یه مشت چرت و پرت به درد بخور

به وبلاگ من خوش اومدید

حرفای 12 شبی18

سلام سلاااام
میخواستم دیشب بنویسم براتون به خودم اومدم دیدم سحر شده و خواااب منو در آغوش کشیده.

دیروز روز ...نمی‌دونم بگم چالش بر انگیز؟روز شلوغ؟عجیب غریب یا...نمی‌دونم چه اسمی بذارم براش ولی خب یه روزی بود دیگه.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی17

چه زود 12 شد امشب.

همین امشب که ارائه مو باید تموم کنم انگار زمان رو گذاشتن روی سرعت دو ایکس.

سلام سلاااااام

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

آدم های رندوم پارت سه

دختره رندوم شماره یک رو دیروز دوباره دیدم.طفلی ازم معذرت خواهی کرد که اون روز نتونستیم همو ببینیم و خواب بوده.گفت اون روز که خواب بوده به خاطر مشکل تیروئیدش دارو خورده و خواب رفته و نشده که بیاد و گفت دو بار دیگه هم اومده در اتاقمون در زده کسی جوابشو نداده.من خودم خیلی تو اتاق نمی‌مونم معمولا.

بچه ها هم یا خوابن یا هندزفری میذارن گوششون و کاراشونو انجام میدن تو اتاق و یا انقد بلند بلند حرف میزنیم و می خندیم که گوش شیطون کر میشه😂😂😂

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12شبی 16

امشب،شب پرخوری عصبی بود برام.

یه الویه بسته بندی تک نفره،یک ویفر شکلاتی روکش دار،یه پفک که بخشی رو برا اینکه خودم تنهایی همه ضررهاشو به خودم نرسونم بچه ها هم همراهی کردن باهام،چتد تا لقمه نون پنیر اساسی و سه واحد میوه خوردم.

دیگه صدای بچه ها در اومده بود که بسه چقد خوراکی میخوری؟

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

مژده مژده

دوستان حرفای 12 شبی رو برگردوندم

تا وقتی باز یه هیتر کذایی پیدا نشده که بره رو مخم فرصت دارین پارت های قبلی رو بخونین

fa2000 دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

شلغم

بچه بودم از شلغم بدم میومد.

الان هوس شلغم کردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای شلغم تنگ بشه.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

#نظر سنجی #روشن کردن تکلیف حرفای 12 شبی

سلام سلاااااام

حرفای 12 شبی از اونجایی شروع شد که 12 شب منطق من به استراحت می پرداخت و احساسات یا بهتر بگم،منطقِ بی منطقی من شیفت رو تحویل می گرفت

و یه سری جریان هایی به خاطر این جناب بی منطقی رقم خورد که الان خوووووب فکرشو می کنم میبینم واقعا اون قدرا چیز جدی هم وجود نداشت شاید...

از طرفی هم یک آقای محترمی وجود داشت در سری مطالب حرفای 12 شبی که بدون این که انتظارشو داشته باشم و فکرشو کنم،سر و کله اش از کامنت های خصوصی پیدا شد و دیگه شد آقای نااااا محترم

و من نمیدونستم که فقط اون قسمت رو خونده یا همه ی قسمت ها رو...پس برای مدتی بایگانی کردم نوشته ها رو...

حالا دارم به این فکر می کنم که حیف نیست این نوشته ها به اون قشنگی بایگانی بمونن؟

مخصوصا که وب داره ویو می خوره و شاید بین شما کسانی باشند که بدونن اصلا جریان از اول چی بوده که در آخر چی شده...

به همین خاطرررررر

گفتم بیام از خودتون بپرسم

بنظرتون قسمت های قبلی حرفای 12 شبی رو برگردونم یا نه؟ادامه بدم یا نه؟

خیلی خیلی برام مهمه که نظرتون رو بدونم پسسسسس حتما بگید بهم

fa2000 دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12شبی15

یکی از بچه ها که قبلا هم کم و بیش راجع به رابطه سمی اش گفته بودم اینجا امشب خیلی ناراحت بود چون مامان پسره راجع به رابطه شون فهمیده و نقشه هاشون نقش بر آب شده چون قصد داشتن تظاهر کنن که سنتی آشنا شدن با هم تا دید بدی به وجود نیاد برای خانواده هاشون.

