سلام سلااام
داستان از این قراره که یک بار یه نفر ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پیگیر بود و ... .من هم با این که دیدم ولی بر نداشتم چون شخصی بود که مطمئن بودم هیچ ضرورتی نداره که با من حرف بزنه.
روز بعدش برای یکی از بچه ها تعریف کردم قضیه رو و گفت که آره این آدما خیلی خطرناکن و میتونن پاپوش درست کنن برای آدم و...
از اون روز تا امروز، من هیچ درکی از حرفاش نداشتم و می گفتم آبروی آدمی که خودش از خودش مطمئنه رو هیچ بنی بشری نمیتونه ببره و نیازی نداره به اینکه دغدغه شو داشته باشه و «ترس» مال آدمیه که راجع به خودش تردید داره و میدونه یک جای کار می لنگه.
امروز راجع به یه نفر ماجراهایی شنیدم که فهمیدمwow
آدم مریض به هر کسی ممکنه آسیب بزنه و براش فرق نمی کنه طرفش کی باشه.میخواد غریبه باشه یا ناموس خودش باشه. بهش رحم نداره.
امروز فهمیدم که خطر برای همه وجود داره.آبرو رو فقط خدا می تونه حفظ کنه چون به عوامل متعددی بستگی داره، که تنها یکیش پاکدامنی خود شخص هست.
راجع به اون دسته از آدمای مریض در حقیقت هیچ ایده ای ندارم که دقیقا چی توی مغزشون رخ میده که آنقدر راحت به خودشون اجازه همچین چیزایی رو میدن و هدف خدا از خلقت اینا دیگه چیه😑
البته شاید خدا از همه آفریده هاش هم هدف نداشته و بعضیاشون حاصل خطای آزمایشگاهی خدا هستن.نمیدونم...
یه جوری اوضاع بده که حتی روم نمیشه بگم خدا شفاشون بده😑
و اعتراف میکنم...
واقعا از ساز و کار برخی موجودات تصوری نداشتم و تازه الان فهمیدم چی به چیه.چقدر من مثبت اندیش بودم و فکر میکردم پای احساسات جدی تری در میون هست.
در هر صورت از خدا ممنونم که منو مثل معنی اسمم،فاطمه، پاک و جدا از بدی ها قرار داد.
البته اونقدرا خودشیفته نیستم که بگم انقدر بی گناهم که بهشت بهم واجب شده ولی خب تا جایی که خودم عقلم میرسید ، نخواستم آدم بدی باشم.خیلی جاها هم واقعا حس میکردم که انگار خدا یه هاله نامریی ولی بسیار محکم کشیده دورم تا لطمه نبینم.
اون خیلی جاها،واقعا عجز خودم رو میدیدم که اگه خدا دوستم نداشت،تیکه بزرگم گوشم بود.
fa2000
چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت