نمیدونم امروز دفعه چندمی هست که میام اینجا و بدون حرف میرم.
همه اش دلم میخواد بنویسم ولی میگم نه این کمه،نه اینو ننویسم بهتره و...
و ذهن من پر شده از همینا
جوری هم هستن که دلم نمیخواد توی دفترم بنویسم.
امروز فهمیدم آدما هر چقدر هم که باهام بد تا کرده باشن، قلبا با بچه هاشون نمی تونم بد باشم. قیافه بچه هاشون کپی خودشونه ولی بازم نمی تونم تلافی بدرفتاریای پدر و مادر رو سر بچه ها در بیارم.
شاید بحث بچه و بزرگ نیست.این منم که دیگه نمیخوام دنیا رو سخت بگیرم.حس ناچاری دارم.ناچارم به تعامل با همینایی که هستن قناعت کنم. هرچقدر هم که من خوشم نیاد، هیچ آدمی نیست که 100% ایده آل باشه.
سریالی که این مدت میدیدم تموم شد.یه سیتکام از دهه 1990
خیلی خوب بود.با دیدنش فهمیدم که از فرندز خفن تر هم هست.
سعی دارم برنامه زندگیمو مشخص تر و هدفمند کنم.قدم های ظریفی هم در این راستا برداشتم. نمیدونم بتونم بهش پایبند باشم یا نه ولی به صورت موقت هم شده از این حالت گیجی و سردرگمی درم میاره.
به تازگی متوجه شدم که وقتی صدای توی ذهنم حرف میزنه نمیتونم همزمان باهاش حرف بزنم.انگار که یکی واقعی واقعی می پره تو حرفم.یا وقتی میخوام به حرفی رو بزنم دقیقا تا زبون به گفتنش باز میکنم یادم میره و به خودم فشار میارم تا اولشو بگم.اولشو که میگم،مثل مربی آموزشگاه های رانندگی به خودم میگم آفرین،با همین فرمون برو جلو😂ترمز نگیر که خاموش میشه.فقط برو.
صدای توی ذهنم خیلی داره افسارمو میگیره دستش و دوست ندارم اینجوری باشه.پشت فرمون یکی از بدترین جاهایی هست که خفتم میکنه و خدا رو شکر تا امروز که تونستم کنترلش کنم ولی نگران اون روزی هستم که نتونم کنترلش کنم.پلنم اینه که آنقدر سر خودمو با کارای مختلف گرم کنم که فرصت فکر کردن نداشته باشم.
خووووووب که فکر می کنم،تا حالا هم همینجوری تونستم بیام جلو.شاید از اول همینجوری بودم ولی چون کلی خرده کاری داشتم و بچه ها به دلایل مختلف بهم مراجعه میکردن متوجهش نشده بودم.
الان به قدری دورم خلوته که بسته اینترنتم رو دستم میمونه.
ظاهراً تیپ شخصیتیم دختر کاریه.البته کارام زیاد که میشن کلافه میشم ولی اگه بیکار بشینم چون بهش عادت ندارم، بیشتر کلافه میشم.
این چند روز(که همچنان ادامه داره) مشغول جمع و جور کردن وسایل برای اسباب کشی بودیم.یه سری از یادداشت های قدیمیمو دیدم و کلی غصه خوردم باهاشون و فهمیدم از صدقه سر دانشگاه و آدماش بوده که همین قدر رو دووم آوردم و به گونه ای تونستم از غصه خوردن ام مووآن کنم.آدمایی که شاید خیلی وقتا تو روشون نه ولی توی دلم از دستشون غر زده باشم که اه خستم کردین دیگه،برید سراغ یکی دیگه،چرا همش از من میپرسید و... ولی منو از دست مغزم نجات دادن. اگه ذهنم درگیر چالشهای دانشگاه و بچه ها نمیشد،خودش با غصه هام چالش می ساخت و تا الان هیچی ازم نمونده بود. حرفای اونا و چالش هاشون هرچی که بود، از غصه هام بهتر بود و من تا عمر دارم خودمو مدیونشون میدونم.
راستیییییی
یه استاد داشتم که خیلی دوستش میداشتم.استادام همه شون جوون بودن.یکیشون خودش خیلی درونگرا بود ولی توی کرونا هر موقع طراحیم تموم میشد(ظهر،شب،نصفه شب)براش میفرستادم و به خودم میگفتم هر موقع فرصت کنه میبینه و منم عجله ای ندارم ولی استادم بنده خدا هر لحظه هر جا بود چک می کرد و جواب میداد بهم و چون بهترین دانشجوش بودم رفیق شدیم با هم.
یعنی اینجوری بگم نه که بزنم پس شونه اش و بگم چطور مطورایی😂😂😂ولی خب...
تا این که کم کم داشتم فارغالتحصیل میشدم ،فهمیدم تنها عزیزش فوت شده.از اون جایی که دیگه دانشگاه نمیدیدمش پیام تسلیت فرستادم و تا دو سال اون پیام رو باز نکرد و جواب نداد.
توی این دو سال شنیدم ازدواج کرده.پیام تبریک هم فرستادم و ندید.اینجوری که شد گفتم خب پس دیگه احتمالا از من خوشش نمیاد و تا وقتی دانشجوش بودم شاید چون مجبور بوده خوب بوده باهام یه جورایی و دیگه مزاحمشنمیشم.
یه بار رفتم دانشگاه سر کلاس یکی دیگه از استادای قبلیم.اون کلاس تموم شد و کلاس این سرکار خانم شروع شد.اول اومدم ازش گله کنم که استاد چیزی شده؟بی احترامی دیدین ازم و ...که دیدم بارداره.حقیقتاااا حرف تو دهنم خشک شد و فقط یه احوال پرسی کردم و اومدم بیرون.
چند روز پیش یکی از طرحامو که خیلی خوشگل شده بود براش فرستادم.کلی ذوق کرد از دیدن طرحم.دو سه روز بعدش پیام دادم که فرصت دارید ببینمتون؟ که متاسفانه شرایطشو نداشت ولی گفت چی شده یادی از ما کردی؟
اینجا بود که فهمیدم این استاد قشنگم از من بدش نمیاد و از اول همچین چیزی نبوده.فقط چون یه سری درگیری داشته یادش رفته و امان از درونگراییش🤦🏻♀️من با این موضوع مشکلی ندارم هااا ولی فهمیدم که این دختر تمام مدت دوست داشته باهام در ارتباط باشه و این مدت که من سراغشو نگرفتم ازم گله مند بود.شاید باورتون نشه ولی اینو از همین یه جمله فهمیدم.
در هر صورت من با کلی احساس ندامت و پشیمونی از دلش در آوردم ولییی این روزا اونم تنهاست.ازدواج کرده،بچه داره ولی دیگه درس نمیده.اواخر هم که درس میداد بچه ها خیلی میگفتن بداخلاقه و...
در کل اصلا بد اخلاق نیست.به هیچ وجه.اتفاقا از بس مهربونه که قبلا منو دعوت کرد خونه اش و خودش شخصاً ازم پذیرایی کرد.آخه کدوم استادی انقدر یه دانشجو رو تحویل میگیره؟غیر از یه استاد با یه قلب مهربون؟
حالا من موندم که چجوری این مدتی که نبودم رو جبران کنم براش و بدونه که خیلی برام با ارزشه ولی زیادی هم دلشو نزنم؟
fa2000
شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت