یه مشت چرت و پرت به درد بخور

به وبلاگ من خوش اومدید

یادداشت امشب

سلام سلاااااام

خوبین؟

امشب دیگه تصمیم نهاییمو راجع به این وبلاگ گرفتم.

این آدرس متعلق به وبی هست که بیش از ۱۰سال قدمتشه.لزومی نمی‌بینم به خاطر یه مزاحم روان پریش ازش دست بکشم یا برای خوش آمد اون یه نفر پست بذارم.هرچند اون یه نفر رو هم می‌شناسم و چون میشناسم،این چند وقت نادیده اش نگرفتم.از این مدل مزاحما، ایشون نه اولیشه نه آخریش و همه شون«فاقد اهمیت»هستن.

خیلی از پستهایی که قبلاً آرشیو کرده بودم رو هم برگردوندم.

بقیه شو هم کم کم برمی گردونم که قدمت وبم مشخص بشه.

از این به بعد، گوشه سمت راست پایین صفحه «گفتینو»داریم.

از طریق گفتینو خوشحال میشم با هم صحبت کنیم و کامنتایی که راجع به پستا دارید رو بهم بگید.ترسو ها هم بشینن عین بز زل بزنن به وبی که کنترلش دست منه.

راستی

من همه راه های ارتباطی حضوری و غیرحضوری ترسوی مذکور رو دارم منتهی برام اهمیتی نداره که بخوام پیگیر بشم.

این رفتارها هم از اون جایی نشات می گیره که فکر می کردی من پیگیرت میشم و تو عقده‌هاتو میتونی از این طریق تخلیه کنی ولی حالا خودت موندی و عقده هات و کسی که دیگه حنات براش رنگی نداره.

این تاکتیک منه. دقیقا از همون لحظه ای که پیش خودت میگی خععععععلی پیگیر منه به بعد دیگه منو تو رویاهاتم نمی تونی ببینی.

حواست رو جمع کن به حرفایی که میای مثل قار قار کلاغ نحس ول میدی اینجا. هزار برابرش رو به وقتش به خوردت میدم.

خوشحالم از حضورتون داخل وبم.

داخل گفتینو منتظر گپ و گفتتون هستم🌸

آرزوی خوشبختی برای همه عزیزان🌱

fa2000 دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

امروز متوجه شدم:

۱-خیلی چیزا هست که تا به حال از وجودشون بی اطلاع بودم

۲-زمان می بره ولی بالاخره بعدشو رایگان دیدم.دقیقا مثل کلیپای تبلیغاتی بازی ها که یا باید ببینیشون و یا پول بدی بابتش،توی زندگی هم تو این حق انتخاب رو داری که بهای یه چیزی رو با بی ارزش کردن خودت بدی یا فقط صبر کنی تا زمان بگذره و بدون اینکه از ارزش هات کاسته بشه نتیجه رو ببینی.

از قدیم گفتن وقت با ارزش ترین هست.ازش درست استفاده کنید و... در صورتی که در بعضی موقعیت ها وقت بهای ارزون تر و هوشمندانه دری هست نسبت به دارایی هایی که بهت ماهیت داده.

وقت در هر صورت در حال گذر هست ولی ارزش ها و باور ها اگه نابود بشن یعنی خودت نابود شدی و وقت به چه دردی میخوره زمانی که وجود نداری؟؟؟

۳- جزو معدود آدمایی هستم که اگه از حرفی که میزنم مطمئن نباشم صدام می لرزه و خیلیا هستن که با اعتماد به نفس کامل و بدون هیچ اطلاعی، به بقیه تهمت میزنن.

جالب تر اینکه که تهمت هایی که به بقیه میزنن، سبک زندگی خودشون هست.

مثال میزنم.فرض کنید یه نفر به یکی دیگه میگه تو دزدی و اون نفر دزد نیست.گوینده ی تهمت براش مهم نیست که طرف واقعا دزد هست یا نه فقط دوست داره اینجوری صداش کنه و این در حالی هست که طرف خودش دزده و به بقیه میگه دزد.

طرف دزدی می‌کنه ولی اسمشو نمی‌ذاره دزدی.

چند وقت پیش با یکی از همکارا داشتم صحبت می کردم که اگه قرار باشه هنرجو داشته باشم دلم میخواد اینا رو یادش بدم ولی چون زیاد هستن،کسی تمایل نداره و میخوان یک شبه ره صد ساله برن.همکارم خیلی راحت گفت خب نیاز نیست همه اینا رو بگی.گفتم دوست ندارم کسی که میاد پیشم ناشی بار بیاد.میخوام واقعا یاد بگیره و بلد باشه.گفت خااااااانم شما دیگه خیلییییییی کمالگرایی.همین چیزای اولیه رو بگو.بقیه شو خودشون برن یاد بگیرن

گفتم می‌خوام درآمدم ارزش زحمتم رو داشته باشه.حلال باشه.هنرجو هم بفهمه در ازای هزینه دقیقا چی دریافت کرده.وقتی قرار باشه چیزی یاد نگیره و منم فقط فکر پول باشم،سر کوچه برم گدایی کنم بهتره تا اینکه یک ماسک حلال خوری بزنم به چهرم و مردم رو تیغ بزنم.بعد هم به خودم نگم این دزدیه.بگم خب هنرجو همینقدر کشش داشت پس همینقدر کافیه...این توجیهه.توجیه نابجا

حقیقت عوض نمیشه اونجوری،فقط اسمش رو موجه کردیم.

از این به بعد بیاین خودکاوی کنیم و اگه دزدی کردیم توی دلمون حسابش کنیم،اگه کلاه برداری کردیم پیش خودمون حسابش کنیم و ...با خودمون رو راست باشیم حداقل.

