یه مشت چرت و پرت به درد بخور

به وبلاگ من خوش اومدید

:)

سلام سلاااااااام

من اینجام.

همیشه اینجا بودم.

از اینجا بودن خوشحالم.

از این به بعد واسه اون تک و توک آدم حسابیایی که از وبم حس خوب می گیرن پست میذارم و آپدیت می کنم.واسه دل خودم آپدیت می کنم.

(:به اینجا،خوش اومدین:)

fa2000 شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

با یه آیت الکرسی و دعا برای سلامتی عزیزانم و مردم کشورم و توکل به خدا می خوابم بالاخره.

fa2000 یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

دنیای عجیبیه کیومرث

که بین 692 نفر فقط یه نفر از حال دلت خبر داره که جزو مخاطبات هم نیست و اون یه نفر،خداست.

fa2000 جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

میزان اهمیت «مردم چی میگن؟»

هنوز که هنوزه نمی تونم قاطعانه بگم که پیرو حرف مردم هستم یا نیستم. گاهی ممکنه بگم نیستم ولی قلبا خودم رو گول بزنم.گاهی ممکنه بگم هستم یا حتی تعجب کنم از دیدن کسی که اهمیت نمیده ولی برام فاقد ذره ای اهمیت باشه.

خب چطوری ممکنه که حرف مردم در کلام برام مهم باشه ولی در باطن مهم نباشه؟یا بالعکس؟ بسته به موقعیت داره. گاهی حرف مردم نه،دل مردم برام مهم میشه. پیش خودم می گم شاید توی یک موقعیتی خدا یکیمونو واسطه روزی یا واسطه گره گشایی یکی دیگه کرد. اگه این حرف من،این تصمیم من یا حتی برداشت و قضاوتی که من از حرف کسی پیش خودم می کنم باعث بشه اون گره دیر تر باز بشه چی؟ اگه من با یه حرکت ساده لوحانه و بی خبر از حکمت خدا،پروسه رو سخت تر کنم چی؟

حقیقتا لحظه ای که تصمیم به نوشتن این متن گرفتم فکر نمی کردم باز بخوام انگشت اشاره به طرف خودم بگیرم و دوباره توی ذهنم پر سوال بشه. میخواستم احساساتمو درباره دیدن چند نفری که عزیز از دست دادن و هر کدوم احساسات متفاوتی دارن و نشون میدن،کنم.یکیشون هست که چه در جمع و چه در خلوت خودش با وجود اینکه مدت نسبتا قابل توجهی از فوت عزیزش گذشته،غصه می خوره.کاملا واقعی غصه می خوره و دوره سوگواریش طی نمیشه و انگار در بخشی از پروسه گیر کرده.

یکی دیگه در ظاهر از همه نزدیکانش بیشتر غصه می خوره و در عین حال ثانیه ای مکث در کارهای تجاری و پیشرفتش پیش نیومد.

یکی دیگه شون یک قطره ی اشک نریخت و سوگواری نکرد.واسه این یکی خیلی نگرانم.معمولا اینجور مواقع هرچی بیشتر بروز ندن برای وجود خودشون بدتره.

یکی دیگه هم در حضور مردم فقط حضور مجسمه واری داشت و وقتی مردم نبودن هیچ اثری از غم و غصه دیده نمی شد...

کار به بقیه شون ندارم فعلا.چون خودم خیلی نمی تونم ارتباط بگیرم باهاشون

این چهارتا...

اینا وقتی به همدیگه میرسم،سوژه مشترکشون سوگی هست که دارن و اون نفر اول تصورش اینه که حتی وقتی پیش هم نیستن،همگی به اندازه خودش غصه دارن.در صورتی که حداقل دو تاشون بنظر میشه اصلا اهمیتی به داغی که دارن،نمیدن.

حالا سوال اینجاست که آیا اولی واقعا سوگواره یا به چشم من اینجوری میاد؟آیا اون دوتایی که فکر میکنم فقط جلوی مردم غصه می خورن که حتی تو ذهنای مردم زیر سوال نرن وااااقعا براشون مهم نیست یا این منم که اینجوری فکر میکنم؟نکنه واقعا اونا واقعی ترن؟بر فرض اینکه دیدگاه من درست باشه...واقعا حرف مردم اینقدر اهمیت داره که آدم برای سوگواری عزیزش یه ماسک دروغین به چهره اش بزنه؟ توی این چنین موقعیتی چه حرفی از مردم می‌تونه باعث این حجم از اهمیت بشه؟

شاید از حرفام اینجوری بنظر برسه که آنقدر خودم به حرف مردم بی اهمیتم که از این حجم از اهمیت دادن یه سری به حرف مردم، شگفت زده ام.

نه اون قدرا. برای یه سری مواردی واسم کاملا طبیعیه که به حرف مردم اهمیت بدیم.

مثلا:

ممکنه گاهی آنقدر خشمگین بشیم که بخوایم یه نفر رو به قتل برسونیم اما خشممون رو کنترل می کنیم.مثلا چیا میاد تو ذهنمون که این خشم کنترل میشه؟ممکنه بگیم خب قتل باعث میشه برم زندون؛پس آزادیم گرفته میشه.قتل باعث میشه اعدام بشم،پس زندگی خودم هم گرفته میشه.قتل باعث میشه یک برچسب به اعضای خانواده ام بخوره پس علاوه بر خودم چند نفر دیگه رو هم بی دلیل درگیر کردم و...اینا چین؟«منافع ما» و پیامد ناشی از عدم کنترل خشم میشه «به خطر افتادن منافع»

یه مثال دیگه:

ممکنه برای سوگواری احساسات ضد و نقیضی بهمون دست بده اما این تصور که در صورت بروز دادنشون، نکنه باورم نکنن و بهم انگ جنون بزنن و بفرستن تیمارستان و... و مجددا همون بحث به خاطر افتادن منافع، مانع از بروز احساسات میشه.