ادامه در ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

آدم های رندوم پارت دوم

آدم رندوم چهارم کسی بود که سبک کارش به شدت به سبک کاری خودم نزدیک بود فقط تکنیکش متفاوت بود و بعد از اینکه با هم صحبت کردیم فهمیدم که توی یه ماه و یه سال و تنها با دو سه روز اختلاف به دنیا اومدیم و دروغ چرا...

به شدت زیبا بود این آدم.هم چهره ی بسیار زیبایی داشت و هم بسیار خوش اخلاق بود و به دلم نشست.

آدم رندوم شماره پنج کسی بود که از مهندسی انصراف داده بود و به هنر رو آورده بود.ترم اول بود. وقتی ازش پرسیدم قبلا هنرستان بودی گفت سعاااااادت نداشتم که هنرستان باشم.گفتم راحت باش خودم هم از همون کم سعادتامگفت ریاضی بودی؟گفتم نه گفت انسانی؟گفتم نه گفت تجربی؟گفتم بزن قدش

چند روز پیش آدم رندوم شماره یک(همون که بهم گفته بود مهربون به نظر میام) رو دوباره دیدم و با هم حرف زدیم.حین حرف زدنمون گفت که من اینجا تنها کسی که باهاش حرف میزنم تویی و من وااااقعا اون لحظه در تعجب فرو رفته بودم.تازه دفعه دوم بود که می دیدیم همو.به همین خاطر تصمیم گرفتم صمیمی تر بشم باهاش.

هعی روزگار

واقعا گاهی انگار حتی اگر هر دو طرف هم بخوان،نمیشه و فقط خواستن کافی نیست.

قرار شد یه دور دیگه هم رو ببینیم و صحبت کنیم ولی اینجوری شد که هر بار اون میومد و سراغ منو از بچه ها می گرفت من نبودم و وقتی هم من میرفتم اون نبود یا خواب بود و دلم نمیومد بدخوابش کنم.

میدونم که پس فردا ظهر می بینمش

دلم روشنه

fa2000 یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

آدم های رندوم پارت اول

«آدم های رندوم» اسمی هست که من روی آدم هایی که به طور تصادفی باهاشون ارتباط می گیرم(یا برعکس)گذاشتم.

بعضیاشون با اولین برخورد موندگار میشن و بعضی هاشون هم برای مدتی به طور روزمره بدون هیچ صحبت خاصی می بینمشون و هیچ کنش خاصی صورت نمی گیره ولی یهو به حرف در میان و برای مدتی توی ذهن می مونن و ...

خلاصه انواع مختلفی ازشون وجود داره.

آدم های رندوم همیشه توی زندگی وجود داشتن و دارن و خواهند داشت ولیییییی برای من تنها مدت کوتاهی هست که این قضیه توجهم رو جلب کرده و حتی یکی از هایلایت هام رو هم اختصاص دادم بهش.

این مقدمه چینی رو دارم می گم تا به جدید ترین آدم های رندوم و اتفاقای مربوط بهشون برسیم و همونطور که از عنوان پست پیداست،تا یه چند وقتی قراره مهمون این وب باشن.

ادامه مطلب فراموش نشه

ادامه مطلب . . .
fa2000 شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

امروز

بالاخره اولین ساندویچ هندی و اولین آب انار اینجا رو خوردم.

حدود یک سال و نیم میشه که توی این شهر هستم و اینجا،اینجوریه که بندریاشون نسبت بندری واقعی و بندری که توی شهر ما هست،بی مزه تره و به اون بندری تندشون که واقعی هست،میگن هندی😄

واقعا عالی بود.سوزوند و رفت پایین.

و اما جریان آب انار

آب انار رو خیلی زیاااااد دوست دارم ولی چون اینجا تنها ام،گفتم اگه بعدش فشارم بیفته و بیهوشی چیزی بشم اصلا خوب نیست.به همین خاطر همیشه می‌دیدم ولی نمی گرفتم برای خودم و این مقاومت یک سال و نیم طول کشید.

وقتی دیدم هندی سوزوند،گفتم خببببب چه وقتی بهتر از الان؟آب انار بگیرم روش هم بشوره ببره و هم بالاخره به وصال آب انار نائل بشم.

