یه مشت چرت و پرت به درد بخور

به وبلاگ من خوش اومدید

حرفای 12 شبی42

سلام سلاااااام

حال و احوال؟

امروز روز «کمک» دادن من بود.

امروز عمدا گوشیمو رو سایلنت نذاشتم و منتظر تماس اون دوستم بودم که بهش قول داده بودم برای فایل نهاییش کمکش می کنم...

از برکت سر اون،چند نفر دیگه هم که سال تا سال یادم نمی کنن ازم راهنمایی می خواستن و از روی بی صبری بهم زنگ میزدن یا هم تک زنگ میزدن که گوشیمو چک کنم...حالا منم شب رو از اون فکر هایی که دیشب گفتم به سختی خواب رفته بودم و صبحش هم همه اش خودم گوشیمو چک می کردم که نکنه دوستم فایلشو فرستاده باشه و من خواب مونده باشم؟می بایست قبل ظهر تحویل بده...،خلاصه که کار دو سه نفر رو اول صبح تو خواب و بیداری راه انداختم که الان حتی یادم نمیاد درست صحبت کردم باهاشون یا نه

خلاصه که خواب درست و درمونی نداشتم دیشب...

فایل دوستم هم بالاخره حاضر کردم اون قسمتی که لازم داشت و فرستادم براش.

بعد خوابم میومد همچنان ولی خواب نمی رفتم.بد موقع بود...

گفتم خب حالا که اینجوریه یه زنگ به خواهرم که قرار بود ظهر بیاد بزنم ببینم چی میشه.میاد نمیاد؟

اول گفت که شوهرش نمیتونه بیارتش و کار پیش اومده براش.گفتم خب ببین برای کی اوکیه؟

گفت اون کاره کنسل شده و حالا کی بیام خوبه؟گفتم به من باشه میگم همین الان بیا.دیگه گفت طرفای عصر میاد.

منم از خدا خواسته که یعد یکی دو سال قراره ببینمش،کل خونه رو به اون گندگی نفهمیدم چجوری توی یک ساعته جارو کشیدم و گردگیری کردم و یه دوش و کیک هم حاضر کردم و گذاشتم فر و اومدم ببینم ساعت چنده که چه موقع کیک رو بیارم بیرون دیدم نوشته راه افتادم.نوشتم حله.نوشت پشت درم

رفتم دم در اول بچه شو تحویل گرفتم و به شوخی به خودش گفتم تو دیگه کجا میای؟خدافظشوهرش بنده خدا خیلی خجالتیه.با این حال تعارفش کردم.گفت باید برم نوبت دکتر بگیرم برای بچه ام.گفتم خب به سلامتبعد فکر میکرد هنوز خیلی قراره اصرار کنم و اینا ولی متاسفانه رکب خورد

دیگه خلاصه اوقات خوشی سپری شد با خواهر قشنگم و نی نیش.

غذای مورد علاقه رو راستش نشد درست کنم.چون اونو برای وقتی در نظر گرفته بودم که خواهرونه قرار بود باشیم ولی خب خونه یه کم شلوغ تر از صرفا ما دو نفر و نصفی بود.

آخراش به خواهرم گفتم از طرفم از شوهرت معذرت خواهی کن که کم تعارفش کردم.وقتی گفت نوبت دکتر راستش واقعا قانع شدم و نخواستم الکی معطلش کنم...

اونم گفت نه بابا سخت نگیر.نیست اینجوری...

موقع بدرقه به شوهرش گفتم ببخشید اگه درست درمون تعارفت نکردم بیای و اینا.

گفت چرا؟

گفتم راستش نمیخواستم مانع وظایف پدرانه ات بشم ولی عذاب وجدان گرفتم اون جور که باید تعارفت نکردم یه چایی بخوری لااقل.

اونم بنده خدا گفت نه طوری نیست و ...

حالا خدایی هم کار داشت هااااا ولی حس کردم زشت شد.یعنی یادم نبود که با ورژن جدیدم آشنا نیستنقبلا رسمی،جدی و مبادی آداب بودم.الان هر چه پیش آید خوش آید با سطح طنزی که روز به روز میره بالاتر.