(دقت کنید که این دو مورد فقط و فقط مثال بودن و از نظر من، انسان ها به اندازه ی تنوع اثر انگشتاشون واکنش های متفاوتی نسبت به موقعیت های مختلف دارن.)

خب حالا منشأ این «به خطر افتادن منافع» چی هست؟

واکنش هایی که «مردم»نسبت به اون رفتار ما نشون میدن.وقتی یکی قتل می‌کنه اولین قدمی که باعث گیر افتادن اون قاتل میشه چیه؟ کسی که زنگ میزنه اورژانس یا کسی که زنگ میزنه پلیس و در مراحل بعدی کسی که شهادت میده یا اون پزشک قانونی که اثر انگشت های موجود در صحنه جرم رو شناسایی می کنه و...

خب اینا کیان؟ اینا مردمن. ما نمیتونیم بگیم اشتباه می کنن.هرگز.اون ها هم از روی احساس خطر،عدالت جویی،منافع و کلی دلیل دیگه این اقدامات رو انجام میدن.یا اون قاضی ای که حکم میده.اون قاضی فقط نماینده ی قانونه. قانون کیه؟قانون همون مردمه و دلیلی که شب ها راحت سر به بالین می گذاریم.حتی اگر نقض بشه،میدونیم که چه چیزی نقض شده.وجودش رو نمیشه منکر شد.

یا برای مثال دوم،دلیل اون انگ جنون زدن چی هست؟دلیلش ترسه.

ترس یعنی چی؟تعریف ترس چیه؟ «ترس چیزی هست که ما انتظار اتفاق افتادنش رو نداریم.»سورپرایزی که نمی دونیم منافعمونو به خاطر می ندازه یا نه.

کسی که فکر می کنیم جنون داره،وقتی مهربونه،نمی‌دونیم مهربونیش دقیقا چقدر طول می کشه؟وقتی خشمگین میشه نمی دونیم واکنشش به یه غر زدن و داد زدن و شکستن چهارتا ظرف ختم بشه یا باعث جنایت بشه و این ندونستن، اسمش ترس هست.

همه ی این ها دلایلی هستن که میگن حرف مردم مهمه و چراااا مهمه.اینا دلایلی هستن که از نظر من نمیشه با قاطعیت و راحتی کامل گفت «م اصلا واسم مهم نیست مردم چی می گن»

چه زمانی ما ممکنه «بنظر» راحت بگیم که حرف مردم مهم نیست؟وقتی که اون منافعی ازمون که مردم می‌تونه به خطر بندازه،واسمون ارزش چندانی نداره.ولی من فکر میکنم که حتی کسانی که راحت این جمله رو به کار میبرند،صد درصد و برای همه موارد نمی تونن این جمله رو تعمیم بدن.

fa2000 جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

درست و غلط

همیشه تصور می کردم که درست و غلط یک دو راهیه که معمولا راه درست سمت راسته.

الان فکر می کنم که درست و غلط یک دو راهی نیست؛بلکه یک جاده یک دو طرفش اس که پیش فرض راهنمایی رانندگی که میگه معمولا راه ما سمت راست هست،حال میخواد در مسیر رفت باشیم یا برگشت،روش جواب نمی‌ده.در باره اش صدق نمی کنه.من روی خط های سفید بین دو قسمتم و نمی‌دونم مسیری که جلومه مسیر واقعی هست یا انعکاس مسیر واقعی هست؟اگه مسیر واقعی باشه و سمت راست برونم،که خب خدا رو شکر...ولی اگه اشتباه کنم و مسیری که فکر میکنم واقعیه،انعکاس مسیر واقعی باشه چی؟اگه کل محاسبات من فقط یه آینه دروغگو باشه چی؟که من با تصور اینکه دارم راه درست رو میرم،پشت به مسیری که باید برم و در لاین اشتباه برم چی؟

یادت نرفته که حرفم درباره جون دوستی نبود و درباره «تشخیص»بود.هوم؟

fa2000 جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

خداوندا

چه نظاره ای در سرنوشت چشمان ما نوشتی که آدم جهنمی شدن رو لایق خودش می بینه...

خداوندا؛ ما روی اعمال خودمون نه، روی مرحمت تو حساب باز کردیم♥️

fa2000 جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

16تیر

بالاخره فایلمو فرستادم برای استادای گرامی که ببینن و نظر بدن ولی فعلا حتی باز هم نکردن پیامامو.احتمالا تا هفته آینده لفتش بدن و خوندنشو هم تا هفته بعدتر...🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

از اونجایی که فایل رو فرستادم واسه استادا تا اطلاع ثانوی نمی تونم تغییر دیگه ای روش بدم.

یه چند تا تست زدم.نضف بیشترش غلط بود😂🤦🏻‍♀️.گوشواره هایی که سفارش داده بودم رسیدن به دستم.ساده ترین و سبک ترین مدل نقره ای که می تونستم رو گرفتم. مامانم می‌گفت رنگشون یه خرده به زردی میزنه.خودمم متوجهش شده بودم.احتمال میدم چون نقره اش دست ساز وطنی هست اینجوریه و اون نقره های ایتالیایی که قبلا می گرفتم اینجوری نبودن.دیگه وقتی قیمت اونا به بودجهم نمیخورد،چاره چیه؟🤷🏻‍♀️

یه یادی هم از جزوه های دبیرستانم کردم که تعریف کردم براتون چقد دلم واسه معلم ریاضیم تنگ شده بود. ته جزوه ام یه نقاشی از دوستم دیدم.خیلی وقته باهاش در ارتباط نیستم.به اختلاف خورده بودیم ولی تا نقاشیه رو دیدم یادم افتاد گفته بود اگه از نقاشیام دیدی،واسم عکسشو بفرست.منم به خاطر اون باشه ای که اون روز گفته بودم واسه اش فرستادم.خیلی ساعته چک نکرده و بنظر عمدی میاد.در هر صورت امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه.احتمال میدم انتظار داره بیشتر تلاش کنم براش ولی حقیقتا از این خبرا نیست...بعضی چفت ها رو زیاد باز و بست کنی،میشکنن و با هیچ چسبی هم درست بشو نیستن و فقط باید عوض شن.پس بهتره چفت رفاقت هم زیاد باز و بست نشه چون خراب بشه،درست شدنش سخت میشه.

