میزان اهمیت «مردم چی میگن؟»
هنوز که هنوزه نمی تونم قاطعانه بگم که پیرو حرف مردم هستم یا نیستم. گاهی ممکنه بگم نیستم ولی قلبا خودم رو گول بزنم.گاهی ممکنه بگم هستم یا حتی تعجب کنم از دیدن کسی که اهمیت نمیده ولی برام فاقد ذره ای اهمیت باشه.
خب چطوری ممکنه که حرف مردم در کلام برام مهم باشه ولی در باطن مهم نباشه؟یا بالعکس؟ بسته به موقعیت داره. گاهی حرف مردم نه،دل مردم برام مهم میشه. پیش خودم می گم شاید توی یک موقعیتی خدا یکیمونو واسطه روزی یا واسطه گره گشایی یکی دیگه کرد. اگه این حرف من،این تصمیم من یا حتی برداشت و قضاوتی که من از حرف کسی پیش خودم می کنم باعث بشه اون گره دیر تر باز بشه چی؟ اگه من با یه حرکت ساده لوحانه و بی خبر از حکمت خدا،پروسه رو سخت تر کنم چی؟
حقیقتا لحظه ای که تصمیم به نوشتن این متن گرفتم فکر نمی کردم باز بخوام انگشت اشاره به طرف خودم بگیرم و دوباره توی ذهنم پر سوال بشه. میخواستم احساساتمو درباره دیدن چند نفری که عزیز از دست دادن و هر کدوم احساسات متفاوتی دارن و نشون میدن،کنم.یکیشون هست که چه در جمع و چه در خلوت خودش با وجود اینکه مدت نسبتا قابل توجهی از فوت عزیزش گذشته،غصه می خوره.کاملا واقعی غصه می خوره و دوره سوگواریش طی نمیشه و انگار در بخشی از پروسه گیر کرده.
یکی دیگه در ظاهر از همه نزدیکانش بیشتر غصه می خوره و در عین حال ثانیه ای مکث در کارهای تجاری و پیشرفتش پیش نیومد.
یکی دیگه شون یک قطره ی اشک نریخت و سوگواری نکرد.واسه این یکی خیلی نگرانم.معمولا اینجور مواقع هرچی بیشتر بروز ندن برای وجود خودشون بدتره.
یکی دیگه هم در حضور مردم فقط حضور مجسمه واری داشت و وقتی مردم نبودن هیچ اثری از غم و غصه دیده نمی شد...
کار به بقیه شون ندارم فعلا.چون خودم خیلی نمی تونم ارتباط بگیرم باهاشون
این چهارتا...
اینا وقتی به همدیگه میرسم،سوژه مشترکشون سوگی هست که دارن و اون نفر اول تصورش اینه که حتی وقتی پیش هم نیستن،همگی به اندازه خودش غصه دارن.در صورتی که حداقل دو تاشون بنظر میشه اصلا اهمیتی به داغی که دارن،نمیدن.
حالا سوال اینجاست که آیا اولی واقعا سوگواره یا به چشم من اینجوری میاد؟آیا اون دوتایی که فکر میکنم فقط جلوی مردم غصه می خورن که حتی تو ذهنای مردم زیر سوال نرن وااااقعا براشون مهم نیست یا این منم که اینجوری فکر میکنم؟نکنه واقعا اونا واقعی ترن؟بر فرض اینکه دیدگاه من درست باشه...واقعا حرف مردم اینقدر اهمیت داره که آدم برای سوگواری عزیزش یه ماسک دروغین به چهره اش بزنه؟ توی این چنین موقعیتی چه حرفی از مردم میتونه باعث این حجم از اهمیت بشه؟
شاید از حرفام اینجوری بنظر برسه که آنقدر خودم به حرف مردم بی اهمیتم که از این حجم از اهمیت دادن یه سری به حرف مردم، شگفت زده ام.