من و شوهر خواهرم از اونایی هستیم که سر خواهرم به صورت غیر مستقیم بحث داریم

خواهرم اولش نمیدونستم وقتی بچه بغلشه چطوری مثل همیشه باهاش روبوسی و احوالپرسی کنم که بچه پرس نشه.بیخیال شدم ولی موقع رفتن دیدم هم اون شاید غصه اش بگیره که چرا بچه شو بیشتر از خودش تحویل گرفتم.هم خودم واقعا دلم تنگ می شه براش.درسته هر روز حرف میزنیم با هم ولی زندگی جفتمون انقدر پیش بینی نشده هست که نمیدونیم دفعه بعد که شرایط جور میشه هم رو ببینیم چند سال دیگه باشه.

من این سر کشورم و اون فردا میره دور ترین نقطه کشور نسبت به محل زندگی من...

دلم براش تنگ میشه واقعا ولی چاره چیه؟فقط امیدوارم کسی رو مخش نره چون نه تنها خودش بلکه منم آسیب می بینم این جور وقتا.

چجوری؟

اینجوری که حتی اگه بهم نگه هم ما تله پاتی داریم.یکیمون غمگین باشه اون یکی هم ناخودآگاه و بی دلیل دپرس میشه.من خودم اینجوریم که ممکنه از خواب بترکم ولی خوابم نبره و بعدش که صحبت کنیم می فهمیم آره اون یکیمون یه چالش داشته...

اوایل نمی دونستم چیه اوضاع میپرسیدم و انقد کنکاش می کردیم تا شاید به نتیجه ای برسیم.الان که می دونم راستش نمیرم بپرسم.عذاب اون تله پاتی رو می کشم ولی به خاطر اینکه می دونم عامل اون ناراحتیه خودم نیستم و راهکاری هم معموووولا ندارم،دیگه پرسیدن و یادآوری دوباره اش بنظرم بیشتر رو مخ جفتمون میره و فایده نداره.

هعععییییی الان که اینا رو گفتم یه دور کل این مدت از جلو چشمم گذشت.چه وقتا که از این دوریه غصه خوردیم و دوتامون بدون اینکه چشم تو چشم هم و نزدیک هم باشیم گلوله گلوله اشکامون همزمان ریخت پایین...

واقعا این دل چیه که وقتی همدل داشته باشه از دو نفر کاملا لانگ دیستنس و متفاوت یک ارتباطی می سازه که شاید بین خیلی از دو قلو ها هم وجود نداشته باشه...

بعد اینکه خواهرم رفت تصمیم گرفتیم یه سر به نزدیکانمون بزنیم و وسیله هایی که واسه شون از سفر خریده بودیم تحویل بدیم که دیدیم مهمون دارن.

دیگه کلی هم کمک اونا دادیم و اومدیم خونه.

بماند که این حین هم باز کمک های مجازی به سایر دوستان هم ادامه داشت.دیگه فکر کنم شده جزو روتین روزانه ام و باید مثل میز خدمت ادارات یه تایم خاصی در نظر بگیرم براش

خونه هم اومدم باز همون دوستم که فایلشو تحویل داده بودم به مشکل خورده بود و مشورت می خواست ازم.همزمان با اون، یکی دیگه از رفیقام سر یه مسئله حیاتی گفت دعا کن برام...شمام دعا کنین براش

ادامه مطلب . . .
fa2000 چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی41

سلام سلاااااااااام

خبببب

با یه به نام خدا می تونیم وارد چله ی دوم حرفای 12 شبی بشیم.الهی به امید تو...

آنچه گذشت...

آنچه امروز گذشت:امروز بعد یه هفته ده روز برگشتیم خونمون ولی

ادامه مطلب . . .
fa2000 سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۴۰

سلام سلااام

حالتون خوبه؟

امشب توی عمل انجام شده قرار گرفتم و یه کار خیر انجام دادم...

و فکر نمی‌کردم تا این موقع شب (الان ۳:۴۰بامداد) طول بکشه.

خیلی دوست داشتم کامنتا رو امشب بتونم جواب بدم ولی خسته تر از این حرفام.

فردا حتما از رو حوصله جواب میدم.

خوشحالم که ۴۰شب تونستم حرفای ۱۲شبی رو آپلود کنم.

همیشه فکر می کردم نمیتونم به انجام یه کار روتین پایبند بمونم ولی الان دارم می فهمم که می تونم و این خیلی خوشحال کننده است🌝

شب بخیر قشنگا

fa2000 دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۳۹

سلام سلااااااام

چطور مطوراایین؟

یه نکته ی خیلی جالبی که جدیدا بهش پی بردم اینه که خانواده ام منو دوست دارن ولی با ورژن شادم منو بیشتر دوست دارن.این ورژن من که هم می خندم و هم می خندونم رو خیلی دوست دارن.این دوست داشتنشون اخیرا باعث شده که اعتماد بنفسم خیلی بهتر بشه.

رفیقام قبلا به می گفتن تو که انقدر سطح طنزت بالاست،چرا با خود تخریبی خرابش می‌کنی؟

اون خود تخریبی در حقیقت افسردگیم بود که تو اوج خوشی میومد حاضریشو (ضد حالش رو)میزد و می رفت.

راجع به یه سری موارد قبلا خیلی گارد داشتم.خیلی خیلی زیاد که الان گاردم رو آوردم پایین.

مثلا راجع به همین که گفتم خانواده ام ورژن غمگینم رو زیاد دوست ندارن...قبلا گارد داشتم که خب باید منو همین جور که هستم دوست داشته باشن.اگه منو دوست دارن پس باید نسخه ی غمگینم رو هم دوست داشته باشن.وقتی منِ غمگین رو دوست ندارن پس یعنی کلا منو دوست ندارن و هیچ وقت هم نمیتونن دوستم داشته باشن.

(راستی یه نکته رو بگم:وقتی از خانواده حرف میزنم منظورم کل آدمایی هست که از لحاظ عاطفی و نه صرفا روابط خونی بهم نزدیک هستن.)

الان نه.الان راستش خودم هم لذت می برم از اینکه خنده ی آدما رو می بینم.آدما وقتی می خندن چهره شون به زیبا ترین حد ممکن می رسه و چه لذت و خودخواهی بهتر از اینکه نه از بابت یه مشت معیار زیبایی شناسی که معلوم نیست کی تعریف کرده و فرو کرده توی مغزمون،بلکه زیباترین ورژن هر فرد نسبت به خودش رو بخوایم ببینیم؟

خلاصه که...

این روزا دارم از زندگی لذت می برم.

به این فکر نمی کنم که دارم با چه بیماری های دست و پنجه نرم می کنم و چیا ممکنه به سرم بیاد...

به این فکر نمی کنم که در آینده چی پیش میاد.

خوشحالم که از عادی ترین چیزا دارم لذت می برم.

از این که یه بچه پنج ساله انقدری منو آدم حساب می کنه که تلاش کنه نوشتن اسممو یاد بگیره کیف می کنم.

از این که یک نفر با وجود نگرانیاش باز هم به رانندگیم اعتماد می کنه خوشحال و ممنونم.

حتی اون رفیقم که از رو یک کلمه ی انحصاری که داخل کامنتی که توی وبش گذاشتم پست می‌نویسه وااااقعا دلبری می کنه ازم و ممنونم ازش.

شاید بعضی وقتا یکی یه چیزی بگه که انگار منو از خودم بهتر بشناسه ناراحت بشم ولی امشب حتی اینم برام خوشحال کننده است.از این زاویه بهش فکر میکنم که اون انقدر مهم بودم براش که بخواد خیلی از اخلاقام رو بشناسه و با تصور این که کلش همونه فکر کنه شناخت کامل داره ازم.معمولا ما راجع به آدمایی که بهشون اهمیت نمی‌دیم کنجکاو نمیشیم.هوم؟

کلا...از دیدن غمای دنیا خسته شدم.غم خیلی سنگین و نفس گیره ولی بنظرم اونی که با وجود همه‌ غماش سعی می‌کنه که از کوچکترین چیزا لذت ببره هنرمند واقعیه.