همین دیگه...

فعلا🙋🏻‍♀️

fa2000 چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

معلم

امروز 12اردیبهشت نیست ولی من یاد یکی از معلمام افتادم.

الان هم به عشق اون موقع ها رفتم جزوه ریاضی دبیرستانمو برداشتم و دارم میخونم.

هنوز که هنوزه این معلم تو قلبم جا داره در حدی که هنوزم گاهی خوابشو میبینم و از خواب که پا میشم میبینم حیف...خواب بوده.

ان شاءالله که هنوز در قید حیاته.

هم درس دادنشو دوست داشتم.هم مدل کارکرد مغز و فکرش تو زندگی و هم اخلاقشو.در حدی دوست داشتنی بود این بشر که خودمم یکی از اخلاقام مثل خودش شده.تو عصبانیت نمی تونست جدی باشه و هرچی عصبانی تر میشد،بیشتر می خندید.این اخلاق رو خودمم الان دارم و متاسفانه باعث میشه کمتر جدی گرفته بشیم😂🤦🏻‍♀️

شماره ای چیزی ازش ندارم.دلم میخواد یه پرس و جویی کنم ببینم گیرم میاد بالاخره یا نه... . از طرفی هم نمی دونم وقتی گیرم اومد چکار کنم.چون رشته ای که الان می خونم احتمالا از نظر معلمام مایه ننگ باشه بیشتر تا مایه مباهات😂🤦🏻‍♀️و اولین چیزی که ازم می پرسن رشته مه و وقتی میگم انگار یه سطل آب یخ خالی میشه روشون... و انگار زحمات اونا و خانواده ام رو به باد فنا دادم.

این زن آنقدر خوب بود که خیلی راحت هدیه روز معلم خودش رو داد به من و من هیچ وقت نتونستم اون هدیه رو واسه اش جبران کنم و رو دلم موند.

اتفاقا هم اسم خودم هم بود.

فامیلش رو اینجا نمی نویسم ولی اسمشو میگم و مدلی که بینمون معروف بود:«فاطمه ی ریاضی»هر جا هستی امیدوارم دلت شاد باشه و عمرت طولانی.حقوقی که از آموزش پرورش و سازمان و کلاس خصوصی و احتمالا الان،بازنشستگیت گرفتی یا میگیری حلالت باشه زن💗

fa2000 سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

شنیدین میگن آدمای عصبانی،راستگو ترن؟

راست میگن.

وقتی یکی عصبانیت عین کف دست همه چیش روعه🫴🏻زیر و رو نداره.همه اش یک جاست.

ولی وقتی یکی خیلی خونسرده خیلی منطقیه و...خدا می‌دونه زیر ماسکش چه خبره.

fa2000 دوشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

Namar-ei

وبت رو پوکونده بودی

اگه هنوز چک می‌کنی و می‌خونی واسم کامنت بذار🙋🏻‍♀️💗

fa2000 یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

کد دعوت

کد دعوت میلی گلد:

milli-clv0x

کد دعوت طلاسی:

qXBWwFfU

کد دعوت نقره سی:

pKgzfMIh

------------------------------------------------------------------------------------------

داستان از این قراره که یه عزیزی که آدرس وبش رو پایین میذارم، یه کد دعوت پست کرده بود داخل وبش و من از ایده اش خوشم اومد و گفتم منم کد دعوتایی که دارم رو بذارم،شاید کسی خواست استفاده کنه.

آدرس وب دوست عزیزمون:

hichkastanhanist.blogfa.com

fa2000 یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

سرزنش

امروز بیشتر قدر خودمو فهمیدم و به یه اشتباهی که تا حالا در حق خودم می کردم،پی بردم.

من همیشه فکر می کردم یه آدم ولخرجم و نمیتونم پولمو مدیریت کنم و همیشه از این بابت ناراحت بودم.حتی بارها پیش اومد که به خودم می گفتم تو یک مفت خوری.تو یک قدر نشناسی و... و گاهی هم تو عصبانی که از خودم داشتم اینو به زبون میاوردم و خانوادم هم بنده های خدا نمی دونستن چه واکنشی داشته باشند...

تا اینکه امروز فهمیدم اتفاقا من هیچ وقت ولخرج نبودم.قصدشو هم نداشتم.فقط گاهی پول برای نیازهایی که داشتم،کم میومد.

یادم افتاد اولین سفر تنهایی که رفتم،13سالم بود.یه اردوی مشهد،با مدرسه.

اون موقع 200هزار تومان(یا شاید کمتر) هزینه ی رفت و آمد و هتل و ...بود که می بایست به مدرسه پرداخت کنیم و 200 هزار تومان هم به عنوان خرجی سفر خانواده در اختیارم گذاشتن.

