم. وانمود کنیم که مرفه بی دردیم حتی اگه نیستیم.

البته این قسمتش رو نمی‌دونم.شاید واقعا آدمای شیرین زبان مرفه بی دردن.شاید واقعا بی غمن. در هر صورت خوشی مال هرکی که هست،خدا دوامشو زیاد کنه.

fa2000 پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

هدف

من هدف دارم و نسبت به زندگی خودم آدم هدفمندی هستم.

بنظرم می‌رسه که هدف هم طی زمان تکامل پیدا می کنه. پیش تر دیدگاهم نسبت به زمانی که هدفم محقق میشه کاملا سطحی بود.فقظ میخواستم برسم به هدف

الان رسیدن پایان داستان نیست

رسیدن شروعی هست برای اهداف بزرگتر.اهدافی که از دیدگاه بقیه احتمالا بی ربط به هدف اولیه باشه ولی این، تمام ماجرا نیست✌🏻

fa2000 سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

گذر زمان

گذر زمان خیلی چیزا رو عوض می‌کنه.آدما،خصوصیاتشون،بیماری هاشون، دیدگاهاشون و...

خوب و بد تا یک سنی مفهومشون مطلق هست و نسبی نیست.از یک جایی به بعد نسبی و انعطاف پذیر میشن.

تا یک سنی بچه چغولی یه سبقت معمولی باباش رو پیش پلیس راه می کنه.از یک سنی به بعد از سبقت بدترش رو هم لا پوشونی می کنه.

تا یک زمانی ما از آدما متنفر می مونیم. شاید بعداً که تغییرات مثبتشون رو دیدیم دیگه اون قدر ها هم متنفر نموندیم.

و تا یک زمانی ما وقت داریم فوکوس کنیم روی رفتارهای دیگران.از اون زمان به بعد دیگه زندگی رو دور تنده و فقط فوکوس میکنیم روی اینکه چند درصد از اعتبار بسته ی زندگانیمون باقی مونده.

و در نهایت هدف

هدف ما از خریداری این بسته یه زندگانی چی بوده؟

من فکر می کنم سرنوشت خوبا رو بقیه برداشتن.یه دونه سرنوشت مونده که خوب و بدش مشخص نبوده.خدا گفته تا فردا صبر کن جنسای متنوعمون تو راهه.منم سر رودربایستی با خدا گفتم نه دستت درد نکنه.همین خوبه..و همینو زدم زیر بغلم و اومدم😂🤦🏻‍♀️

fa2000 دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

شهید و شاید تله پاتی...

امروز بعد چند ماه برگشتیم شهرمون.همین جور داشتم حرف میزدم که چشمم افتاد به عکس کاشی کاری شهید روستامون که وسط بلوار اول شهر زده بودن یهو گفتم یا شهید...حاجت منو بده و بغضم ترکید.

نمی‌دونم اثر دلتنگی بود...از دلم بر اومد...چی شد دقیقا خودمم نمی‌دونم.حال عجیبی بود. هرچند اینجوری توجیه کردم که همیشه این عکسا رو می‌دیدیم ولی فکر نمی‌کردم که این آدما یه روزی مثل ماها زندگی می‌کردن.مثل ما عزیز خانواده شون بودن.مثل ما یک دنیا آرزو داشتن و... ولی الان بهتر درک می کنم.

رسیدیم خونه اقوام.تا وارد شدیم بدون اینکه صحبتی از این جریان کنیم دیدم دختر خونه داره زندگینامه همون شهید رو از رو گوشی می نویسه که حاضر کنه واسه ارائه مدرسه و دقییییقا اون لحظه رسیده بود به عکس شهید و من از روی عکس فهمیدم که داره چکار می‌کنه.

از همه پرسیدم شما بهش گفتین درباره این شهید بره تحقیق کنه؟گفتن نه.خودش پیدا کرده و حتی نمیدونست که اون شهید روستامونه و همین جور رندوم فقط واسه رفع تکلیف داشت می نوشت.

نمی‌دونم پشت این اتفاقای اتفاقی برگ ریزون دقیقا چی بود.هرچی که بود عجیب و غریب بود برام.من اینا رو به فال نیک می گیرم.ان شاء الله که خیره

روح شهید عزیزمون شاد🤍

fa2000 شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

بعد از نصفه بیشتر بهمن

سلام سلاااام.