من از اینایی هستم که یه بچه ازم وایب خوبی بگیره انگار کل دنیا رو دادن بهم.

رفیقم یه دونه نقل داشته باشه واسه ام بگه اینو واسه تو آوردم،پا میشم بغلش میکنم و کلی جیغ جیغ و بپر بپر می کنم و اشک ذوق تو چشام حلقه میزنه.

من اینم

اینا رو نوشتم که یادم بمونه خود واقعیم اینه و امیدوارم کسی عوض نکنه منو

امروز با رفیقم رفتیم بیرون

یه زیر انداز انداختیم دمنوش خوردیم.

دمنوش هل و گل محمدی و زعفرون

حتما امتحانش کنین.خوشمزه است.

شب خوبی بود.

این رفیقم رو خیلی نمی بینمش.تقریبا ۹۰درصد رفیقام لانگ دیستنس هستن.یادم نمیومد دفعه قبلی که دیدمش کی بوده دقیقا ولی بازم وقتی دیدمش انگار همیشه می دیدمش.

شاید اون بنظرش می رسید که من ذوق نکردم از دیدنش ولی من اینجوری بودم که هر بار اسمش رو هم دیده بودم روی صفحه گوشیم حس کردم کنارمه به همین خاطر برخورد امشبم خیلی عادی بود.

نمی‌دونم چجوری توضیحش بدم...

شما وقتی خانواده تون رو هر روز می بینین هر روز چشاتون قلب قلبی میشه؟

نه

ولی وقتی ازتون دور باشن و بعد یه مدت ببینینشون سورپرایز میشین و بروز میدین.

این دوست من نزدیکم نبود ولی همیشه نزدیک خودم حسش کرده بودم.

الان که فکر میکنم با خودم می گم چه عجیب...

راستییییی

امشب تاب بازی کردم😁😁😁خیلی کیف داد ولیییی

این فوبیا داشتن چه چیز مسخره ای هست🤔☹️😒😒😒روز به روز هم دارن بیشتر و مسخره تر میشن.

ترس از ارتفاعم اجازه نمی‌داد که بخوام خیلی تاب بازی کنم و اوج بگیرم🤦🏻‍♀️

و من همون آدمی ام که قبلا وقتی تاب بازی می کردم تا جایی که می تونستم اوج می گرفتم و بعد

عمدا تو اوج می پریدم زمین😂

شب بخیر قشنگا 🫶🏻

fa2000 یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۳۶

سلام سلااااااام

قاعدتاً الان باید خوشحال باشم ولی...

بیخیال

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

دلی

شاید اگر ما آدما یاد نمیییی گرفتیم که احساساتمون رو پنهون کنیم،دنیا جای قشنگ تری می شد.

نه که فقط منظورم احساسات مثبت باشه،احساسات منفی هم اگر بروز بشه خیلی چیزا بهتر میشه.دیگه با پدیده ای به اسم گول زدن و گول خوردن مواجه نمی شویم.

راجع به احساسات مثبت بروز نشده هم فقط اینو بگم که اگه بروز می شدن دیگه چیزی به اسم نگهداری توی آب نمک وجود نداشت.

نظرتون چیه؟

fa2000 دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۳۳

سلام

شب بخیر

راستش این چند وقت خیلی درگیرم ولیییی

اومدم اون جمله ی معروفم رو بگم و برم:

زندگی یه شعبده بازه که هر بار یه خرگوش جدید برای در آوردن از جیبش داره

fa2000 یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۳۲(دیشب)

سلام سلااااام

اول از هر چیزی،معذرت خواهی میکنم از دوستان قشنگم که شبا سر ساعت دوازده منتظر آپلود پست هستن و من دیشب بد قول شدم.

دیروز روز سوتی و سورپرایز بود

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۳۰

سلام سلاااام

دارم برای امتحان حاضر می‌شم.

یه چیزایی رو لازم می‌دونم بگم اینجا.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۲۹

سلام سلااااام

امروز دوستم اومد که برای ترم بعد همین خوابگاهی که من هستم خوابگاه بگیره.