با اون ۲۰۰هزار تومان خرجی در طول اون سفر یک هفته ای خودم هر جوری که دوست داشتم تفریح کردم.البته که از بچگی قانع بودن رو به خوبی یاد گرفته بودم و یادمه که دوستام رفتن شهر بازی ولی من علاقه ای به شهربازی نداشتم و نرفتم.یا یه سری موارد دیگه مثل قضیه شهربازی رو شرکت نکردم.در عوض بستنی زعفرانی تو مسیر حرم تو زمستون یکی از لذت های زندگیم بود که هنوزم خیلی وقتا ازش یاد می کنم.هنوزم هست منتهی چند سالیه قسمت نشده...

برای کلی آدم سوغاتی خریدم.از خونواده خودم گرفته تا خاله و پسر خاله و ... نخود کشمش و زعفرون و ...هرچی که رسم بود و نبود رو گرفتم.با اینکه کسی از یه بچه ۱۳ساله توقعی نداشت...بخش نسبتا قابل توجهی از پول رو هم برگردوندم خونه.لازم نشده بود استفاده کنم.

سه چهار سال بعدش،که ۱۶،۱۷ساله بودم هم باز با مدرسه رفتم اردو مشهد.

طبیعتاً مبلغی که اون دفعه همرام کرده بودن بیشتر بود ولی با توجه به اینکه سوغاتی نخریدم مثل اون دفعه قبل تر و پول کم آوردم،احتمالا میشه گفت ارزشش یا همون قدر بود و یا کمتر...

این دفعه که رفتیم بازار یادم نیست قبلش نخود کشمش و اینا خریدم یا نه ولی آخرش یه هدفون و یه انگشتر نقره خریدم واسه خودم و صفر شدم.

درست وسط سفر بودم و صفر شده بودم و خب این برای من که دفعه اول اونقدر خوب خودمو نشون داده بودم ضعف بود.حداقل پیش خودم.

با این حال حاضر نبودم از هدفون و انگشتر بگذرم.در واقع با علم به اینکه اگه بخرم،صفر میشم،تصمیم گرفته بودم بخرمشون.چون خونواده ام قصد هدفون خریدن برام نداشتن و میگفتن ضرر داره و اینا ولی من خیلی دوست داشتم😄🤦🏻‍♀️انگشتر هم چون اون دفعه خیلی قبل تر که واسه همه سوغاتی گرفته بودم بهم گفتن کاش برا بقیه نمی خریدی و واسه خودت می خریدی و اینا تصمیم گفتم واسه خودم بخرم که رسماً اولین هدیه ای بود که خودم به خودم هدیه کردم.البته یه انگشتر دیگه داشتم که خیلی دوسش داشتم ولی تا دستم انداختم یه تیکه ای از روش افتاد و گم شد و خیلی غصه خوردم به خاطرش.به این خاطر دوست داشتم یه انگشتر داشته باشم که هرچقدرم بپوشمش چیزیش نشه.

خلاصه،خریدم و صفر شدم و دوباره تقاضای پول از خانواده و غرغر ناشی از تصمیماتمو هم به جون خریدم و اون سفر هم گذشت.

تا اینکه دانشجو شدم.

دانشجو هم که شدم دیگه بدتر.اول دو سه روز مونده به آخر ماه ته می کشیدم.کم کم شد دو هفته ای یک بار و دیگه شد هفته ای یک بار و ...خلاصه دانشجوییمم رو به آخره خدا بخواد😂🤦🏻‍♀️

تمام این مدت دانشجویی فکر می کردم من آدم ولخرجیم.امشب فهمیدم که نه.من ولخرج نبودم.هیچ وقت.فقط به مرور زمان ارزش پول کمتر شد.و گرنه من همون آدم ۱۳سالگیمم که سعی میکنم طمعمو کنترل کنم.نفسمو کنترل کنم و همون آدم ۱۷سالگیمم که ترجیح میدم برای چیزی که موندگار تره،هزینه کنم.

خلاصه که اگه شما هم مثل منید و قبل اینکه کسی سرزنشتون کنه خودتون خودتونو سرزنش می کنید، قبلش به اون بخش از شرایط که تحت کنترل شما نبوده مثل محدودیت پولی که در اختیارتون قرار داده شده و ارزش پول،فکر کنید.شاید اونقدرا هم که فکر می کنید مقصر نباشید.

fa2000 یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

به عنوان یک آدم منطقی،که گاهی جوری منطقیه که وقتی حرف میزنم بقیه یخ میزنن از این حجم از منطقی بودن،کم پیش میاد احساساتی بشم.

در اصل، کم پیش میاد که یادم بره در صندوقچه احساساتم رو قفل کنم.

ولی وقتایی که پیش میاد خیلی سخته که دوباره خودمو بچپونم داخل جلد منطقیم.

الان از اون وقتاس

چند سالی گذشته ولی من همون آدم چند سال پیشم.

کاش نبودم...

fa2000 چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

Respect

به هیچ وجه من الوجوه نمیتونم بی احترامی رو تحمل کنم مخصوصا وقتی که مستحقش نیستم و هر دو طرف اینو می دونیم.

حالا دقیقا امروز عصر یا بهتر بگم دیروز عصر تازه از خواب پا شدم، یه نفر یه همچین اشتباهی کرده بود.

و من شوکه شدم که مگه من چی گفتم که این جواب رو گرفتم؟؟؟

قضیه از این قرار بود که من یه شعری دیدم که اسم ایشون داخلش اومده بود و معنیشو خوب درک نکردم.سرچ هم کردم خوب درک نکردم.یعنی درست ننوشته بود معنیشو.

براش فرستادم گفتم فلانی،معنی این شعر رو می دونی؟گفت نه.گفتم اینجوری نوشته ولی بازم من خوب متوجهش نمیشم

بعد طرف اسم خودشو که تو شعر اومده بود معنی کرد.منم گفتم آره.این معنی هم علاوه بر اون یکی معنی میده.

در هر صورت معنی بدی نبود

از خواب که بیدار شدم دیدم نوشته ...خانوم،اسممه هااااا

تو فلان کشور و فلان کشور و فلان کشور اسم منو استفاده میکنند و...

حالا این بنده خدا کلا گیر کرده بود رو معنی اسمش و خود شعر رو بیخیال شده بود یه جورایی

من ذهنم همون اول پیامش گیر کرد.

...خانوم؟من فقط یه معنی شعر پرسیدم.کجای این سوال اشتباه بود و...؟؟؟

تااااا الان

البته همون لحظه هم پیام دادم بهش که این ابهام برطرف بشه که متأسفانه اصلا جواب نداد

تا الان که دیدم واسم پست فرستاده داخل اینستا

گفتم فلانی باهام مشکلی داری؟

خیلی عادی گفت چون بهت گفتم ...خانوم؟

شوخیه این کلمه

😐😐😐

من کلا با این حجم از راحتی کنار نیومدم.قبلا هم دیده بودم که بعضی هم سن و سالام همدیگه رو با فحش صدا می زنن ولی نرمالایز نشد برام

پس اسم برای چیه؟ اگه قراره با فحش همو صدا بزنیم پس چرا هر کی یه اسم داره؟اگه فحش برای همدیگرو صدا زدنه پس چرا فحشه؟چرا ماهیتش برای همه ناراحت کننده اس؟

نه قضیه هم گفتم خب من ناراحت شدم.اونم گفت باشه دیگه نمی گم.پوزش می طلبم.منم یه مرسی خشک و خالی گفتم.

دقیقا همین قدر،فقط و فقط همین قدر کافیه تا یکی از چشمم بیفته.

راستش اصلا از زودرنجیم تو همچین مواردی پشیمون نیستم.به قدری برای خودم ارزش قائل هستم و برخورد محترمانه ای با بقیه دارم که خودمو لایق بی احترامی حتی به شوخی،نبینم.

fa2000 چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

اعتماد

علی رغم چیزی که فکر می کردم راجع به خودم، ظاهراً به نظر بعضیااااا اونقدری که بنظر می رسید، مورد اعتماد نیستم...در حدی که ازم توقع داشت ریز جزئیات زندگیمو بدونه ولی از من معمولی ترین و بی ضرر ترین جزییات زندگی خودش رو پنهون کرد...

معمولا توقع ندارم از کسی ولی معتقدم هر ارتباطی باید دو طرفه باشه. یک نفر وقتی شخصی ترین سوالات رو ازت می پرسه،همزمان بهت این حق رو میده که تو هم عینا همون سوالات رو ازش بپرسی ولی خب...ظاهراً بعضیاااا از چهارتا سوال معمولی هم می خوان سود ببرند مثلاااا

بگذریم.شاید همین نشونه های کوچیک و نتیجه گیری که از مجموعشون پیش خودمون می کنیم ما رو سر پا نگه می داره.

زندگی هیچ شباهتی به تصورات اولیه مون نداره به اون صورت.

مثلا: فکر می کردم آدما باید یک شغل پیدا کنند برای تمام عمر

ولی آدما ممکنه هزار بار شغل عوض کنن که فقط بیمه شون رد بشه و زودتر به بازنشستگی برسن

این تازه فقط یکی از چیزایی بود که تازه فهمیدم

fa2000 سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

حسین(ع)است دیگر.ابوالفضل(ع)است دیگر

من دیشب نخوابیدم.

هنوزم نخوابیدم

دیشب یه قول و قراری گذاشتم با این دو بزرگ، که شما هم بی خبر نموندین...

میدونستم رزق امروز می‌رسه

تا حالا نشده بود که نشه

پیش خودم داشتم برنامه می چیدم که اگه خواستم بخوابم نزدیک به در خونه بخوابم که وقتی نذری امروز می‌رسه متوجه بشم.اینکه نذری چی بود و کی قرار بود بیاره و کِی می رسید رو هم نمی‌دونستم.

تا من تو این فکرا بودم،هنوز به هیچکدوم هم عمل نکرده بودم، رسید.

رزق روز تاسوعا که منتظرش بودم رسید.

رو سیاهی ما آدما به جای خود ولی بزرگواری اون دو بزرگ حد و اندازه نداره

چی بگم...

خدایا شکرت

fa2000 چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

روزی که گذشت...

روزی که گذشت تولدش بود

البته اگه بود...

روز گذشت و یادم نبود

تا همین چند ساعت پیش.

کلا تاریخ تولدا رو یادم نمی مونه.اونایی هم که خیلی برام مهمه تو تقویمم ذخیره می‌کنم

این یکیو ذخیره نکرده بودم. هیچ وقت هم تولد نگرفتیم براش.خیلی به مناسبتها اهمیت نمیدیم.البته من خیلی دوست دارم.تولد.شب یلدا.عید و...

ولی از یه جایی به بعد منم شدم مثل همونایی که اهمیت نمیدم.ظاهرم میگه اهمیت نداره برام ولی راستش از وقتی که رفته دیگه ذوقی ندارم.

تولدت تو آسمونا مبارک بهترین رفیق من.

اگه بودی امسال نمی‌دونم چندسالت می شد ولی احتمالا تو بغلت جا نمی‌شدم ولی تو رو بغل می کردم.

تولدت مبارک قلب من

بعد تو هیشکی منو نفهمید. تو بودی که نگفته همه چی رو می فهمیدی. تو بودی که طاقت گریه هامو نداشتی ولی نبودت دلیل گریه هامه. هرچقدرم بهونه بگیرم و بپیچونم بازم تهش می رسه به تو.

تولدت مبارک عزیز من.

جمعتون جمعه اونجا.کسی چه می‌دونه.انگار فقط من دعوت نیستم.طوری نیست.خودم نیستم ولی دلم اونجاست.همینو ازم قبول کن

خیلی دوست دارم میرفندرسکی🫠💗

fa2000 چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

تاسوعا و عاشورا

امشب شب تاسوعاست.

قرار بود فردا بریم مراسم ولی برای من یه جورایی کنسل شد.

امسال کلا نتونستم شرکت کنم ولی هنوز امید دارم لااقل فردا یا فرداشب بالاخره قسمتم باشه.

هرچقدرم بد باشم بالاخره نمک پرورده حضرت ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع)هستم. وقتی به این فکر می‌کنم که امسال اونا هم ناامید شدن ازم غصم می گیره..

از اعتقاداتم هرچقدر کمرنگ...خجالت نمی کشم‌. شاید از نظر بعضیا دمده شده باشه ولی برای من،همیناست که سر پا نگهم داشته.

یه زمانی طمع کردم. الان هم هم دست نکشیدم راستش ولی حداقل می‌دونم طمعه...

بحثم یه خرده بی ربط شد ولی... بیخیال

خلاصه مطلب اینه که هر از گاهی ما آدما رو یکی باید بنشونه سر جامون و بهمون یادآوری کنه دنیا دور تو نمی چرخه دوست عزیز

دنیا رو خدا می چرخونه 👆🏻

fa2000 چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ، ساعت

اینستاگرام

پیشنهاد جدید دنبال کردن

من و پیشنهاد جدید، آشناهای قدیمی هستیم دوست من...

راستی یه سوالی که بارها ازم پرسیدین ولی در لحظه جواب اصلیش یادم نبود...

سوال اینه که چرا کامنت خصوصی میذارم همیشه؟

جواب اینه که کامنت عمومی رو یادم می‌ره زیر کدوم پست میذارم و سخته برام که بگردم و جوابشو ببینم.ولی جواب کامنت خصوصی راهشو به سمتم پیدا می کنه.

همین🤷🏻‍♀️

fa2000 جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

رها

میگن لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست.

بخشش هم کار هر کسی نیست.

هر کسی هم لایق بخشش نیست

پس لذتی که در انتقام هست،در بخشش نیست.

بین انتقام و بخشش یک بازه بسیار بزرگ از احساسات مختلفه.

یکیش رها کردنه.

لذتی که تو این مرحله هست بنظرم نه تو بخشش هست نه تو انتقام.

واسه من اینجوریه که بعضی وقتا زیادی دنبال یه هدفی بدوم، اون هدف ازم دورتر و دورتر میشه.

ولی وقتی رها کنم خودش میاد جلو پام.

میتونم شوتش کنم،لهش کنم یا هم بذارم تو طاقچه ی خونه و هر روز گردگیریش کنم.انتخاب با منه.

یه زمانی یه آدمی بود که من اسطوره ی زندگی خودم می دونستمش.وقتی می دیدمش تو دلم میگفتم وااااو.کاش میشد دست بزنم بهش ببینم واقعیه یا نه

الان از اون آدما زیاد میبینم دورم.هرچند خودم هنوز به خفنی اونا نشدم ولی همین که تو جمعشون هستم برام یه مزیت حساب میشه. میگن کوچیک جمع بزرگا باشی بهتره تا بزرگ جمع کوچیکا

یه سری آدما هم بودن و هستن که انقدر نسبت بهم ظلم کردن دلم میخواد یا یه جوری بشه که خودم انتقام بگیرم ازشون یا عذاب کشیدنشونو عوض انتقامم ببینم و با اون دیدن، دلم به حالشون بسوزه و بیخیال اون عذابی که از طرفشون متحمل شدن بشم.

حالا من توی مرحله ای به اسم رهایی ام.

برای انتقام گرفتن تلاش نمی کنم.

برای بخشش هم تلاش نمی کنم.چون کسی از اونا آنقدر شعور نداشته که بیاد تقاضای بخشش کنه🤷🏻‍♀️

خوبی مرحله رهایی اینه که دیگه اون سنگینی انتقام رو روی خودم حس نمی کنم.تلاشی هم برای بخشیدن نمی کنم.چون می‌دونم کسی قدر بخششم رو نمیدونه و اون آدما هرچه بیشتر منو برنجونن،کمتر نمیشه.پس بخشش بی فایده اس. فکرامو غربال میکنم برای موارد مهم تر.

مغزمو کمتر خسته می کنم.اگه مغزم واسه چیزی باید خسته بشه حداقل ارزشش رو داشته باشه.

شاااااید یک زمانی موقعیت انتقام خود به خود اومد جلو پام.شاید هم نیومد.

تنها چیزی که می دونم اینه که تو زندگیم اولویت های مهم تری نسبت به انتقام از چند تا آدم به درد نخور و بی عقل(بلانسبت جمع) دارم.

fa2000 شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

بازی،بازیگر،بازیچه

بعضی آدما بازیگرای خیلی قهارین

چرا؟

دلایل مختلفی می تونن داشته باشه.بعضیاشون که من بهشون فکر می کنم و نمی‌دونم چقدر می‌تونه درست باشه،ایناس:

یکی اینکه طرف انقدر خود واقعیشو پنهون کرده و وانمود کرده،عادت کرده.

یکی دیگه اینکه اون آدم با الگوریتم فکر کردن و واکنش های لحظه ای مخاطب آشناست. می‌دونه چه کاری با چهره و زبان بدنش انجام بده تا باعث مضطرب شدن،خوشحالی،ترس،تحسین و...مخاطب بشه.