حال و احوال ؟

خوبین؟

رو به راهین؟

یاااادتونه دیشب گفتم خوشحالم از اینکه خرده ریز میخرم ؟؟؟

تیر خورد به خوشحالیام🫠🫠🫠

بابا من یه دستگاه فشار خون سفارش داده بودم برا وقتایی از بس حرص میخورم فشارم بالا پایین میشه😫

نمی‌دونم شما شیطونا چی فکر کرده بودین😂

از دیجی کالا سفارش داده بودم.امروز قرار بود برسه به دستم.منم خرررر ذوووق

امروز چک کردم نوشته بود لغو شد 🥴🥴🥴🥴

در حالی که من خودم لغو نکردم و خود دیجی کالا هم معموووولا یه توضیحی میدان بالاخره که آره...چون فلان کالا رو نداشتیم برات نفرستادیم.پولشم برگردوندیم و...

و اللللللان

نه توضیح داده و نه پول رو برگشت زده🫥🫥🫥

من دیگه حرفی ندارم باشه برای بعدا🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️

fa2000 پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

سرماخوردگی خر است

مشکل من با سرماخوردگی اینه که بالاخره به هر دردسری باشه اون دوره یکی دو هفته ایشو میگذرونم ولی سرفه هام تا دو سه ماه ادامه پیدا می‌کنه.

مدل سرفه هام حساسیتی و عصبیه.امروز از اون روزاییه که هم یه چیزایی رو مخمه و هم خوراکی‌هایی که سرفه مو بیشتر میکردن خوردم...

الان یک توهماتی در سرم شکل گرفته که میییییدونم توهمه.میدونم فقط تو مغز منن ولی بازم اون یک هزاااارم درصد احتمال وجود داشتنشون داره قلقلکم میده.

امیدوارم همه اینا همین آخر هفته ای تموم شه.هفته های بعد رو خدا کریمه.

این مدت عامدانه نخواستم که پول تو دستم نگه دارم.چون هر روز همه چی داره گرون میشه.اوضاع نامشخصه و نمی‌خوام حتی حسرت یه پفک هم رو دلم بمونه😄 در حال حاضر ته کشیدم ولی همچنان یه لیست از چیزایی که دوست دارم بخرم نوشتم تا وقتی پول دستم اومد فوری بخرم.

حس میکنم این راهکار بهتر برام جواب میده و با انرژی بیشتری برای به دست آوردن ادامه لیستم ادامه میدم.اون وقتایی که پس انداز کردم عملا هیچ دستاوردی نداشتم.هرچی من بیشتر میدویدم، هدف گذاری مالیم ازم دورتر میشد و هیچ به هیچ.

الان دیگه با خرید همین خرده ریزها اوکیم.همین که میبینم میتونم خرده وسیله بخرم هم حس خوبی بهم میده.وقتی هدفای گنده برمیداشتم در طول مسیر هیچ تشویقی نمی‌شدم.الان این خرده خریدا مثل تشویقی میمونه برام که بیشتر تلاش کنم.

پ ن: اوضاع اینجور خوشبینانه ای که گفتم نیست ولی خب...لاجرم باید زیست

fa2000 چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

رودربایستی

اینجانب هیییییییچگونه رودربایستی با کسانی که به هر طریق رو مخم برن،ندارم.

خیلی وقت پیش یه خانومی بهم سفارش داد.با وجود اینکه قبلش از همه جوانب کار آگاهش کردم و نمونه کار نهایی هم نشونش دادم بااااز هم بازی در آورد.

هزینه رو پرداخت کرد.فایل نهایی رو تحویل گرفت و یهو شد ملا نقطه ای.

ایراد و اصلاح که نه ولی آرمان های خودش رو از کار نهایی می‌گفت و میخواست که اون جوری دلش میخواد باشه و داشت منو زیر سوال می برد.کار میلیونی رو با هزینه زیر ۵۰تومنی میخواست که منم امکانات لازمش رو نداشتم و از قبل کیفیت کار رو بهش نشون داده بودم.

خلاصه در حدی بحث بالا گرفت که علی رغم اینکه کار رو بهش تحویل داده بودم،پولش رو هم بهش برگردوندم که فقط اعصابم آروم بمونه.

بعد از اون جریان ظاهراً نادم و پشیمان بود.کلی نصیحت کرد که آدم نباید زودرنج باشه.تو دنیای کار این بحثها هست و...

حالا خدایی منم دفعه اولم نبود.در حدی هم مشتری داشتم که نیاز نباشه یکی از صفر بیاد اینا رو بهم بگه.با این حال چون از نزدیک نمی‌شناخت منو و شمارمو پیدا کرده بود...دیگه زحمت توجیه کردنش رو هم به خودم ندادم.

یکی دو بار دیگه هم اومد سفارش بده من به نحوی پیچوندمش.گفتم اصلا یه مدت تصمیم دارم کار نکنم.یه بار دیگه گفتم این سبک کار تو حیطه تخصصی من نیست و...تااااا

همین دو سه روز پیش

یه طرح داغون هوش مصنوعی بهش داده بود اومده بود به من می‌گفت من اینو می‌خوام😂

منم بهش گفتم اولا شما به طراح دارید پیام میدید نه به کپی کار
دوما بر فرض من بخوام کپی کنم،داغون تر از هوش مصنوعی سراغ نداشتین؟
سوما نه اندازه ای نه ابعادی هیچی نگفتین.من چطوری نرخ بدم به شما؟
چهارما به همون آیدی که رو عکس هست پیام بدین.ما نون همکارامونو نمی بُریم.
مورد آخر من اصلا سفارش از شما قبول نمیکنم.

ابعاد رو گفت و نوشت مدارا کردن با مردم نیمی از ایمان است.

منم گفتم من کافرم

و بلاکش کردم😂🤦🏻‍♀️

سر و کله زدن با بعضی آدما اعصاب فولادین می‌خواد که من ندارم و از یه جایی به بعد واسه داشتنش تلاشی هم نمی کنم.حالا میخواد به مذاق کسی خوش بیاد میخواد نیاد.

اون آدمایی که برام مهمن،بلدم دلشونو چجوری بدست بیارم و مراعاتشون کنم.به بقیه هم فرصت میدم که اگه بخوان عضو جمعیت آدمای مهم زندگیم بشن ولی وقتی از فرصتشون درست استفاده نمیکنن با یه خداحافظی هر دومونو خوشحال می‌کنم.

من الله التوفیق

fa2000 سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

گیج

یه مورد جالبی که درباره خودم اخیرا متوجه شدم اینه که در اولین برخورد معمولا آدما فکر میکنن من زیاد تو باغ نیستم.گیراییم پایینه و...

و این در حالی هست که حتی فرصت آزمون و خطایی هم بهم نمیدن😂

پریروز رفتم کتابخونه که کتاب امانت بگیرم.معمولا اینجوریه که کد کتاب رو به کتابدار می‌دیم و خودش پیدا می‌کنه میاره تحویل میده.

آقای کتابدار گفت که خودم برم کتابهایی که میخوام رو پیدا کنم.منم از اونجایی که از دبستان به بعد کتابخونه همیشه بخشی از زندگیم بوده،قبول کردم.منتهی همون اول کار دیدم یه چیزی کمه😅

بغل قفسه ها می‌نویسه که کدوم کد کتابا با کدوم حروف انگلیسی داخل اون قفسه ها هست.حروفی که من میخواستم رو ننوشته بودند. از آقاهه پرسیدم LBها کجان؟ با یه لحن تندی گفت ای بی سی دی ای اف جی...بلدی یا نه؟سواد داری یا نه؟ و من همینجور تو بهت بودم که این آدم چرا اینجوریه؟ من که فقط یه سوال پرسیدم...و همین جور که من تو افکار خودم بودم و مونده بودم چی بگم،دوبااره گفت:ام ان او پی کیو آر اس... اینا رو یادتون ندادن؟ و من همچنان به این فکر میکردم که این آدم عجیب الخلقه ای چیزی هست؟

خلاصه بهم نشون داد قفسه رو که خودم کتابهایی که میخوام رو پیدا کنم.

چقدر هم نا مرتب بودن😑😑😑به هر حال پیداشون کردم.

بعد که میخواستم اسکنشون کنه،از اونجایی که خودم عضویت نداشتم و امکان عضویت هم نبود،از مامان دوستم خواسته بودم که اجازه بده به جاش کتاب امانت بگیرم.اونم قبول کرده بود.به آقای کتابدار گفتم.عصبی طور پلک زد و گفت من چطور همچین کاری کنم؟

احساس مسئولیتش فوران کرده بود

منم خیلی ریلکس گفتم میتونید تماس بگیرید باهاشون.

از اونجایی که همکارن فکر می کردم شماره شو داره و منتظر بودم خودش زنگ بزنه یا بگه زنگ بزن و ...

سکوت عصبی کرد.گفت حالا بشین.بشین اینا رو به نگاهی بنداز.

بعد من همین جور یه ورقی زدم.پیش خودم گفتم من که اینا رو امانت میبرم.چه نیازیه اینجا بخوام بخونم؟

و این مدت آقاهه همش منو سین جیم کرد که تو کی ای چی ای؟ایشونو از کجا میشناسی و...

و خیلی بدبینانه گفت قبلا هم رو حساب ایشون کتاب گرفتی.نه؟گفتم نه.از اینجا کتاب نگرفتم.

از این حرفا تقریبا فهمیدم که با یکی دیگه اشتباه گرفته و طرف کتابا رو برنگردونده و داستان شده...

دوباره گفت نمی‌خوای بشینی؟بشین؟

منم پیش خودم گفتم حالا چه اصراریه... . دیدم همینجور داره زمان میگذره و منم بلاتکلیفم.گفتم تماس بگیرم باهاشون گوشی رو بدم شما؟گفت آره.

