حرفای 12 شبی18
اول اینکه ارائه داشتم.با اینکه چند بار توی ذهنم مرور کرده بودم که چیا میخوام بگم و دفعه اولم هم نبود که میخواستم ارائه بدم ولی نمیدونم چرا رفتم خندم گرفت...🫠💔و دفعه اول نتونستم ارائه بدم.
همون اول ارائه داشتم میگفتم وجه تمایز ارائه من با فلان پژوهش های انجام شده اینه که سوژه مد نظر من زنده است ولی از اونا فوت شده.
اینجا یه لحظه به دوستم نگاه کردم.بالاخره میبایست ارتباط چشمی هم حین ارائه داشته باشم.دیدم قیافه اش سوالی و خنده داره.خندم گرفت ولی کنترل کردم.
اومدم ادامه بدم.دیدم قیافه بقیه بچه ها هم همینجوریه.اومدم به استاد نگاه کنم و با جدیت قیافه استاد ارائه رو ادامه بدم دیدم استاد هم داره می خنده و شونه هاش هم تکون میخوره.دیگه اینجا از ته دلللل خندیدم چه خنده ای.از روی استرس و اینا بود ولی خیلی شدید بود و وسطاش گفتم استاد بخدا من حالم خوب نیست.
دیگه استاد گفت بچه ها برید آنتراکت و ناهار بعد بیاین.به منم گفتم فلانی تو اگه باز درست ارائه ندی به خداااا به جاااان خودم میندازمت.
منم گفتم استاد بخدا من راضی نیستم شما از جونتون مایه بذارین.
بعد استاد گفت حالا اصلا چرا خندیدی؟چیز خنده داری وجود نداشت که.گفتم استاد به قول شاعر خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است.استاد گفت اونی که شاعر گفته یه همچین حالتیه(سعی کرد یه خنده کج و کوله بزنه)تو قهقهه میزدی دختر.
خلاصه رفتیم.تو این فرصتی که داشتیم سعی کردم نقش ارائه دادن رو بازی کردم واسه خودم و یه تمرینی شد.یه جاهاییش هم که خیلی کند می گفتم حرفامو بچه ها بهم میگفتن اینجوری بخوای ارائه بدی زمان کم میاری ها(اینجوری که بهم فید بک میدادن استرسم بیشتر می شد واقعا)ولی در جواب گفتم نه اون موقع کنترل شده است...
خلاصه همینجور مشغول تمرین بودم که استاد وارد شد منم اسلایدا رو برگردوندم از اول و به خودم گفتم چیزی نیست دوباره به نقش بازی کردنت ادامه بده.
و این بار کاملا مسلط بودم.حتی آخرش که بچه ها ازم سوال می پرسیدن سعی کردم در کمااال آرامش و بدون گارد جوابای قانع کننده بدم.تا اینکه نوبت استاد رسید.
استاد گفت که این بار خیلی مسلط بودی و تنها کسی بودی داخل کلاس که زمان رو دقیق مدیریت کردی و نه زودتر تموم کردی و نه وقت کم آوردی...و دیگه شروع کرد به گفتن ایرادای کارم و من اصلا واسم مهم نبود که چقدر ایراد اساسی داره کارم.فقط همین که ارائه رو بالاخره خوب تموم کردم از خودم راضی بودم.
این ارائه ها داستانش اینجوری بود که می بایست یه تحقیق در حد پایان نامه ارائه کنیم و به صورت دفاع شبیه سازی شده ارائه اش بدیم و به جای استاد راهنما و تیم داوری،همکلاسی هامون فرم ارزیابی پر کنن و خود کسی که ارائه میده هم میبایست خودارزیابی کنه و این(به قول خود استاد)پکیج بخش بزرگی از نمره این ترم این درس رو تشکیل میداد.
استاد ازم پرسید تو که اینقدر خوب مسلط بودی دفعه اول چرا اون جوری شدی؟گفتم راستش موقعی که استرس دارم یا عصبی می شم خنده ام می گیره و برعکس اکثر آدمام توی این موقعیت ها...
استاد به طعنه گفت آهااا بعد کنارش تیکه هم می پرونی؟؟؟(مشخص بود دلش از دستم پره که این جوری میگه ولی منم فقط با لبخند انکار کردم)
خودم یادم نبود ولی بعدا یکی از بچه ها بهم گفت که آره یه بار داشته می گفته که اگه یکی خیلی خوب باشه درسش به عنوان معاونم می ذارمش و من گفتم استاد شما که خودتون معاونید.چجوری معاونِ معاون منسوب می کنید؟نهایتا بشه منشیتون بود که منشی هم دارید و نیازی ندارید...