یه حالت دیگه هم هست که طرف ابتدا با یه دروغ شروع می کنه.کم کم در حدی ادامه پیدا می کنه که خودش هم دروغاشو باور می کنه.بعضیا به همین هم میگن بازی روانی

بیچاره اونی که با این آدم طرفه😑😑😑یهو می بینه طرف زد زیر همه چی و هرچی فکر می کنه نمی فهمه کجا رو اشتباه کرده.خودش رو مقصر می‌دونه و... غافل از اینکه گناهی نکرده.فقط بازیچه ی یک بازی روانی و یک آدم ...(جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید)بوده.

fa2000 شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

فاصله حرف تا عمل

ما آدما چقدر به حرفایی که می‌زنیم عمل می کنیم؟

همین فاصله زیاد حرف تا عمل رو چرا وقتی در وجود بقیه ببینیم یادش میفتیم ولی برای خودمون نه؟

شاید خودمون هم به خیلی از حرفامون عمل نکنیم ولی به تناقضمون دقت نمی کنیم.

چرا ما حرفای خودمون رو یادمون نمی مونه؟

واقعا تنها وظیفه‌ی چشم دیدن هست یا کلی تاثیر مستقیم با حافظه هم داره؟

یعنی ممکنه دلیل اینکه حرفای خودمونو یادمون نمی مونه،این باشه که هر لحظه خودمون رو نمی بینیم؟یا اینکه کوچکترین حرفا و واکنشهای دیگران رو یادمون می مونه به خاطر اینه که با چشممون یادمون می مونه؟

با ما همراه باشید در گفتگوی فکری امشب😂😄

fa2000 شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

مرگ

بهترین نعمت خداوند

که باعث لذت بردن از زندگی شده

پایان لوسیفر

fa2000 سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

گفتینو

با تشکر از یه دوست قدیمی،الان متوجه شدم که مشکل بلاگفا و گفتینو اوکی شده و به این خاطر یه خرده پاسخگوییم طول کشید

خوبین دیگه؟چه خبرا؟

fa2000 شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

کورسو

دقت کردید اثر کورسوی امید از امیدواری، بیشتر هست؟

وقتی فقط امیدواریم همون کارای روزمره رو انجام میدیم

ولی با کورسوی امید ،تلاشمون تو چندان میشه

fa2000 شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

این روز ها

سلام سلاااام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟همه چی رواله؟

امیدوارم هر جا که هستید حالتون خوب باشه

این روزا اتفاقات متعددی افتاده هم شخصی و هم ملی...

و با همه این احوالات الان که بهش فکر میکنم میگم وااااو نود روز یعنی سه ماه

سه ماه گذشته؟

حقیقتا با اینکه زمان پر چالشی هست ولی بازم انگار گذاشتنش رو 2x

و حس میکنم همون آدم سه ماه پیشم.بدون ذره ای تغییر محسوس.

اینجوری دارم ادامه میدم که یه لیست در و پیمون می نویسم از کارایی که باید انجام بدم و حتی اگه یه دونه اش هم خط بخوره سعی می کنم ذوق کنم.

عوامل زیادی برای غلبه سگ سیاه افسردگی بهم وجود داره ولی سعی می‌کنم کنترل کنم.حتی همین متن هم که دارم می نویسم دوست دارم داخلش یه آدم فول انرژی بنظرم بیام هرچندددد واقعیت این لحظه حتی نزدیک هم به حس داخل این متن نیست ولی دوست دارم کسی که این متن رو می‌خونه دپرسیش تثبیت و تشدید نشه.

مود اخیر اکثر وبلاگا اینجوریه که اکثرا دپرسن. انگار بلاگفا اینستاس و دپرس بودن و دپرس شدن ترند شده.

ممکنه یه نفر خیلی خوشحال باشه ولی فکر کنه که چون وایب اینجا دپرس هست پس واسه ش کسر شأن هست مطلبی رو بنویسه که فاقد افسردگی باشه.

fa2000 جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

It's normal...

fa2000 جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

Hey

I'm back

fa2000 شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت

شاید کار،شاید حمالی

امروز رفته بودم جایی که چند وقتیه دارم میرم به امید اینکه برای کارای بهتر بپذیرنم.

باید یه سری عکس رو ادیت کنیم ولی نه اون اذیتی که توی آتلیه ها اتفاق میفته.یه سری اسناد قدیمی هست که با گذشت زمان قسمتایی ازشون از بین رفته و ما باید قسمت‌های از دست رفته رو باز سازی کنیم.

داشتم روی یه فایل کار میکردم که به شکلهای مختلف میشد ادیتش کرد و به ظاااااهر درست بود ولی در اصل فقط یه راه درست بود و بقیه ماست مالی بودن.

اولش یه دور اذیت کردم و از یکی از همکارا که قبل مشغول شدنم خودش منو با نحوه کار آشنا کرده بود و به جورایی یادم داده بود،راهنمایی خواستم.اون گفت فکر کنم باید این مدلی(مدل پیشنهادی خودش)انجامش بدی.گفتم خیلی خب پس من جوری که شما میگی هم انجامش میدم بعد جفتشو نشون کارفرما میدم و هر کدوم بنظر اون صحیح تر اومد.

هر چند خودم میدونستم اصلا معقول و منطقی نمیشه نتیجه ولی چون آدم با شعور و حرفه ای بود حرفش رو زمین انداختم.

ادیت تکراری دوم رو انجام دادم و دوباره همون همکار قبلیه رو صدا زدم و خودش هم این بار مطمئن شد اونی که خودم بار اول انجام دادم درست تر بنظر می‌رسه.