آب انار رو هم گرفتم و جای شما سبز.خوب بود.تیزی ها رو هم شست و برد ولیییی انتظار ترش تر از این حرفا ازش داشتم.

اون چیزی نبود که فکر می کردم.

به همین خاطر هدف خوراکیایی بعدیم،آب زرشک خواهد بود🤝

fa2000 شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲شبی۱۴

امشب شب آرزوهاست...

ولی یکی از بچه ها گفت دیشب شب آرزوها بوده و ما هم دیشب آرزو کردیم.

امشب یه چیزی خیلی جالب بود برام ولی قبلش باید یه کم توضیح بدم تا به قسمت جالبش برسیم.

یکی دوسال اخیر،من خودِ چند سال بعدم رو خواب دیدم.شریک زندگیم کی هست،شغلش چیه،اسمش چیه؟خانواده اش چجورین؟خانواده اش شلوغه یا خلوت و ... همه این ها رو در یک رویا دیدم و دانستم و هنوز هم به خاطر دارم.

از اونجایی که خیلی هم به خواب اعتقاد دارم و خیلی از خواب هام به حقیقت پیوسته، حس می‌کنم این خوابم هم به نوعی رویای صادقه هست.

روی همین حساب هر آدمی غیر از اون که میاد،می دونم که موندگار نیست و رفتنیه.

حالا نکته جالب این جاست:امشب یه نفر درخواست فالو داده بود به پیجم و دقیییییقاااااا ۵۰درصد شباهت داره به اون شخصی که در خواب دیدم.

مثلا کسی که من توی خوابم دیدم،اسمش دو قسمتی بود و ایشون اسمش قسمت دوم اسم کسی هست که توی خواب دیدم.

یا فامیلش کاملا هم آوا با همون شخصه ولی فرق می کنه

فقط و فقط اگر شغلش بیشتر شباهت داشت کم مونده بود که ایمان بیارم این آدم همون آدمه😂

زندگی یه شعبده بازه که هر بار یه خرگوش جدید از آستینش در میاره💯

شب بخیر قشنگا💗💫

fa2000 جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

یه جوری همه کم پیدا شدن،دیگه دارم شک می کنم که آدم ها هم به خواب زمستونی میرن😂

fa2000 سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای ۱۲ظهری(۱۲شبی سابق)۱۳

سلام سلاااام

حال و احوال؟

الان که دارم این یادداشت رو می نویسم ساعت ۱۲:۳۵دقیقه ظهره و به این فکر می کنم که شاید اسمشو بذارم حرفای ۱۲ظهری

اولین باری هست که روز توی جاده ام به مقصد دانشگاه فعلیم.سفر توی روز خیلی جذابه.شب که میومدم هیچی از اطرافم نمی‌دیدم و نمی فهمیدم.

همه اش دلم می‌خواد به راننده اتوبوس بگم وایسا من عکس بگیرم😂

به سنی رسیدم که مسئولیت فرزندیم داره سنگین تر میشه و دوست ندارم بپذیرم که این استقلال و جابجایی نقش حامی و حمایت شونده نتیجه پیر شدن والدینم هست.از همین رو سعی می کنم بیشتر بخندونمشون.

مثلا همین چند دقیقه پیش قبل از این که راه بیفتم،گفتم آیا فکر می کنید چون روز سفر می کنم قرار نیست توی مسیر بخوابم؟اگر اینطور هست،باید بگم که سخــت در اشتباهید.

یا وقتی ازم می پرسیدن خب چیز دیگه ای لازم نداری که همراهت ببری؟ در جواب فقط می گفتم سلامت باشید😂

وقتایی بهم زنگ می زنن و می پرسن همه چی اوکیه؟مشکلی نداری؟ به شوخی میگم مشکل ما سلامتی شماست😂😂😂

گاهی انقدر دوز طنزم بالا می‌ره (بالاتر از مثالایی که زدم)که بر و بچ معتقدن یه کمدین درون دارم و باید به استندآپ کمدی و یا حداقل بلاگری فکر کنم.