و واقعا اون موقع من سوال شده بود برام که روی چه حسابی داره همچین حرفی می زنه استادمون ولی بنده ی خدا فکر کرده بود من دارم تیکه می پرونم.
بگذریم خلاصه کلاسمون تموم شد.دوستم که بعد من ارائه داشت هم ارائه داد و من حواسم به زمان بود.آخراش به مچ دست چپم اشاره کردم و علامت دادم بهش که زمان از دستش در نره و خوشبختانه به موقع تموم کرد اون هم و بعدا ازم خیلی تشکر کرد
منم خوشحال از اینکه یه کار انسان دوستانه کردم اومدم خوابگاه.
وقتی به رسیدم اتاقمون دیدم دوتا از دوستای غیر خوابگاهی هم اتاقیام اومدن پیششون.سلام دادم و میخواستم برم که طبق معمول و عادت اکثر آدما وقتی از بیرون میان،خودمو از لباسای بیرون و کر و کثیفیا خلاص کنم که از قضا همون هم اتاقیم که خیلی هم وسواسی هست مخصوووووصا رو اینکه یکی بوی بیرون بده و بوی تمیزی نده،منو بغل کرده و احوال پرسی گررررم و حتی تو اون وضعیت من روبوسی و... و منم با قیافه سوالیم که یعنی آفتاب از کدوم ور درومده و تشکر متقابلانه (نمیدونم اصلا همچین کلمه ای وجود خارجی داره یا نه
)گفتم بذار برم لباس عوض کنم میام
این هم بگم که دفعه قبلی که من از دانشگاه اومدم و این دوستان غیرخوابگاهی اینجا بودن،با اینکه سر و وضعم رو مرتب و تمیز کرده بودم ولی دوست وسواسیم جلوشون باهام بحث راه انداخت که تو چرا بوی بیرون میدی؟و من گفتم بخدا من حواسم هست به خودم که بوی تمیزی بدم همیشه و کلی داستان و دلخوری داشتیم اون روز
به همین خاطر رفتار دیروزش واااقعا منو متعجب کرد.
حتی وقتی برگشتم برام مثل مامان بزرگا که یه چایی میارن و کنارش کلی خوراکی موراکی میارن و تا نخوری ولت نمی کنن،پذیراییم کرد و با اینکه خیلی مهربونه ولی این حجم برای کمتر از یک ساعت از طرفی واقعا عجیب بود برام.
تا اینکه اون دوستان غیرخوابگاهی رفتن.
تاااا رفتن بهم گفتن اون اسپری خوشبو کننده هوا رو بزن و اصلا عین گلابی که تو روضه خونی میریزن روی سر ملت بریزش رو کل فرش و...
نگو کل تایمی که اون دوتا دوستشون اینجا بودن اینا معذب بودن و دوستم نادم و پشیمان از کار دفعه پیشش که فهمیده بود اون دفعه هم منشا بوهای ناخوش آیند از جای دیگری بوده فقط میخواست وجود منو طلا بگیره![]()
![]()
بعدش یه دختره دیگه که از بچه های خوابگاه بود و خوشبختانه دیگه مشکل آدمای قبلی رو ندااااشت اومد اتاقمون و با همون دوستم کار داشت.منم دیگه عذرخواهی کرده نکرده چون شب قبلش بیدار مونده بودم و روزم هم که تعریف کردم چجوری بوده و ...خوابم برد.
بعدش از صدای همون دختره که با چشمای گشاد شده و یه فرکانس ثابت صدا داشت یه چیزی رو برای همون دوست وسواسیم تعریف می کرد.
صدایی که اوج و فرود کنترل شده داشته باشه برام قابل تحمل تر بود تا صدای این دختره.با این حال سعی کردم دوباره بخوابم که صدای سشوار هم اضافه شد و دیگه مجبور بودم که بیدار شم.
و اما صحبت های دختره
دختره داشت راجع به اتفاقات ناموسی که بین قوم و خویشاشون اتفاق افتاده بود حرف میزد و اینکه اون زمانی دختره همکلاسی مدرسه اش بوده و دبستانی بودن و...
که منو یاد شایعات دوران مدرسه و حرفای معلم پرورشی مآب می انداخت.دوست بیچاره ام رنگش عین گچ سفید شده بود و حرفای این دختره که از قضا خودش هم وسواس شدید داشت،وسواس این دوست من رو هم شدید تر می کرد و به طرز ترحم بر انگیزی حتی می ترسید که از این به بعد چجوری کارای شخصیشو توی خوابگاه انجام بده![]()
دختره خودش انگار مغزش رو شستشو داده بودن و بدبین بود به همه چی.حتی می گفت تا چند وقت جرئت نمی کردم وقتی کسی در خونه مون رو میزنه در رو باز کنم و ... و اون لحظه نگاه من که خیلی وقتا برای مدت طولانی مجبورم تنها زندگی کنم دیدنی بود![]()
و دیگه هر چی صبر کردم دیدم دست از این حرفای رو اعصابش بر نمیداره و داشتم نگران هم اتاقیم می شدم.
خیلی عصبی طور گفتم ببین فلانی این حرفاتو زودتر تموم کن چون این دوستم دیگه واقعا رنگ به روش نمونده با این حرفات و با عرض معذرت ما ته حسابامون خالیه که حتی اگه چیزیش شد بتونیم ببریمش بیمارستان
و دختره هم فکر کرد من شوخی دارم باهاش.خندید و به حرفاش ادامه داد.
دیدم نه مثل اینکه طرفم گاو تر از این حرفاست.سعی کردم بحث رو عوض کنم.گفتم آها راستی امتحانات از کی شروع میشه؟برنامه ات رو نگاه کردی؟اونم گفت نه راستش یادم رفته کدوم کد رو میبایست داخل سامانه بزنیم تا برنامه و کارت ورود به جلسه بیاد...دیگه کد رو بهش گفتم و...
منم خوشحاااال از اینکه کلا یادش رفت داشت چی میگفت،لب پایینیمو بین شست و اشاره ام گرفته بودم که نخندم و ضایع نکنم که عمدا خواستم بحث رو عوض کنم.خلاصه رفت بالاخره
اون دوستم که سشوار می کشید گفت آره این دختره من رفتم حموم اینجا بوده و وقتی برگشتم فکر میکردم رفته دیگه ولی هنوز بوده و کلللل این مدت حرف زده.
منم یه شربت برا اون دوست طفلیم که حالش اصلا اوکی نبود درست کردم و بهش گفتم دوستی جونم من یادمه که چقدر چهره این آدم به دلت نشسته بود و حتی از همون دفعه اول که دیدیش گفتی واای من دلم قنج میره برای آدمای آروم و متینی مثل تو با این مدل چهره و ...ولییییی باید خدمتت عرض کنم آدما اصلا اون چیزی نیستن که میبینی و از این به بعد خواااهش میکنم ازت حرفای طرف مقابل رو اول فیلتر کن و بعد به خورد خودت بده.همچنین این دلیل نمیشه که طرف چون خوب بنظر میاد از خیلی لحاظا،پس هرچی که میگه درست باشه.
دختره جدی جدی داشت حیف شده ات رو میذاشت رو دستمون
بعدش هم گفتم ببین همهههه جور آدمی توی این دنیا هست ولی قرار نیست همه ی آدما رو اینجوری که دختره می گفت ببینی.بله،آدمایی هستن که ببینیشون میگی صد رحمت به حیوونا(دختره تو حرفاش یکی از چیزایی که گفته بود این بود که آره بابابزرگم مشروب داده به الاغ که حالش دگرگون بشه و بهش بخندن و من اون لحظه با یه لبخند ژکوند داشتم تو دلم می گفتم پس نسل اندر نسل روانی بودین.کسی که به اون طرز فجیع حیوون آزاری میکنه دیگه آدم ها میتونن از دستش در امون باشن؟)ولییییییییییییی قرار نیست که همه اونجوری باشن و زندگی جریان داره.
و تازه
زندگی رو هر جور بگیری همونجوری میشه برات.
همون آدمی که بیشتر وسواس به خرج میده بیشتر چیزای چندش سر راهش سبز میشه
اون آدمی که میترسه بیشتر توی موقعیت ترسناک قرار میگیره.
پس آسون بگیر تا آسون بگذره.
خلاصه که رنگ و روش که بهتر شد خیالم راحت شد که برای امشب خطر اورژانسی احتمالی رفع شد.
و بعدش هم کامنتا رو جواب دادم و خوااااب مجددا منو در ربود