نفر سوم عین نخود آش یا قاشق نشسته بدون اینکه کسی آدم حسابش کنه پرید وسط.اول نمی‌دونم از همکارم پرسید یا هرچی بالاخره اومد و موس و صفحه کلید رو صاحب شد و مثلاااا حرف خودش رو به کرسی نشوند. بعد دو سه ثانیه بعد هم گفت میشه من بشینم؟؟؟و صندلی منم صاحب شد🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

منم هی حرص می خوردم و نفسم حبس شده بود که کاش سیو نکنه فایل رو لااقل من بتونم کنترل زد بزنم و برگردم به همون کاری که خودم کرده بودم و خدا خدا میکردم زحمتمو به فنااا نده😑😑😑

وسط اختلاط اون دو نفر فهمیدم یکی از یادداشت هایی که حکم کد راهنما داشت رو کلا بی توجهی کردم بهش و بعد که سلیطه خانم دست از سیستم من کشید گفتم بنظرم راهکار شما هم اشتباهه چون هم جهت و هم اندازه راه حلی که شما میگید متفاوت از واقعیت و این سند توی زندگی واقعی کارکرد داشته و نمی‌تونیم هر جور که می‌خوایم فرمش رو عوض کنیم.

اون می‌گفت باید عمودی باشه.من گفتم باید افقی باشه و در این جهت.اون می‌گفت چرا عمودی نباشه.منم گفتم چرا افقی نباشه😂😂😂

این یکی به دو کردنمون برای اون همکار اولیمون که ما رو ول کرد به حال خودمون خنده دار شده بود😂🤦🏻‍♀️

برای خودمم خنده دار بود ولی توی اون موقعیت نیاز داشتم که برام دلیل منطقی بیاره و قانعم کنه که خب کاملا ناموفق بود توی این موضوع و قسمت کثیف ماجرااااا این بود که اون منو نتونست منو قانع کنه ولی من قانعش کردم ولییییی نمی‌خواست کم بیاره به همین خاطر شروع کرد به زیر سوال بردن من و مهارتم🫥🫥🫥

گفت اولین باریه که با این فایلها سر و کار داری؟ با اینکه دلم آشوب بود از دستش ولی خیلی عادی گفتم نه دفعه اولم نیست.

یا توی توضیحاتش می‌گفت خب ما طراحا... یه جوری می‌گفت که انگار من جزو طراحا نبودم و نیستم.فقط ایشون طراحه🤦🏻‍♀️کلا هیچی به روش نیاوردم.آخر بار هم گفتم من این فایل شما رو نگه میدارم ولی این چیزی که توی ذهنم هست رو هم امتحان می‌کنم.

خلااااصه که من یک فایل کوفتی رو چهار بار ادیت کردم در صورتی که میتونستم نظر هیشکیو نپرسم و یه چیزی سر هم کنم و همینجور غلط غلوط تحویل بدم(کاری که متوجه شدم بعضیا مثل اون خانم خودشیفته انجام میدن)در عوض سه تا فایل بیشتر بدم تحویل و بگم آره من خیلی سرعتم بالاست... نکته جالبش اینجاست که کارفرمای عزیز و بزرگوااااررررر سرکوفت سرررررعت بالای اون عتیقه ها رو به من میزنه و اون هم فکر می‌کنه من از روی ناشی گری سرعتم پایینه.من دقتم بالاست.چیزایی که اونا دوخت و دوز میکنن رو من پیکسل به پیکسلش رو میذارم توی کار و سعی می کنم چیزی حذف نکنم که با نسخه اصلی متفاوت نباشه و اون چندرغازی که آیاااا بدن آیااااا ندن حلال باشه برام.

حالا آخرش چی شد؟

آخرش من کاری که با عقل و منطق جور در میومد رو انجام دادم.همونجوری که فکر می‌کردم همه چی اون فایل با هم جور شد و اوکی شد.آخرای کار که بودم سلیطه خانم اومد بالا سرم.

انگار کارفرمای اصلی اونه...

اومد دوباره موس و کیبورد رو صاحب بشه گفتم خانم فلانی اگه میشه دست تو کارم نبرید.دارم ریزه کاریاشو انجام می‌دهم.

گفت باشه و اینا.شما که گفتی خودم هم شک کردم...بعد دید که چقدر قشنگ تر و تمیز از گندی که خودش داشت میزد شده گفت آره همینی که خودتون انجام دادین درسته و... .

اینجای کار انقدررررررررر دلم میخواست همه ی اون زرای مفتش رو به خوردش بدم ولی بازم کظم غیظ کردم. همون‌جوری هم دهن روزه خیلی باهاش یکی به دو کردم. کلی انرژی گرفت ازم.فقط امیدوارم اینقدر شعور داشته باشه که خودش پیش خودش متوجه حرکاتش شده باشه 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️نمونه یک پر ادعای تو خالی...

توی مسیر قضیه رو واسه مامانم تعریف کردم.گفت اتفاقا آدم باید اینجور آدما رو ببینه که تحملش بره بالا و پوست کلفت بشه و...

بهش گفتم خودت داری میگی تحمل.تحمل چیز دلچسبی نیست.آدم باید به قلب خودش به وجود خودش فشار بیاره تا بتونه تحمل کنه.از همون اول عمرم گفتی تحمل و ازخودگذشتگی و ... همه اش شد فشار خون بالا،همش شد مشکلات کبدی و...از جیگرم در اومد.دلمو خون کردن آدمایی که اصلا نقشی تو زندگیم ندارن ولی جوری ادعاشون میشه که انگار نعوذ بالله رقیب خدا هستن😑😑😑

گفتم دهن روزه ...شاید فکر کنین ریا کاری کردم.اگه به ریا کاریه آره بذار اینجا ریا کاری بشه.

حضوری کاری به کسی ندارم از بابت اعتقادات و ... ولی روزه هیچی که نه کلی واسه سلامتی مفیده.انقدر که اومدن از روی روزه، رژیم فستینگ رو کپی کردن.

خیلی نوشتنی ها هست،خیلی کار های جا مونده هست ولی الان دیگه دارم خواب میرم.شب بخیر🙋🏻‍♀️

fa2000 سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ ، ساعت

آمارگیر وبلاگ