در ضمن ،دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست.کارمندی که جواب ارباب رجوع رو درست نمیده و فقط حاضری میزنه که حقوقشو بدن سر برج،دزده.معلمی که درسشو کامل نمی‌ده میگه بیاین کلاس خصوصیم،دزده و کلی مورد دیگه که آنقدر دروغ تحویل بقیه می‌دیم که خودمونم دروغامونو باور میکنیم😑

با خودمون رو راست باشیم

fa2000 جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

مهره

مهره ی سوخته یا مهره ی برشته؟مسئله این است

خدا رو شکر که خیلیا این ساعت خوابن

واقعا خدا رو شکر

fa2000 پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

خدا گر ز حکمت ببندد دری،ز رحمت گشاید در دیگری

یاد این ضرب المثله افتادم که معمولا بزرگترا جهت دلداری بهم میگن و در اصل دلداری رو به خودشون میدن😂آخه فکر میکنن من آدم صبوری نیستم و سرعتم باعث کلافه شدنشون میشه.

fa2000 چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

هدف

هدف از ساخته شدن خیلی از فیلم و سریالا رو نمی‌فهمم.

نه فیلمنامه درستی دارن نه اکت بازیگرا خوبه و نه حتی معروف هستند که به خاطر شهرتشون حداقل فیلمه رتبه بندیش بره بالا و یه سوال توی ذهن من بیننده باقی می گذارند:خب حالا که چی؟؟؟

خیلی دوست دارم به اسم چند تاشون اشاره کنم ولی اشاره نکنم بهتره

fa2000 چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

معرفی

هربار که فیلم،سریال یا آهنگی که کسی بهم معرفی کرده میبینم و گوش میدم،بیشتر از درستی حس ششمم درباره اون شخص مطمئن میشم.

fa2000 چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

شغل

قدیما بچه هایی که باباشون شغل کم درآمدی داشت خجالت می‌کشیدن شغلشو بگن و به خاطر اونا کم کم فرهنگ سازی کردن که شغل پدر کسی رو نپرسیم تا معذب نشن.الان بچه هایی که باباشون گردن کلفته معذب میشن.

fa2000 چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

من و بالاسری

تا یه مدت دیگه،حدود سه ماه، ممکنه خیلی چیزا تغییر کنه.ممکنه حتی نه که نخوام،بلکه از لحاظ جسمی توان آپدیت کردن وبمو نداشته باشم.ممکنه هم که نتیجه آنقدر خوب باشه که از روز اول هم بهتر باشم.

تنها دغدغه ای که دارم اینه که تا توان دارم نذارم حقی به گردنم بمونه.چون ممکنه یه روزی باشه که حقی به گردنم باشه ولی توان ادا کردنشو نداشته باشم.برای بقیه موارد راضیم به رضای خدا.

گله ای از خدا ندارم.خیلی وقتا گله کردم ازش ولی الان هرچی خودش صلاح می‌دونه.اگه خوب پیش بره خدا رو شکر می‌کنم اگه هم خوب پیش نره،میذارم پای اون وقتایی که ازش گله کردم و بازم شکر می‌کنم.

در هر صورت خدایا شکرت.

fa2000 سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

همیشه شعبون،یه بار هم رمضون

ولی الان رجبه

Merry Christmas 🎄

fa2000 دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

قول

گاهی...ما آدما خوش قول نیستیم.

به قول مون عمل نمی‌کنیم.نمی خوایم عمل کنیم.به هر دلیلی...ولیییی یهو تصمیم می‌گیریم عمل کنیم.

چرا؟

فقط واسه اینکه بهمون نگن بدقول

شاید ما آدمی باشیم که خیلی راحت بگیم حرف مردم برام بی اهمیته ولی توی خیلی موقعیت ها بهش فکر می‌کنیم و حس بدی بهمون دست میده.

شاید مردم واقعا قصد نداشته باشن چیزی بگن بهمون🤷🏻‍♀️ولی ما یه مردم درون داریم که همیشه تصورش می کنیم.ازش حس بد می گیریم و در نهایت یه کاری که دوست نداریم رو انجام میدیم و بعد برای این که عذاب وجدان تناقض بین اعتقاد مون و عملکرد مون رو نداشته باشیم ،به خودمون میگیم عزیزم🤨من هنوزم حرف مردم برام اهمیت نداره.اینجوری خودم حس بهتری دارم.به خاطر خودم این کارو کردم🤷🏻‍♀️

در صورتی که اون لحظه خودمون هم میییییدونیم که داریم دروغ به خورد خودمون می‌دیم ولی چون دیگه چاره بهتری به نظرتون نمی رسه از این مرحله به بعد،خودمون رو سرگرم کارای دیگه و حواس پرت کردن عمدی می کنیم😄

الان این حسی که توصیف کردم رو،از جانب یکی از دوستام حس می کنم.البته بیش از یکی.

یکیشون که قلبا خیلی هم دوستش دارم هاااا ولی فقط وقتی کارش پیشم گیره سر و کله اش پیدا میشه و جالبه که اگه کارش واقعا در توانم نباشه و رد کنم فکر می‌کنه عمدا نمی‌خوام که کاری کنم براش.

در هر صورت...من خیلی وقته برای این که روابط انسانی که یک طرفش بهم منتهی میشه رو پیچیده نکنم،تصمیم گرفتم مستقیم به طرف مقابل بگم.چون حوصله سوءتفاهم ندارم.حوصله پیچیدگی و معما ندارم.

بهش گفتم دوست من،من که بالاخره اگه در توانم باشه اوکی میکنم ولی تو گاهی هم بدون این که کارت بهم گیر باشه یه احوالی بپرس که من فک نکنم فقط به خاطر منفعتت باهام رفیقی.

و فکر می کنید از رو میره؟؟؟

اگه اینجوری فکر می کنید، باید بگم سخخخخت در اشتباهید.

همیشه اونه که دلخور میشه که چرا من به روش میارم.خب من به رو میارم هم که از رو نمیره😂

الان یادم اومد چقدر این رفتار به چشمم آشناست.