متاسفانه باید عرض کنم که طنز من با این که به چشم بقیه خیلی خوب میاد ولی اگر نتونم کنترلش کنم تبدیل به قهقهه میشه و بعد اشک میشه و از چشمام می ریزه پایین و بعد به اوج غم که نه،به اوج بروووووز غم می رسم.اون لحظه قلبم مثل لیمویی میشه که مامان خونه می خواد ازش آبلیموی خونگی بگیره.در همون حد فشرده،در همون حد خیس و اشک آلود و در اصل،خون آلود...

و اما غم

غم چیزی هست که همه ی ما داریم ولی دوست نداریم فکر کنیم که در وجود بقیه انسان ها هم وجود داره.انگار که تعصب غم رو بیشتر از شادی خودمون می کشیم.

وقتی شاد هستیم،بقیه هم تحت تأثیر جو شادی که توسط ما ایجاد میشه،احساس شادی می کنند و اون رو بروز میدن اما وقتی غمگین هستیم دیگران از ما فاصله می گیرند.مثلا با جمله ی بذار تنها باشه با خودش.خودش خوب میشه و...

عده ی کمی هستند که کنار ما به هنگام غم می مانند که دوستان خوانده می شوند و دو دسته هستند(شاید هم بیشتر باشن ولی الان دو دسته به ذهنم می رسه):یکی گروهی که با دلداری دادن می خواهند هرچه زودتر انتشار بار منفی غممون رو متوقف کنیم و دیگری گروهی که با یا بدون دلداری دادن به عنوان صرفا ما را در آن لحظات همراهی می کنند.

گروه دوم عمیقأ برای من محبوب هستند.

اگر در جمعی که همه شادند،تو غمگین باشی، It's ok

چون بقیه به شادیشون می رسند و تو رو رها می‌کنند تا خودت با خودت کنار بیای ولی اگرررررر در جمعی که غمگین هستند،تو شاد باشی،قطع به یقین واکنش ایشان سرکوب تو خواهد بود.

به طور خلاصه شاید دلیل تعصب ما نسبت به غم این باشه که موقع غم ما تنهاییم.تنهایی اون رو پرورش دادیم و باهاش گاهی جنگیدیم و گاهی هم در آغوش کشیدیمش.شادی می‌تونه آلوده به غم بشه ولی غم هرگز نباید آلوده به شادی بشه.

اون «هرگز نباید»تعصب ما هست روی غم.

اگر کسی شادی رو فریاد بزنه همه براش دست میزنن

ولی اگر کسی غم رو فریاد بزنه همه عجیب غریب نگاهش می کنند.از اون جنس نگاه عجیب غریبی که وقتی خواب میبینیم،هوشیاریم و میدونیم که داریم خواب می بینم و اگر به کاراکتر های خوابمون بگیم من می‌دونم تو توی خوابم هستی،عجیب غریب نگاهت می کنن.

عجب متنی شد.چه شروعی،چه ادامه ای...

آسمون امروز آنقدر خوشگل هست که دلم میخواد یه تیکه از ابرا رو بردارم و فریز کنم و هر موقع دلم این آسمون رو خواست از فریزر در بیارم و بپاشم تو آسمون...

رنگش خاکستری سبزه.با اینکه خاکستریه ولی تمیزه.خاکستری بودنش از روی کثیف بودنش نیست.حال بارون داره ولی اونقدر تیره نیست که بارون ببارونه.

یه لحظه یادم رفت از نتیجه ی غم و شادی می خواستم به چی برسم،الان یادم اومد:

ما انسان ها واقعا موجودات عجیب الخلقه ای هستیم.امروز به این فکر کردم که شاید ما حاصل جهش ژنتیکی فرشته ها یا رابطه ی نامشروع فرشته و ارواح شیاطین بودیم 😂🤦🏻‍♀️

چرا ما وقتی یکیو دوست داریم فقط تا وقتی دوستش داریم که دوره.تا وقتی دوستش داریم که کنجکاویم راجع بهش و تصور افسانه ای ازش داریم و اگر زودتر از ما طرف مقابل به احساسش اعتراف کنه،فکرای بدی راجع بهش می کنیم؟

مگر ما خودمون هم اون احساسات رو تجربه نکردیم؟چرا دقیقا لحظه ای که همه چی می تونه خوب پیش بره،واکنش تدافعی از خودمون نشون می دیم؟

یا برعکس.ممکنه کسی نسبت به ما احساساتی داشته باشه.چرا فکر می کنیم تصورش افسانه ای هست.شاید اون هم به بعدش فکر کرده.شاید در ذهنش ما رو با ضعف هامون پذیرفته و دوست داره.

در نهایت دو گروه هستند که به هم می‌رسند:

یک:گروهی که صرفا سلسله مراتب زندگی رو رعایت می کنند و فارغ از احساسات تصمیم می‌گیرند.

دو:گروهی که اون یک از طرفین که دارای قدرت بیشتری هست،دیگری را دوست بدارد و معشوق دارای غرور کنترل شده باشد.

خلاصه که ما روی عشق و غم به یک اندازه تعصب داریم.حتی بی دلیل.حتی به غلط.

در پایان،این نکته رو ذکر می کنم که این ها صرفا دیدگاه های شخصی من هستند و هیچگونه اعتبار علمی،فلسفی و...ای ندارند.

کاااااملا دلی🤝

امروز شاید پست های بیشتری آپلود کردم

مرسی که خوندی دوست من.کامنت بذار نظرتو راجع به دیدگاهام بدونم🌱

fa2000 دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی 12

سلام سلاااااام

امروز روز خوبی بود.

با یه نفر مصاحبه علمی انجام دادم.

ارائه مو حاضر کردم و دارم به این فکر می کنم که موفقیتم یا حاصل نمی شه یا وقتی حاصل می شه همه اش با هم حاصل می شه و جوری پیش می ره که باید بین چند تا موقعیت عالی یکیو انتخاب کنم.

همیشه انتخاب قرار نیست بین بد و بدتر باشه.گاهی بین عالی هاست.

یه مقدار هم به خودم فکر کردم.به این که فهمیدم شهود(همون حس ششم)بسیار قوی دارم فقط روی حرفش نباید حرف بزنم و نباید بپرسم چرا.

یه مورد دیگه اینکه وقتی می بینین بهتون هیت زیاد میدن یعنی کارت رو درست انجام دادی و بوی دماغ سوخته میاد.

این روزا این وب هم زیاد هیت می گیره.پس من قوی تر از قبل ادامه اش میدم

شبتون بخیر قشنگا چوووووووووون کسی نباید بدون شب بخیر بخوابه

fa2000 دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای دوازده شبی ۱۱

سلام سلام

الان ساعت ۲:۲۰ بامداده که دارم می‌نویسم.

فردا باید برم دانشگاه قبلیم.چند تا کتاب به اسم یکی از بچه ها امانت گرفتم می خوام ببرم پس بدم.

ادامه مطلب . . .
fa2000 یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12شبی قسمت10

سلام سلاااااام

حالتون چطوره؟

واقعا وقتی میام میببینم برام کامنت گذاشتین قلبم اکلیلی میشه.مخصوصا پست قبلی که کلی کامنت خصوصی داشتکلا کامنت و کامنت گذار در نظر من خیلی عزیزه.اومدم داستان اون شبی که

ادامه مطلب . . .
fa2000 شنبه هشتم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی9

سلام سلااااااااام

امشب زودتر اومدم برای حرفای دوازده شبی.خیلی زودتر از خود دوازده

سوژه ی خوبی دستم افتاده.شما هم بخونید و حتما حتما برام نظر بذارین.برام مهمه نظرتون مخصوصا راجع به این موضوع

خب دیگه بیشتر از این کنجکاوتون نمی کنم.بریم سر اصل مطلب.

درررر ادامه نوشته

ادامه مطلب . . .
fa2000 پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای 12 شبی 8

سلام سلااااااااااااام

حال و احوال؟

جونم براتون بگه که...

ادامه نوشته رو بخونید قشنگا

ادامه مطلب . . .
fa2000 پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای دوازده شبی7

سلام سلاااااام امروز کلاس مجازی داشتیم.همکلاسیای من میدونن که اهل دود و دم نیستم...

ادامه نوشته رو بخونین قشنگا

ادامه مطلب . . .
fa2000 چهارشنبه پنجم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی5

سلام سلااام

امروز هم خبر خاصی نبود غیر از بی توجهی...

خووووووب که فکر می کنم،می بینم هنوزم شاید اونقدرا احساس خاصی ندارم بهش و بیشتر همین کنجکاوی هست فقط...

