عمر
خیلی وقتا،مخصوصا وقتایی که یه اتفاق غیر منتظره میفته به این فکر می کنم که وااااااقعا چه اتفاقاتی قرار بوده تو سرنوشتمون رقم بخوره و خبر نداشتیم و آستانه تحمل آدمیزاد چقدررررر بالاست که بارها و بارها تو زندگیش سورپرایز میشه و همچنان پر قدرت ادامه میده.
و همینطور وقتایی که اتفاقات وحشتناکی مثل همین جنگ و تحولات اخیر میفته،به این موضوع هم فکر میکنم که خوب شد یه سری از آدما که فوت شدن،رفتن و این روزا رو ندیدن.
حالا چی شده که من اینجوری این پست رو شروع کردم؟
یکی از نزدیکانم که اصلا بهش نزدیک نیستم و خیلی وقته باهاش قطع ارتباط کردم، بعد از بیست و چند سال،یه اتفاق خیلی خوب تو زندگیش رخ داده و با اینکه از این آدم و مسائل مربوط بهش به من نه نفعی میرسه و نه ضرری(البته تا زمانی که این راهکار قطع ارتباط برای ضرر نرسیدن بهم جواب بده...)،بازم من نمی توانم براش خوشحال باشم.ناراحت نیستم چون چیزی از من کم نشده که ولی خوشحال هم نیستم و انگار خنثی ام.
این آدم یک تهمت خیلی سنگینی یک زمانی به من زد.در حدی که هنوزم هر بار یادش میگفتم با خودم میگم یه آدم چقدر می تونه بی عقل باشه که شواهد و قرائن رو نادیده بگیره و اینقدر راحت به آدما برچسب بزنه؟
الان هم که این اتفاق خوب براش رخ داده باز هم نمی تونم حتی مثل بقیه،یه اتفاق«خوب»تلقی کنم و فکر می کنم شاااااید خدا میخواد اینجوری امتحانش کنه و این صرفا یه اتفاق خوب نیست.
نه فقط برای اون آدم،بلکه خیلی از اتفاقای به ظاهر خوبی که برامون میفته ممکنه امتحان ما باشن توی این دنیا.
شاید خدا میخواد میزان ظرفیت ما رو بسنجه.ببینه که جنبه شو داریم؟یا خودمونو کم می کنیم؟
جدیدا حس می کنم هرچی بزرگتر میشم، کنترلی که روی خودم دارم کمتر و کمتر میشه و این برام خیلی آزار دهنده است.مثلا سر همین جریانی که تعریف کردم،دوست دارم که بتونم خوشبین باشم نسبت به آدما و حتی اگه ازشون ظلمی بهم رسیده باشه به قدری با عزت نفس باشم که چشم دیدن خوشحالیشونو داشته باشم و نگم که این خوشیشون نیست و امتحان الهیشونه.
خیلی حرفا هم که دلم میخواد پست بذارم راجع بهشون.یا حتی بهتر بود که قشنگ تر جمع و جور میکردم این پست رو ولی خوایم گرفته😴پس همینو ازم بپذیرید🌱
راستی نامریی جون کامنتت رو دیدم ولی فعلا ذهنم به هم ریخته است و سر زمان درستش،حتما😉🫡💗