یه دوستی داشتم که بعد ده سال باهاش قطع رابطه کردم دقیقا چون این حس کوفتی رو از بعضی کاراش می گرفتم.

راستی احتمالا این متن رو داره می‌خونه.سلام دوست من.خوبی؟ امیدوارم همیشه حالت خوب باشه.همیشه دوستت داشتم و به خوبی ازت یاد می کنم.خوبیات هیچ وقت یادم نمیره.حتی کادوهاتم همه رو دارم و استفاده می‌کنم و وقتی میبینمشون یادت میفتم.تنها دلیلی که دوست ندارم همچنان مثل اون ده سال با هم ارتباط داشته باشیم،رفتاراییت هست که حسی که توصیف کردم رو بهم میده.احتمالا پیش خودت میگی خودت خیلی داغون تر از من بودی ولی تو همه سختی‌ها من همرات بودم اما تو چی؟ضمن تشکر ازت،راستش من موقعیت‌هایی که توشون اجبار حس کنم رو اصلا دوست ندارم.ترجیح میدم یکی بهم بگه این اخلاقت خیلی مزخرفه و متوقفش کنم تا اینکه مجبور باشم اون اخلاقا رو از طرف یکی دیگه تحمل کنم.در هر صورت بعد از چند بار فرصت آزمون و خطا واسه ادامه دادن رفاقتمون تمایلی به آزمون و خطای مجدد ندارم و راستش از اینکه از همه جا بلاک هستی خوشحالم و آرامش دارم.اینارم واست نوشتم که اگه یک درصد ممکن باشه بخونی، حس بدی نسبت به خودت نداشته باشی.ازت متنفر نیستم.فقط از فاصله فعلی راضی ام.

آها راستی.هنوزم یادم هست واسه اینکه دوباره ارتباط داشته باشیم با هم،دست رو نقطه ضعفم گذاشتی ولی بازم گذاشتم پای اینکه برام تلاش کردی و بازم ازت متنفر نیستم دوست قشنگم.مراقب خودت باش💗

خب برگردیم به خودمون...

اونجا که گفتم حوصله پیچیدگی روابط انسانی رو ندارم و...راستش هنوووووزم برای همه موارد نمیتونم به کارش ببرم.

حالا مثال:

طرف خودش حسوده.حسودیش میشه.منم می‌دونم داره حسودی می‌کنه ولی نمیتونم به روش بیارم.چون می‌دونم بگم هم کردن نمیگیره.معمولا تو این موقعیت ها طرف خودش هم باورش نمیشه داره حسادت می‌کنه.جالبش اینجاست که یکی از این عزیزان اخیرا خونه مون بود و داشت راجع به یه آدم حسود دیگه بهم هشدار می‌داد و من ضمن اینکه اون شخص غایب رو میشناختم تو دلم به طرف مقابل گفتم فلانی،خودت هم دقیقا همین اخلاق رو داری نسبت بهم.عین روز روشنه ولی خب.تو فکر کن من نمی‌فهمم.یا هرچی.

شاید پیش خودتون بگید طرف چقدر خودشیفته است که فکر می‌کنه همه حسودیشو میکنن 😂🤦🏻‍♀️کاش اینطور بود.خودم که از زندگی خودم خبر دارم میفهمم که ارزش حسودی کردن نداره ولی خب تصور این افراد با حقیقتی که وجود داره زمین تا آسمون فاصله داره.

چندتا از دوستامو بعد دو سال دیدم.طرف فکر می‌کنه من مدیر عامل شرکتی چیزی هستم😂🤦🏻‍♀️میگه تو رو خدا دست ما هم بگیر و به جایی بند کن.هرچی فکر کردم ندونستم چه جوابی بهش بدم.هرجوره میخواستم جواب بدم پیش خودشون میگفتن داره الکی ناله و نا شکری می‌کنه.فقط سکوت کردم و تو دلم گفتم خدا دستتون رو بگیره.من که کسی نیستم.

حالا این طفلیا حسود نبودنا.اینا فقط تصورشون از زندگی من با زندگی واقعیم خیلی فرق داشت.

واضح تر بخوام بگم مثل این میمونه که همه فکر میکنن بازیگر مورد علاقه شون،سلبریتی یا آیدل مورد علاقه شون همیشه همون جوری هست که توی فیلما و فضای مجازی دیده میشه...

در صورتی که اون آدم ممکنه همیشه خوش تیپ نباشه.همیشه منظم نباشه.همیشه شاد نباشه.اونم شاید دلش بخواد گاهی چرکو باشه😂همیشه حموم رفته و ترگل ورگل نباشه ولی خب.طرفدارا همون‌جوری که توی رسانه ها دیدنش تصورش می‌کنن.

من سلبریتی یا شخص خاصی نیستم فقط یه دوره از زندگیم خیلی فعال و پر رنگ بودم.یه عده فکر میکنن همیشه همونجوریم.همه جا گلیمم رو از آب میکشم.هر جا بتونم که خدا رو هزار مرتبه شکر ولی خب همیشگی نیست.صد در صد نیست.

fa2000 سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ ، ساعت

یه دل میگه برم برم ، یه دل میگه نرم نرم

نمی‌دونم امروز دفعه چندمی هست که میام اینجا و بدون حرف میرم.

همه اش دلم میخواد بنویسم ولی میگم نه این کمه،نه اینو ننویسم بهتره و...

و ذهن من پر شده از همینا

جوری هم هستن که دلم نمیخواد توی دفترم بنویسم.

امروز فهمیدم آدما هر چقدر هم که باهام بد تا کرده باشن، قلبا با بچه هاشون نمی تونم بد باشم. قیافه بچه هاشون کپی خودشونه ولی بازم نمی تونم تلافی بدرفتاریای پدر و مادر رو سر بچه ها در بیارم.

شاید بحث بچه و بزرگ نیست.این منم که دیگه نمی‌خوام دنیا رو سخت بگیرم.حس ناچاری دارم.ناچارم به تعامل با همینایی که هستن قناعت کنم. هرچقدر هم که من خوشم نیاد، هیچ آدمی نیست که 100% ایده آل باشه.

سریالی که این مدت می‌دیدم تموم شد.یه سیتکام از دهه 1990

خیلی خوب بود.با دیدنش فهمیدم که از فرندز خفن تر هم هست.

سعی دارم برنامه زندگیمو مشخص تر و هدفمند کنم.قدم های ظریفی هم در این راستا برداشتم. نمی‌دونم بتونم بهش پایبند باشم یا نه ولی به صورت موقت هم شده از این حالت گیجی و سردرگمی درم میاره.

به تازگی متوجه شدم که وقتی صدای توی ذهنم حرف میزنه نمیتونم همزمان باهاش حرف بزنم.انگار که یکی واقعی واقعی می پره تو حرفم.یا وقتی می‌خوام به حرفی رو بزنم دقیقا تا زبون به گفتنش باز میکنم یادم می‌ره و به خودم فشار میارم تا اولشو بگم.اولشو که میگم،مثل مربی آموزشگاه های رانندگی به خودم میگم آفرین،با همین فرمون برو جلو😂ترمز نگیر که خاموش میشه.فقط برو.

صدای توی ذهنم خیلی داره افسارمو میگیره دستش و دوست ندارم اینجوری باشه.پشت فرمون یکی از بدترین جاهایی هست که خفتم می‌کنه و خدا رو شکر تا امروز که تونستم کنترلش کنم ولی نگران اون روزی هستم که نتونم کنترلش کنم.پلنم اینه که آنقدر سر خودمو با کارای مختلف گرم کنم که فرصت فکر کردن نداشته باشم.

خووووووب که فکر می کنم،تا حالا هم همینجوری تونستم بیام جلو.شاید از اول همینجوری بودم ولی چون کلی خرده کاری داشتم و بچه ها به دلایل مختلف بهم مراجعه میکردن متوجهش نشده بودم.

الان به قدری دورم خلوته که بسته اینترنتم رو دستم می‌مونه.

ظاهراً تیپ شخصیتیم دختر کاریه.البته کارام زیاد که میشن کلافه میشم ولی اگه بیکار بشینم چون بهش عادت ندارم، بیشتر کلافه میشم.

این چند روز(که همچنان ادامه داره) مشغول جمع و جور کردن وسایل برای اسباب کشی بودیم.یه سری از یادداشت های قدیمیمو دیدم و کلی غصه خوردم باهاشون و فهمیدم از صدقه سر دانشگاه و آدماش بوده که همین قدر رو دووم آوردم و به گونه ای تونستم از غصه خوردن ام مووآن کنم.آدمایی که شاید خیلی وقتا تو روشون نه ولی توی دلم از دستشون غر زده باشم که اه خستم کردین دیگه،برید سراغ یکی دیگه،چرا همش از من می‌پرسید و... ولی منو از دست مغزم نجات دادن. اگه ذهنم درگیر چالش‌های دانشگاه و بچه ها نمیشد،خودش با غصه هام چالش می ساخت و تا الان هیچی ازم نمونده بود. حرفای اونا و چالش هاشون هرچی که بود، از غصه هام بهتر بود و من تا عمر دارم خودمو مدیونشون می‌دونم.

راستیییییی

یه استاد داشتم که خیلی دوستش میداشتم.استادام همه شون جوون بودن.یکیشون خودش خیلی درونگرا بود ولی توی کرونا هر موقع طراحیم تموم میشد(ظهر،شب،نصفه شب)براش میفرستادم و به خودم میگفتم هر موقع فرصت کنه میبینه و منم عجله ای ندارم ولی استادم بنده خدا هر لحظه هر جا بود چک می کرد و جواب میداد بهم و چون بهترین دانشجوش بودم رفیق شدیم با هم.

یعنی اینجوری بگم نه که بزنم پس شونه اش و بگم چطور مطورایی😂😂😂ولی خب...

تا این که کم کم داشتم فارغ‌التحصیل می‌شدم ،فهمیدم تنها عزیزش فوت شده.از اون جایی که دیگه دانشگاه نمی‌دیدمش پیام تسلیت فرستادم و تا دو سال اون پیام رو باز نکرد و جواب نداد.

توی این دو سال شنیدم ازدواج کرده.پیام تبریک هم فرستادم و ندید.اینجوری که شد گفتم خب پس دیگه احتمالا از من خوشش نمیاد و تا وقتی دانشجوش بودم شاید چون مجبور بوده خوب بوده باهام یه جورایی و دیگه مزاحمش‌نمیشم.

یه بار رفتم دانشگاه سر کلاس یکی دیگه از استادای قبلیم.اون کلاس تموم شد و کلاس این سرکار خانم شروع شد.اول اومدم ازش گله کنم که استاد چیزی شده؟بی احترامی دیدین ازم و ...که دیدم بارداره.حقیقتاااا حرف تو دهنم خشک شد و فقط یه احوال پرسی کردم و اومدم بیرون.

چند روز پیش یکی از طرحامو که خیلی خوشگل شده بود براش فرستادم.کلی ذوق کرد از دیدن طرحم.دو سه روز بعدش پیام دادم که فرصت دارید ببینمتون؟ که متاسفانه شرایطشو نداشت ولی گفت چی شده یادی از ما کردی؟

اینجا بود که فهمیدم این استاد قشنگم از من بدش نمیاد و از اول همچین چیزی نبوده.فقط چون یه سری درگیری داشته یادش رفته و امان از درونگراییش🤦🏻‍♀️من با این موضوع مشکلی ندارم هااا ولی فهمیدم که این دختر تمام مدت دوست داشته باهام در ارتباط باشه و این مدت که من سراغشو نگرفتم ازم گله مند بود.شاید باورتون نشه ولی اینو از همین یه جمله فهمیدم.

در هر صورت من با کلی احساس ندامت و پشیمونی از دلش در آوردم ولییی این روزا اونم تنهاست.ازدواج کرده،بچه داره ولی دیگه درس نمی‌ده.اواخر هم که درس میداد بچه ها خیلی میگفتن بداخلاقه و...

در کل اصلا بد اخلاق نیست.به هیچ وجه.اتفاقا از بس مهربونه که قبلا منو دعوت کرد خونه اش و خودش شخصاً ازم پذیرایی کرد.آخه کدوم استادی انقدر یه دانشجو رو تحویل میگیره؟غیر از یه استاد با یه قلب مهربون؟

حالا من موندم که چجوری این مدتی که نبودم رو جبران کنم براش و بدونه که خیلی برام با ارزشه ولی زیادی هم دلشو نزنم؟

fa2000 شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت

خرید

خرید کردن من اینجوریه که همون اولای مسیر میفهمم که دقیقا دنبال چی هستم و پیدا می کنم و حتی اگه کل دنیا رو هم بگردم و کلی جنس بهتر ببینم،آخرش برمی‌گردم سراغ همونی که اول بهم آلارم «این مال منه» بهم داده.

امیدوارم این شیوه فقط و فقط مختص خرید کردنم باشه...

fa2000 جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

آبرو

سلام سلااام

داستان از این قراره که یک بار یه نفر ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پیگیر بود و ... .من هم با این که دیدم ولی بر نداشتم چون شخصی بود که مطمئن بودم هیچ ضرورتی نداره که با من حرف بزنه.

روز بعدش برای یکی از بچه ها تعریف کردم قضیه رو و گفت که آره این آدما خیلی خطرناکن و میتونن پاپوش درست کنن برای آدم و...

از اون روز تا امروز، من هیچ درکی از حرفاش نداشتم و می گفتم آبروی آدمی که خودش از خودش مطمئنه رو هیچ بنی بشری نمیتونه ببره و نیازی نداره به اینکه دغدغه شو داشته باشه و «ترس» مال آدمیه که راجع به خودش تردید داره و می‌دونه یک جای کار می لنگه.

امروز راجع به یه نفر ماجراهایی شنیدم که فهمیدمwow

آدم مریض به هر کسی ممکنه آسیب بزنه و براش فرق نمی کنه طرفش کی باشه.میخواد غریبه باشه یا ناموس خودش باشه. بهش رحم نداره.

امروز فهمیدم که خطر برای همه وجود داره.آبرو رو فقط خدا می تونه حفظ کنه چون به عوامل متعددی بستگی داره، که تنها یکیش پاکدامنی خود شخص هست.

راجع به اون دسته از آدمای مریض در حقیقت هیچ ایده ای ندارم که دقیقا چی توی مغزشون رخ میده که آنقدر راحت به خودشون اجازه همچین چیزایی رو میدن و هدف خدا از خلقت اینا دیگه چیه😑

البته شاید خدا از همه آفریده هاش هم هدف نداشته و بعضیاشون حاصل خطای آزمایشگاهی خدا هستن.نمیدونم...

یه جوری اوضاع بده که حتی روم نمیشه بگم خدا شفاشون بده😑

و اعتراف میکنم...

واقعا از ساز و کار برخی موجودات تصوری نداشتم و تازه الان فهمیدم چی به چیه.چقدر من مثبت اندیش بودم و فکر میکردم پای احساسات جدی تری در میون هست.

در هر صورت از خدا ممنونم که منو مثل معنی اسمم،فاطمه، پاک و جدا از بدی ها قرار داد.

البته اونقدرا خودشیفته نیستم که بگم انقدر بی گناهم که بهشت بهم واجب شده ولی خب تا جایی که خودم عقلم می‌رسید ، نخواستم آدم بدی باشم.خیلی جاها هم واقعا حس میکردم که انگار خدا یه هاله نامریی ولی بسیار محکم کشیده دورم تا لطمه نبینم.

اون خیلی جاها،واقعا عجز خودم رو می‌دیدم که اگه خدا دوستم نداشت،تیکه بزرگم گوشم بود.

fa2000 چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

پست

دیروز کارمند اداره پست خیلی اذیت کرد و کلی خرج الکی انداخت رو دستم.جدا از خرج،خیلی هم ناشی بود.در حدی که سر چسب رو نمیتونست پیدا کنه🥴🥴🥴امروز پیامک نظر سنجی اومد برام منم هررررررررچیییی که گذشته بود رو نوشتم و صفر دادم بهش.

معلوم نیست کسی اینا رو میخونه یا نه،تاثیری داره یا نه ولی به عنوان یه شهروند صادقانه نرمو نوشتم و کمی احساس سبکی دارم

fa2000 دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

۲+۲=؟

«اگر مجرد باشی، بعد از فارغ التحصیلی دیگه موقعیتی پیش نمیاد که بخوای جشن بگیری»

این دیالوگ فیلمی بود که تازگیا دارم میبینم و جالب بود برام چون از این زاویه بهش دقت نکرده بودم.مثل جهت هم شدن دست و پاهای اسب که وقتی استاد داشت یاد میداد گفتم دسناش مثل پاهای ما آدما خم میشه و پاهاش مثل دستامون😂🤦🏻‍♀️

مدتی هست که به کوچک ترین اتفاقا هم خیلی تخصصی و جدی فکر می کنم.مثل یه معادله ریاضی که۲+۲مساوی ۴میشه اگه ۵بشه اخمام می رفت تو هم و امروز فهمیدم که...

برخلاف نظر اکثر معنای ریاضی که میگن زندگی همه اش ریاضیه و ریاضی همه جای زندگی هست،خیر.همیشه هم اینطور نیست و گاهی ۲+۲میشه پنج

هرچی هم خودت رو نابود کنی که به ملت بفهمونی میشه ۴...فاقد اهمیته.تو میمونی و یه جماعتی که ۲+۲شون میشه پنج و یه اعصاب خرد و عمری که کوتاه شده.

پس گاهی نه برای این که باور داری ۲+۲میشه ۴ ، بلکه به خاطر آرامش خاطر خودمون و عمری که خود به خود کوتاه میشه،باید لبخند زد و گفت آره ۵ میشه.

fa2000 دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

حرکت

می‌خوام دست به یه کاری بزنم که می‌دونم نفعی برام نداره ولی بی چشم و رویی اونایی که به نفعشون هست و خیلی راحت میگن ما قرونی پول بابتش نمیدیم ولی باااااید انجام بشه خیلی جالبه برام.چطوری اینقدر راحت میتونن بگن،تو روزگاری که برای یه لیوان آب هم باید پول داد،یا صلوات فرستاد یا حداقل دستت درد نکنه گفت.

شاید براتون سوال باشه که من چرا حاضر به همچین کاری شدم؟راستش هنوز جوابی ندارم براش🤦🏻‍♀️

fa2000 شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

دوباره

باز من خوابم گرفته و یاد یه جریانی افتادم که خیلی وقت پیش اتفاق افتاد و...یادم نیست که تعریف کردم یا نه.

من یه بنده خدایی رو تو مسیر دیدم و ایشون تا منو دید راهشو کج کرد.

تا جایی هم که خودم و روحم خبر داریم،هیچ هیزم تری به این بشر نفروختم و هیچ جوره دلیل این کار مسخره شو نمی‌فهمم.تهش یه سلام بود دیگه

جدیدا انگار سلام و احوالپرسی هم کنتور میندازه🥴

رفته تو مخم که همین جور بی مقدمه زنگ بزنم بگم حاجی اگه مشکلی داری بگو که حل نه ولی حداقل خودم هم باخبر بشم چه ظلمی در حقت کردم که این جوابم باشه😒😒😒😒پسره بی فرهنگ

fa2000 سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

دوره های رایگان

یه مرکز هست که هر از گاهی برامون دوره رایگان برگزار میکنه و علی رغم رایگان بودنش استادای خفنی رو دعوت می‌کنه.از اونایی که اگه قرار بود خصوصی پیششون کلاس برم شاید هیچ وقت جیبم یاری نمی کرد و از همه مهم تر اصلا نمیتونستم راه ارتباطی باهاشون پیدا کنم...

قسمت شد و امروز جلسه اول رو رفتم...

متاسفانه یه گروه از همکاران هم هستن که همیشه این دوره رو شرکت می‌کنند و هیچ جوره نمیتونم درکشون کنم.جالب اینجاست که هر بار هم تعدادشون بیشتر میشه.هدفشون هرچیزی هست غیر از اون هدفی که باید باشه.گپ و گفت رفاقتی با استاد.خندیدن به پوست پیاز.چپ چپ نگاه کردن و پچ پچ کردن بین خودشون بدون دلیل خاص و فقط برای دادن حس ناکافی بودن به آدمایی که رفتن واقعا یه چیزی یاد بگیرن.

نمی‌دونم شاید من خیلی پاستوریزه ام و به طور جدی علاقمند هستم به یادگیری و وقتی میبینم وقتم هدر می‌ره حرصم در میاد.

فقط میتونم بگم خدا شفاشون بده😂🤦🏻‍♀️

fa2000 سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

روزمرگی

خلاصه ی روزم رو واسه دوستم تعریف کردم.میگه دختر اتفاقات روزمره ات جون میده واسه پیج طنز.

گفتم صدای دهل شنیدن از دور خوش است...

امیدوارم از اینجا به بعدش واقعا خنده بیاد رو لبم🤍

fa2000 دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

فاینالیییی

بالاخره بعد ده دوازده سال به جون خریدن بیماری،شکستش دادم🫠✨

fa2000 جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

یکی

خوشحالم که حداقل یه نفر هست که خود واقعیمو می‌شناسه و نیاز نیست بهش چیزی رو ثابت کنم

KHODA

fa2000 جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

Mood

امشب با ویگن گذشت.پادکست آهنگاشو از لینک زیر میتونین دانلود کنین.(پادکست پلی لیست/مختار رزمجو)

https://castbox.fm/vb/797874251

fa2000 جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ، ساعت

آموزنده

شرط می بندم این ضرب المثل رو از تعداد مو های سرتون هم بیشتر شنیدن:ادب از که آموختی؟از بی ادبان

گاهی آموزنده ترین آموزه ها جایی هستن که فکرش رو نمی کنید. مثلا همون محتوای ضعیف اینستا یا حتی داغون ترین فیلم دهه ۱۹۹۰

fa2000 پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

املا و جمله بندی

بچه ها من روی املا و جمله بندی خیلی حساسم.

هر موقع دیدین توی جمله ام یه کلمه چپر چلاق و بی ربط هست بدونین کار من نیست،کار صفحه کلیدمه😫😫😫

fa2000 پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

حسادت

حقیقت اینه که همه ی ما درصدی از حسادت رو در وجودمون داریم.ممکنه میزان وجود و ابرازش و شیوه یک بیانش فرق کنه ولی قطعا وجود داره.

دوستی دارم که به تازگی متوجه شدم بسیار حسود هست.نه تنها به من بلکه به خیلیا و تکیه کلامش اینه که من حسودی نمی کنم😂انکار حسودی کردنش بیشتر مهر تاییدی بر حسودی کردنش می زنه.

هربار هم که به نحوی غیر مستقیم سعی کردم بحثشو پیش بکشم زده پای تجربیات تلخی که داشته. بیراه نمی گه ولی...به چه قیمتی؟؟؟

fa2000 چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

سلام سلام

سلام الاغ عزیز حالت چطوره؟🫏

#کلاه_قرمزی

fa2000 سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

شنبه

امروز شنبه جالب و هیجان انگیزی بود.

روزم اینجوری شروع شد که اول از خانومه ای که همیشه داخل باشگاه هست و شهریه رو حساب می‌کنه و... خواستم سایزامو بگیره و یه کم باهم حرف زدیم.بعد یه دختره ای توی باشگاه باهام ارتباط گرفت(چیزی که توی این باشگاه جدیده خیلی خیلی کمتر اتفاق میفته)و سنم رو ازم پرسید.بهش که گفتم تعجب کرد.گفت فکر می کردم دبیرستانی باشی.منم گفتم واو چه جالب.معمولا میگفتن بیشتر از سنم نشون میدم.شاید باشگاه رفتنه داره تاثیر خودش رو نشون می‌ده.

آخر بار که می خواستم بیام خونه،خانومه بهم گفت راجع به صحبت های صبح چیزی نمی خواستی بهم بگی؟گفتم صحبتمون کامل شد بنظرم.ممنون.گفت یه لحظه بیا یه چیزی بهت بگم...و یه مقدار صحبتای صبحشو کامل کرد.

بچه چقدر خوبه این اخلاق ها... . اینکه اگه حرفت نیمه تموم بمونه بشه بعد یه تایمی باز هم ادامه اش داد😄من خودم خیلی وقتا پیش اومده که در لحظه چیزی به ذهنم نمی‌رسه ولی بعد گذشت یه تایمی فکرم باز میشه و تحلیل میکنم میبینم می‌تونستم حرف برای گفتن داشته باشم ولی نگفتم و خب...چون ازش گذشته بوده دیگه معمولا بیخیال شدم.

آره برگردیم به خانومه.خانومه یه خرده صحبتهای انگیزشی کرد و سعی کرد انرژی بده و اینا و این قسمتش برام جالب بود که یه سری توصیه هایی اون وسطا می کرد انگار که منو می‌شناسه و در جریان تجربیات زندگیم هست... منطقی تر که فکر کردم،دیدم این قسمتش به صورت کلی برای خیلیا ممکنه پیش بیاد پس میشه همینجور عمومی به همه گفت. در نهایت صحبتش تموم شد و گفت، چیزی نمی‌خوای بگی؟منم دست دادن بهش و گفتم ممنونم از انرژی مثبتت و روز خوبی داشته باشی🤝💗

الان که دارم می‌نویسم و بهش فکر میکنم شاید خودش دلش میخواست با یکی حرف بزنه و درد و دل کنه ولی چون صمیمی نبودیم نتونست مستقیم بگه.راستش تا قبل همین لحظه فکر میکردم برای مشتری مداری این صحبتا رو گفت.البته هنوزم نمیتونم بگم نه کاملا منظورش متفاوت بود.

به هر حال مهم نیست.اگه قرار باشه با هم صمیمی بشیم من حالا حالا ها همین باشگاه رو میرم و فرصت زیاده.

عصری به سر رفتیم دکتر ولی چه دکتر رفتنی بود داداش 😂🤦🏻‍♀️

توی ترافیک توی فاصله ۱۵ثانیه شاید کمتر،آمپر ماشین تا آااااااخر رفت بالا و من که گفتم الان دسته جمعی با ماشین دود میشیم میریم هوا،سریع از ماشین پریدم بیرون و درون کوبیدم به هم.

یه کم بعد مامان گفت خنک شد.بپر بالا😂😂😂

هنوز نشده ببریم تعمیر ولی حدس میزنم همون در کوبیدنه باعث شد ،فن یا ترموستات،هر کدومش که مشکل داشت،یه تکونی بخوره و راه بیفته ولی تا این اوکی شد،ما یه دور تا مرز سکته رفتیم و برگشتیم.

دکتر رفتم.دکتر هم به یه دکتر دیگه ارجاع داد منو.دکتر دومیه فشارمم گرفت.حالا حداقل یکی دو ساعت از اون هیجان گذشته بود ولی بنظر فشارم بالا بود.گفت خانم فشارخونتون مرزی هست.

موقع برگشت هم استرس داشتیم.ماشین نشتی داشت ولی پناه بر خدایی رفتیم و چشم من بدون پلک زدن رو آمپر بود.جالب اینکه نه تنها بالا نرفته بلکه نرمال تر از قبل کار می‌کرد😂😂😂😂🤦🏻‍♀️

خلاصه رسیدیم خونه دیدم یکی از بچه های دانشگاه که می‌خوایم با هم همکاری کنیم و کسب و کار راه بندازیم بهم زنگ زده من متوجه نشدم.من زنگ زدم اون متوجه نشد.خلاصه این پروسه مسخره تا یه چهار پنج باری ادامه داشت و بالاخره موفق به صحبت شدیم.پسره قرار بود یه فایل برام بفرسته و فایلش حاضر نبود.منم با شناختی که ازش داشتم میدونستم داستان چیه😂🤦🏻‍♀️حالا دو ساعت هی مقدمه چینی می کرد و هی مونده بود چجوری بگه که من از کوره در نرم.حالا منم برام مهم نبود ها،لون تصورش اینجوری بود.میگفت فاطمه خوبی؟چه خبر؟منم میگفتم ممنون.سلامتی.میگفت خدا رو شکر.دیکه چه خبر؟😂😂😂😂ایسگامو گرفته بود رسماً😂🤦🏻‍♀️

دیگه برای اینکه این چرخه رو بشکنم گفتم آقای ...هر صحبتی دارید بفرمایید من در خدمتم.