نمی دونم

داستان از اون جا شروع شد که جفتمون دانشجوهای فعالی بودیم تو دانشگاه.

ادامه نوشته رو بخونین حتما

ادامه مطلب . . .
fa2000 دوشنبه سوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

ادامه حرفای 12شبی قسمت 2

اون روز یکی از اقوام اومد دنبالم و منو خونه خودش مهمون کرد.البته قبلش گفتم وسیله هامو میخوام بذارم خونه مون.

علی رغم زحمات فراوانی که کشیدن،اونجا راحت نبودم و دلم راحتی تو خونه خودمون رو می خواست و البته که درونگراییم هم بی تاثیر نبود و هیچ جوره حوصله آدمیزاد نداشتم.

بهونه کردم که برامون کلاس مجازی گذاشتن و یادم رفته جزوه مو از خونه بردارم همرام.

اونا هم گفتن خب طوری نیست.می بریم جزوه تو بردار و بیا همینجا😂😂 😂

بنده ی خدا،من کلا میخوام تنها باشم.جزوه بهونه اس...

خلاصه به هر بهونه ای بود راضیشون کردم که خونه مون بمونم و قبل از این که برم حدس بزنین چی شد؟؟؟

مامانم زنگ زد بهم و گفت قبل از اینکه تصمیم به اومدن بگیری یه بنده خدایی کلید خونه رو خواسته،لازم داشته و ...،منم دادم کلید رو.حالا روم نمیشه بگم تو اومدی.حالا یا بلیط بگیر بیا پیش من یا هم همون خونه قوممون بمون و با اونا بیا پیش من😂😂😂یعنی در هر صورت می بایست برم پیش مامانم.

حالا اون آدمی که من می بایست به خاطرش از خونه خودم هم برم کی بود؟کسی که ازش متنفرم و کسی وجود نداره توی دنیا که اندازه این آدم ازش متنفر باشم.

سعی کردم هم مامانمو درک کنم،هم اون آدم رو ولی باز هم چیزی از خشمم کم نمی شد.

بالاخره رفتم خونه و زنگ زدم به مامانم. احساسات واقعیمو گفتم راجع به این جریان و کمی آروم تر شدم.خیلی خودمو کنترل کردم که حرمت بینمون شکسته نشه.واقعا عصبانی بودم از موقعیتی که پیش اومده بود.

بالاخره گذشت و اومدم پیش مامانم.

گفتم حالا که اومدم یه سر برم خونه ی عموم و به بابابزرگم سر بزنم که هم دلی از پیرمرد شاد شده باشه و هم دیگه پشت سرم پیش بابابزرگم چغلیمو نکنن که این همه تو به فلان نوه ات فکر می‌کنی اصلا براش مهم نیستی چون سر نمیزنه بهت...

از قضا رفتم و همه چی هم خوب پیش رفت ولی نمیدونم بعدش چه حکمتی بود که بی دلیل منطقی مریض شدم و ساعت ۲:۵شب راهی بیمارستان شدم به خاطر حساسیت دارویی.اونم دارویی که ده سال اخیر مرتب مصرف می‌کنم 😂زیبا نیست؟

fa2000 یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ ، ساعت

حرفای12 شبی قسمت2

سلام سلاااااام

دیشب نشد براتون پست بذارم چون یهویی دانشگاه ما هم تعطیل شد به خاطر کاهش دما و منم از خدا خواسته تصمیم گرفتم بیام خونمون.

در عوض با دست پر تری اومدم.

ادامه مطلب رو بخونید

ادامه مطلب . . .
fa2000 چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ ، ساعت

دلی

بالاخره توی کوچه ی ما هم عروسی میشه

بالاخره باز میشه این در،صبح میشه این شب

fa2000 یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ ، ساعت

یادداشت امشب

فقط در حد یه رهگذر می شناختمش

یه شب خواب دیدم بهش زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم

فرداش به رفیقم گفتم اگه بدونی دیشب چه خواب خنده داری دیدم..

اصلا از محالاته.فلانی؟

چندی بعد زمانی که واقعا بهش زنگ زده بودم، به یاد اون لحظه ای که محال می پنداشتمش خندیدم...

چهار مرداد هزار و چهارصد و دو

۰۳:۱۰بامداد

fa2000 چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ ، ساعت

آمارگیر وبلاگ