زنگ زدم و اوکی شد خلاصه.بعد اون تماس آقاهه لحنش آدمیزادی شد و منم راهمو کشیدم اومدم.

یادم افتاد ترم اول کارشناسی که بودم یه بار مدیر گروه کل کلاسمونو با استادمون خواست دفتر.اونجا صحبت کرد باهامون و اینا و اون روز من خوابم میومد.بعد مدیر گروه با استادمون منو نگاه میکردن در گوشی با هم پچ پچ می کردن و می خندیدن.انگار بگن دختره معلوم نیست دیشب چه غلطی کرده که اینقدر خوابش میاد یا چمیدونم،چقدر عقب مونده است که یه فرم ساده دادیم دستش به مخش فشار اومده داره خمیازه می کشه و همچین حالتی بود رفتارشون که من اینا رو برداشت کردم...

اتفاقا چند روز پیش دیدمش.

با دانشگاه قبلیم دارم سر یه پروژه ای همکاری میکنم.همون آقای مدیر گروه به روز با بازرس اومده بود.کارفرمای من توضیحات لازم رو داده بود و نوبت رسید به یه فایل که نفر قبلی اشتباه انجامش داده بود و من قرار بود درستش کنم.هر سه تاشون اومدن بالا سر من.کارفرما گفت فایل شماره فلان رو بیارید لطفاً.بعد من حس میکردم که مدیر گروه قیافه اش پنچره و تو دلش داره میگه بابا اون فایله که ناقصه.حالا چه اجباریه که همون داغونه رو نشون بازرس بدیم؟فایل رو که باز کردم.مدیر گروه گفت آهان...

از اونجایی که شناخت چهار ساله ای ازش دارم و یه زمانی با خودش کلی همکاری کردم، آدم مغروریه و هر چقدر هم تلاش کرده باشی هیچ وقت رضایت پیدا نمی‌کنه و نمیگه خوبه و دستت درد نکنه و...

و ته رضایتش یه کلماتی مثل همین آهان گفته که مثلاً طرف پر رو نشه.

بعد خودش موس رو گرفت که مثلااااا دیتیل کار رو به بازرس نشون بده ولی مشخص بود خودش کنجکاوه ببینه من فقط کلیت کار رو خوب در آوردم و برای جزییات گند زدم یا واقعا درست انجامش دادم؟

که خب...بر خلاف انتظارش درست انجام داده بودم.

خلاصه که من نمی‌دونم دقیقا چه تغییری باید در خودم داشته باشم که توی برخورد اول فک نکنن آدم داغونیم.چون نیستم و حق دارم که نخوام ازم سوءبرداشت بشه و خیلی دوست دارم بدونم چرا؟چگونه؟چطور؟

fa2000 سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

امروز و امشب

امروز وب یه عزیزی که خارج از کشور هست رو خوندم و کامنت گذاشتم. بهانه ای شد که یه سر به لیست وب دوستان بزنم.یه وب دیدم که حدود چهار ماهی هست آپدیت نشده و برام جالب بود که این همه مدت توی لیستم بوده و نخوندمش.چند تا از پستاشو خوندم و کامنت گذاشتم واسه اش ولی هنوز خبری ازش نیست.امیدوارم هر جا که هست سالم باشه.

نشستم دیجی کالا رو زیر و رو کردم.یه جوری با دقت تحلیلشون می کردم انگار حداقل یه یک میلیاردی تو حسابم هست و اجناس دیجی کالا انتظاراتمو برآورده نمی کنه😄

حدود ۶۰-۷۰ تا تست زدم و تحلیل کردم.

نشستم پلنرمو نوشتم.این بار اولین باری بود که به جای دو صفحه،لازم شد چهار صفحه شو پر کنم.

تصمیم داشتم تا ۱۲ چندتا تست دیگه بزنم ولیییییی

برقا رفته🫠

در نتیجه شب همگی بخیر.هفته ی خوب و پر برکتی برای همگی آرزو می‌کنم🌱

پ نه: شاید بگید چقدر فارغ از دنیا نوشتم.انگار نه انگار چیزی شده...ولی آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؟

بماند به یادگار از روزگار بلاتکلیفی🥀

fa2000 جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

تلاش

در تلاش برای مقصدی نامعلوم

fa2000 جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

زندگی

زندگی اجباریست، لاجرم باید زیست...

fa2000 سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

بازگشت

سلام سلام

بالاخره برگشتم

کلی حرف این مدت به ذهنم می‌رسید و میگفتم وقتی بتونم برم بلاگفا می‌نویسم ولی الان یادم نمیان.

گفتینو هم خود به خود غیر فعال شده انگار

در هر صورت اگه پستم رو می‌بینید،سلام

fa2000 پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت

آمارگیر وبلاگ