گیج
یه مورد جالبی که درباره خودم اخیرا متوجه شدم اینه که در اولین برخورد معمولا آدما فکر میکنن من زیاد تو باغ نیستم.گیراییم پایینه و...
و این در حالی هست که حتی فرصت آزمون و خطایی هم بهم نمیدن😂
پریروز رفتم کتابخونه که کتاب امانت بگیرم.معمولا اینجوریه که کد کتاب رو به کتابدار میدیم و خودش پیدا میکنه میاره تحویل میده.
آقای کتابدار گفت که خودم برم کتابهایی که میخوام رو پیدا کنم.منم از اونجایی که از دبستان به بعد کتابخونه همیشه بخشی از زندگیم بوده،قبول کردم.منتهی همون اول کار دیدم یه چیزی کمه😅
بغل قفسه ها مینویسه که کدوم کد کتابا با کدوم حروف انگلیسی داخل اون قفسه ها هست.حروفی که من میخواستم رو ننوشته بودند. از آقاهه پرسیدم LBها کجان؟ با یه لحن تندی گفت ای بی سی دی ای اف جی...بلدی یا نه؟سواد داری یا نه؟ و من همینجور تو بهت بودم که این آدم چرا اینجوریه؟ من که فقط یه سوال پرسیدم...و همین جور که من تو افکار خودم بودم و مونده بودم چی بگم،دوبااره گفت:ام ان او پی کیو آر اس... اینا رو یادتون ندادن؟ و من همچنان به این فکر میکردم که این آدم عجیب الخلقه ای چیزی هست؟
خلاصه بهم نشون داد قفسه رو که خودم کتابهایی که میخوام رو پیدا کنم.
چقدر هم نا مرتب بودن😑😑😑به هر حال پیداشون کردم.
بعد که میخواستم اسکنشون کنه،از اونجایی که خودم عضویت نداشتم و امکان عضویت هم نبود،از مامان دوستم خواسته بودم که اجازه بده به جاش کتاب امانت بگیرم.اونم قبول کرده بود.به آقای کتابدار گفتم.عصبی طور پلک زد و گفت من چطور همچین کاری کنم؟
احساس مسئولیتش فوران کرده بود
منم خیلی ریلکس گفتم میتونید تماس بگیرید باهاشون.
از اونجایی که همکارن فکر می کردم شماره شو داره و منتظر بودم خودش زنگ بزنه یا بگه زنگ بزن و ...
سکوت عصبی کرد.گفت حالا بشین.بشین اینا رو به نگاهی بنداز.
بعد من همین جور یه ورقی زدم.پیش خودم گفتم من که اینا رو امانت میبرم.چه نیازیه اینجا بخوام بخونم؟
و این مدت آقاهه همش منو سین جیم کرد که تو کی ای چی ای؟ایشونو از کجا میشناسی و...
و خیلی بدبینانه گفت قبلا هم رو حساب ایشون کتاب گرفتی.نه؟گفتم نه.از اینجا کتاب نگرفتم.
از این حرفا تقریبا فهمیدم که با یکی دیگه اشتباه گرفته و طرف کتابا رو برنگردونده و داستان شده...
دوباره گفت نمیخوای بشینی؟بشین؟
منم پیش خودم گفتم حالا چه اصراریه... . دیدم همینجور داره زمان میگذره و منم بلاتکلیفم.گفتم تماس بگیرم باهاشون گوشی رو بدم شما؟گفت آره.
زنگ زدم و اوکی شد خلاصه.بعد اون تماس آقاهه لحنش آدمیزادی شد و منم راهمو کشیدم اومدم.
یادم افتاد ترم اول کارشناسی که بودم یه بار مدیر گروه کل کلاسمونو با استادمون خواست دفتر.اونجا صحبت کرد باهامون و اینا و اون روز من خوابم میومد.بعد مدیر گروه با استادمون منو نگاه میکردن در گوشی با هم پچ پچ می کردن و می خندیدن.انگار بگن دختره معلوم نیست دیشب چه غلطی کرده که اینقدر خوابش میاد یا چمیدونم،چقدر عقب مونده است که یه فرم ساده دادیم دستش به مخش فشار اومده داره خمیازه می کشه و همچین حالتی بود رفتارشون که من اینا رو برداشت کردم...
اتفاقا چند روز پیش دیدمش.
با دانشگاه قبلیم دارم سر یه پروژه ای همکاری میکنم.همون آقای مدیر گروه به روز با بازرس اومده بود.کارفرمای من توضیحات لازم رو داده بود و نوبت رسید به یه فایل که نفر قبلی اشتباه انجامش داده بود و من قرار بود درستش کنم.هر سه تاشون اومدن بالا سر من.کارفرما گفت فایل شماره فلان رو بیارید لطفاً.بعد من حس میکردم که مدیر گروه قیافه اش پنچره و تو دلش داره میگه بابا اون فایله که ناقصه.حالا چه اجباریه که همون داغونه رو نشون بازرس بدیم؟فایل رو که باز کردم.مدیر گروه گفت آهان...
از اونجایی که شناخت چهار ساله ای ازش دارم و یه زمانی با خودش کلی همکاری کردم، آدم مغروریه و هر چقدر هم تلاش کرده باشی هیچ وقت رضایت پیدا نمیکنه و نمیگه خوبه و دستت درد نکنه و...
و ته رضایتش یه کلماتی مثل همین آهان گفته که مثلاً طرف پر رو نشه.
بعد خودش موس رو گرفت که مثلااااا دیتیل کار رو به بازرس نشون بده ولی مشخص بود خودش کنجکاوه ببینه من فقط کلیت کار رو خوب در آوردم و برای جزییات گند زدم یا واقعا درست انجامش دادم؟
که خب...بر خلاف انتظارش درست انجام داده بودم.
خلاصه که من نمیدونم دقیقا چه تغییری باید در خودم داشته باشم که توی برخورد اول فک نکنن آدم داغونیم.چون نیستم و حق دارم که نخوام ازم سوءبرداشت بشه و خیلی دوست دارم بدونم چرا؟چگونه؟چطور؟