اونم خیلی با احتیاط شروع کرد به گفتن:...ام...راستش من نشستم فکر کردم روی این کار،دیدم که هنوز میشه بیشتر روش فکر کرد و بی گدار به آب نزد و ...😄موقعی داشت این حرفارو میزد،اون کلیپ اینستا تو ذهنم پلی شد که می‌گفت:ترسیدی؟نترس😂😂😂😂

حرفاشو که زد، منم یه پیشنهاد خیلی خوب بهش دادم که هم ازش حمایت کرده باشم و هم بخشی از این دغدغه هاش کمتر بشه و از طرفی دیگه هم اعتماد حاکم توی این قضیه بیشتر بشه.تعریف از خود نباشه واقعا عاشق خودم شدم با اون پیشنهاد منطقی.

در آخر حسی که همیشه از این آدم می گیرم طبق معمول بهم دست داد.از این سبک آدماس که همه ازش خوششون میاد ولی من نمی تونم مثل همه باهاش راحت باشم و همیشه سعی میکنم چه رو در رو چه تلفنی، حد و مرز خودم رو رعایت کنم و تقریبا همیشه اینجوریه که این آدم وقتی میبینه با من راحته و من باهاش راحت نیستم، تو پرش می‌خوره و منم متوجه میشم ولی متاسفانه هیچ جوره در توانم نیست🫠

الان هم که میخوام بخوابم برنامه ام اینه که به زندگیم نظم بدم و هیچ جوره اجازه ندم کسی یا چیزی نظمم رو به هم بزنه.عزمم رو سر این هدف جزم کردم.

شب بخیر قشنگا 🫡

fa2000 یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

بهترین

بهترین آدم دنیا هم حداقل یه نقطه ضعف داره.

دوستی دارم که در هر زمینه ای صد خودش رو میذاره و بهترین خودش رو نشون میده.در دوستی هم همین طور.آدمی هست که میشه روش حساب باز کرد ولی امان از لحظه ای که بخواد توی حسادت و رقابت ناسالم بهترین باشه...

دیگه براش مهم نیست طرف کی بوده.عضو درجه یک خانواده اش بوده یا رفیق روزای سختش...

تا به حال من زیاد مورد هدفش قرار نگرفتم ولی پیش اومده که متوجه شدم و زود جمعش کرده (به روی خودش نیاورده)

مدلش اینجوریه که همه آدما از نظرش بد هستن.از حق نگذریم یه جورایی حق داره هاااا ولی کاش به این پذیرش می رسید که همه قرار نیست عالی باشن؛ قرار نیست مثل خودش بهترین باشن.کم پیش میاد از کسی تعریف کنه ولی وقتی پیش میاد، پیش خودم می گم واااااو.طرف چه آدم خفنیه که دوستم نتونست هیچ ایرادی ازش بگیره.

الان دلم به حال چند گروه آدم می سوزه.اول اونایی که بهشون حسودیش میشه.بعد اونایی که توی محیط رقابتی با دوستم واقع میشن.گروه بعد که خودم هم جزوشونم، دوستاش هستن که خودشون روحشون خبر ندارن مورد اصابت حسادتاش قرار گرفتن... و در آخر دلم به حال خودش می سوزه.همیشه میگه که من چه گناهی کردم که اینا باید سرم بیاد؟سوالی که من تازه امشب فکر می کنم جوابش رو فهمیدم: شاید همین کمالگرایی و سعی در بهترین بودن و عدم پذیرش اینکه آدم هایی وجود دارن که نمیخوان بهترین باشن، باعث شده که بدترین ها سر راهش قرار بگیره.

کسی چه میدونه؟شاید اون ها از این همه سعی در بهترین بودن خسته شدن و تصمیم گرفتن عملکرد برعکس دوستم داشته باشن.

حالا اینا رو این جا نوشتم چون نمی تونم به خودش بگم.به عنوان یه دوست که باید به دوستم بدی هاشو بگم تا درست کنه، نمیتونم این کار رو انجام بدم.

fa2000 پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

زمانی که زندگی ما دستخوش تغییرات می شود، مابقی انسان ها در حال گذران زندگی روزمره خود هستند.

fa2000 چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

حرف زدن

کانسپت امروز راجع به حرف زدن بود.

اتفاقی یه نفر که مدت زیادی نیست می شناسمش، درباره فلافلی که بهش نساخته بود بهم می گفت.نکته جالبش نحوه تلفظ خود کلمه «فلافل» بود.

می‌گفت فَلافِلfalafel😄 و همین باعث شد من بقیه صحبتش رو زیاد متوجه نشدم.مغزم گیر کرده بود روی فَلافل

یه سری کلمه ها هستند که لهجه روی تلفظشون تاثیری نمی ذاره ولی ملت وقتی فشار زیادی به کنترل لهجه شون میارن،این ها رو هم از حالت اصلیشون خارج میکنن.مثلا ماکارونی رو میگن ماکارانی😄یا مورد داشتیم به صابون گفته صابان...

مورد بعدی که امروز جالب بود برام به طور خلاصه مربوط به جمله «دوستت هم بیار»بود.

این جمله به هر منظوری که باشه، دردسر سازه.مدیر یکی از دوستام بهش گفته بود فلان دوستت هم بیار این جا کمک دست خودت و این موضوع شده بود دغدغه ای برای دوستم.

نه از جهت حسادت و رقابت، از این نظر که شاید دوستش از عهده ی اون کار به خوبی بر نیاد و دوستیشون به هم بخوره، یا اینکه کم کاری ها به اسم دوستم تموم بشه.

از قضا این کم کاری ها و دغدغه ها مربوط به تعامل با ارباب رجوع بود.دوست دوستم آدم کاربلدی هست ولی برای ارتباط با آدم ها به خاطر لهجه غلیظ و تلفظ اشتباه بعضی واژه ها(فارغ از لهجه) ممکنه مورد تمسخر ارباب رجوع قرار بگیره و چالش به وجود بیاد.علاوه بر این ها، خودش تمایلی به کار کردن و رفع موارد چالش برانگیز نداره.

خلاصه نه به آن شوری شور،نه به این بی نمکی...

fa2000 یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت

آمارگیر وبلاگ