باهاش سلفی آسانسوری گرفتم و متوجه شدم داخل عکسا وقتی کنار آدمای دوست داشتنی زندگیم هستم جور دیگه ای خوشحالم.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی 28

سلام سلااااام

راستش یه کوچولو استرس دارم.

این که کم کم دارم به عنوان یه آدم بزرگسال توی جامعه شناخته می شم منو می ترسونه.

ادامه دررررررررررر ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی27

امروز روز چرخ زدن و جمع بندی خاطره ها داخل ذهنم بود.

به همین خاطر زودتر پست می کنم این پست رو.شما هر موقع خوندین کامنت بذارین.میخونم حتما و جواب میدم

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی 26

امروز یه روز خیلی معمولی بود که خیلی سریع گذشتبه همین کوتاهی و سادگی

fa2000 جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی 25

سلام سلااااااام

اول ممنونم ازتون که هر کدوم به سبک خودتون واسه پست قبلیم کامنت گذاشتین و همه ی کامنتاتون خیلی برام با ارزش بوده و هست

ادامه دررررر ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12شبی23

سلام سلاااام

حال و احوال؟

امروز روز «چالش و هیجان»بود از هر لحاظی و در هر مکانی.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی22

سلام سلاااام

خوبین؟

امروز روز آدمای باحال بود.

آدمای رندومی که باهاشون معاشرت می کردم و یه مدت کم پیدا بودن و بالاخره دیدمشون.

خلاصه دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد و از این حرفا...

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی21

سلام سلاااااام

امروز زودتر اومدم واسه پست گذاشتن که شاید کم کم بتونم ساعت خوابم درست کنم.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

music

اسم آهنگ خوباتون رو اینجا واسم کامنت کنین.

اونایی که حااال آدم رو خوب می کنه و صد سال هم بگذره با لذت گوش می کنین

fa2000 شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی20

سلام سلاااااام

من اومدم بالاخره.هرچند دیر...

امروز هم ناهار و هم شام با من بود دوستان و این یکی از توجیهای دیر اومدنم هست

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

این پست آموزنده است و بدآموزی دارد.با احتیاط بخوانید

ببینید دوستان

این پست رو کوتاه می نویسم و میدونم گیرایی مخاطبای اینجا بیشتر اونی هست که نیاز به توضیح باشه.

همه ی تماس های پوستی رو با دیگران قطع کنید.

جنبه ها به شدت اومده پایین.

هم جنس و جنس مخالف هم نداره.

طرف حد خودش رو نمی دونه و فقط کافیه به روش یه لبخند ساده زده باشی تا به خودش اجازه ی هرررررر غلطی رو بده.

و اینکه هر کی حد خودش رو ندونست چشما رو ببندید و دهنتون رو باز کنید و هررررر چی از دهنتون در اومد بارش کنید.کل هیکلش رو به فحش بکشید.

این روزا کسی معنی سکوت معنا دار و کظم غیض و نگاه عاقل اندر سفیه رو نمیفهمه.

fa2000 جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

تغییر عنوان وبلاگ

لیدیز اند جنتلمن...

طی یک اقدام سامورایی تصمیم گرفتم عنوان وب رو از "یه مشت مطلب به درد بخور" به لبخند آسمون تغییر بدم

پس اگه فکر میکنید آدرس رو اشتباه زدید،خیر لطفا به گیرنده هاتون دست نزنیدکاملا درست اومدید.همه چی سر جاشه.فقط عنوانمون تغییر کرده.

دلیل این تغییر هم حس خوبیه که همیشه از آسمون میگیرم.نگاه کردن به آسمون همیشه باعث میشه ناخودآگاه و بی دلیل لبخند بزنم.

fa2000 جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی 19

امروز یه روز تقریبا معمولی بود.یعنی راستش یه خرده اوضاع رو مخم رفت ولی ترجیح میدم درباره همون دیروز بنویسم.اون جذاب تره.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

...

واقعا حوصله ام سر رفته و منتظرم سر و کله تون پیدا شه

fa2000 پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

آمارگیر وبلاگ