نه اون قدرا. برای یه سری مواردی واسم کاملا طبیعیه که به حرف مردم اهمیت بدیم.
مثلا:
ممکنه گاهی آنقدر خشمگین بشیم که بخوایم یه نفر رو به قتل برسونیم اما خشممون رو کنترل می کنیم.مثلا چیا میاد تو ذهنمون که این خشم کنترل میشه؟ممکنه بگیم خب قتل باعث میشه برم زندون؛پس آزادیم گرفته میشه.قتل باعث میشه اعدام بشم،پس زندگی خودم هم گرفته میشه.قتل باعث میشه یک برچسب به اعضای خانواده ام بخوره پس علاوه بر خودم چند نفر دیگه رو هم بی دلیل درگیر کردم و...اینا چین؟«منافع ما» و پیامد ناشی از عدم کنترل خشم میشه «به خطر افتادن منافع»
یه مثال دیگه:
ممکنه برای سوگواری احساسات ضد و نقیضی بهمون دست بده اما این تصور که در صورت بروز دادنشون، نکنه باورم نکنن و بهم انگ جنون بزنن و بفرستن تیمارستان و... و مجددا همون بحث به خاطر افتادن منافع، مانع از بروز احساسات میشه.
(دقت کنید که این دو مورد فقط و فقط مثال بودن و از نظر من، انسان ها به اندازه ی تنوع اثر انگشتاشون واکنش های متفاوتی نسبت به موقعیت های مختلف دارن.)
خب حالا منشأ این «به خطر افتادن منافع» چی هست؟
واکنش هایی که «مردم»نسبت به اون رفتار ما نشون میدن.وقتی یکی قتل میکنه اولین قدمی که باعث گیر افتادن اون قاتل میشه چیه؟ کسی که زنگ میزنه اورژانس یا کسی که زنگ میزنه پلیس و در مراحل بعدی کسی که شهادت میده یا اون پزشک قانونی که اثر انگشت های موجود در صحنه جرم رو شناسایی می کنه و...
خب اینا کیان؟ اینا مردمن. ما نمیتونیم بگیم اشتباه می کنن.هرگز.اون ها هم از روی احساس خطر،عدالت جویی،منافع و کلی دلیل دیگه این اقدامات رو انجام میدن.یا اون قاضی ای که حکم میده.اون قاضی فقط نماینده ی قانونه. قانون کیه؟قانون همون مردمه و دلیلی که شب ها راحت سر به بالین می گذاریم.حتی اگر نقض بشه،میدونیم که چه چیزی نقض شده.وجودش رو نمیشه منکر شد.
یا برای مثال دوم،دلیل اون انگ جنون زدن چی هست؟دلیلش ترسه.
ترس یعنی چی؟تعریف ترس چیه؟ «ترس چیزی هست که ما انتظار اتفاق افتادنش رو نداریم.»سورپرایزی که نمی دونیم منافعمونو به خاطر می ندازه یا نه.
کسی که فکر می کنیم جنون داره،وقتی مهربونه،نمیدونیم مهربونیش دقیقا چقدر طول می کشه؟وقتی خشمگین میشه نمی دونیم واکنشش به یه غر زدن و داد زدن و شکستن چهارتا ظرف ختم بشه یا باعث جنایت بشه و این ندونستن، اسمش ترس هست.
همه ی این ها دلایلی هستن که میگن حرف مردم مهمه و چراااا مهمه.اینا دلایلی هستن که از نظر من نمیشه با قاطعیت و راحتی کامل گفت «م اصلا واسم مهم نیست مردم چی می گن»
چه زمانی ما ممکنه «بنظر» راحت بگیم که حرف مردم مهم نیست؟وقتی که اون منافعی ازمون که مردم میتونه به خطر بندازه،واسمون ارزش چندانی نداره.ولی من فکر میکنم که حتی کسانی که راحت این جمله رو به کار میبرند،صد درصد و برای همه موارد نمی تونن این جمله رو تعمیم بدن.